فلسفه ی چای


 

 

لذت نوشیدن چای بستگی خاص به هم پیالگی با همنشینت دارد. اصولا کمی آب داغ+ رنگ می شود چایی که می تواند عطر اسانس یا آتیش نیز

 

مکملش گردد. چای بهانه ای است برای دور هم بودن واین مصاحبت چای است که خستگی مان را می زداید و گرنه چای همون آب رنگی داغ بیش نیست!

 

دم عصری که مادرتان چای را بساط می کند خود خاستگاه صحبت های زیبا گاهی توام با غیبت های آنچنانی و نقد وبرسی همسایه ها و اقوام دور و نزدیک را

 

مهیا می سازد.

 

چایی که در داخل ماشین توسط عیال تعارفتان می شود محبتی لیوانی است که نثارتان می شود.

 

هنگامیکه عرق ریزان بساط آتیش می کنید و چای آتشی با طعم دود نوش جان می فرمائید ما حصل رفاقت خود و دوستان را به لذت تمام می نوشید.

 

کوهنوردی که به تنهایی به قله صعود کرده شریک هم پیاله ی خودش را از طبیعت دوست داشتنی اش انتخاب می کند و لطف چای را با طبیعت تقسیم می کند.

 

و از این دست نویسنده ای که لذت آشامیدن چای را با کتابهایش شریک می شود یا همان خانم لرد انگلیسی با آن همه دنگ  فنگ تجملات صرف چای عصرانه ترجیح

 

مید هد چای را با سکوت اطرافش هم پیالگی کند. 

 

خلاصه اگر هنگام سر کشیدن چایی به هر نحوی دوستی نیافتیدو احساس تنهایی مطلق فرمودید بدانید که چایی نمی نوشید بلکه زهر مار دارید کوفت می کنید

 

کسی که با این همه دوست داشتنی های دور وبرش نتواندبا کسی  یک استکان چای کنار بیاد نه تنها مستحق انزوا است بلکه انزجار دیگران را نیز به جان می خرد.

 

بیایید هیچگاه تنهایی چای ننوشیم و هم پیاله ای بر گزینیم تا طعم واقعی دوست داشتن را در آن تجربه کنیم!

سیخ-آبدوغ خیار



چند روز پیش قرار بود یکی از بزرگان و رؤسای تربیت بدنی بیان یه جایی که برنامه بود...

ما هم برای تهیه خبر باید می رفتیم...خدا رو شکر من توی دفتر خیلی کار داشتم و نتونستم برم اما دوستانِ خبرنگاری که حضور داشتن می گفتن که حتی یک لیوان آب هم به کسی داده نشده.

..تازه قرار بود مراسم ساعت 10 شروع بشه که ساعتِ 1 آقای مدیرِ کل تشریف آوردن...

اما بعد از ترخیصِ خبرنگارها رفتن پشته درهای بسته و هِی ظرفهای پر بردن و ظرفهای خالی آوردن!!!

فکرشو بکن...

خوب شد من اون روز اغفال نشدم و به آبدوغ خیارِ مامانم قانع شدم!!!


((نوشته ی همسفر در وبلاگ دقیقه های بی تو))

تفسیر خبر- توپو لف های زمینی و هوایی   


هراز گاهی که یکی از طیاره های کشور برادر روسیه به تور پرنده ای ،جمنده ای یا راننده ای ناشی می خورد و کله پا می شود شاید دویست سیصد تا

 

روح به آسمون بفرسته،خیلی نمود پیدا میکنه اما تو قسمت صنعت حمل و نقل زمینی که تقریبا هر روزه روح بادکنی داریم کسی توجه نمی کنه تا اینکه

 

 نوبت خودش بشه!

 

همه مون می دانیم که علت اصلی این اتفاقات کیفیت نامناسب وسایل حمل و نقل زمینی و هوایی است پس بیاییم محض رضای خدا قبل از اینکه نوبت روح ترکوندن

 

خودمان بشه یه فکر درست و حسابی برداریم. شاید تو خودت بنز سواری یا کلاست کمتر از بوئینگ جواب نمی ده ولی غافل نباش که ممکنه طرفت توپولفی یا

 

 نمی دونم خودرو پراید چرخ گوشتی یا پژوی کباب پزون وطنی سوار بشه و اونوقت که دیگه تو این جاده های مصیبت بار بنز و بوئینگ هم شرمنده می شند. 

 

راستی دوستان همین حالا اطلاع دادند که مراسم ختم،هفتم و چهلم خدا بیامرزان توپولف 22 ساله در مسجد جامع کشور ایروان برگزار می شود لذا از کلیه مدعوین

 

درخواست می شه جهت هماهنگی بیشتر به صدا و سیمای کشور دوست و برادر ایروان نیم نگاهی داشته باشند،آخه طفلکی ها اونام 5-6 تا تلفات داشته اند!!!!!!؟


(( روان همه شون مخصوصا نوجوانان جودو کارمون فاتحة الصلوات و الاخلاص))

 

 

 

سیخ-  صرفه جویی


 

زیدی می گفت: وقتی یکی از ادارات معتبر علیرغم هزینه های گزاف اختصاص داده شده برای انجام مراسم روزی خاص اقدام به صرفه جویی فقط در

 

قسمت فیلم برداری مراسم می نماید،به عکاسی ماموریت می دهد که نسبت به فیلمبرداری مراسم با دوربین اقدام و نتیجه را جهت ارسال به مرکز تهیه تا تفقد دوستان

 

بالا دست شامل حال روسای فرودست ترگردد.بنابراین گرفتن فیلم جهت نمایش فضای مصنوعی مراسم از اهمیت ویژه ای بر خوردار می شود .

 

عکاس نگون بخت که به تازگی به فناوری هندی کم سوغاتی مکه دست یافته بود ،بعد از استقرار دوربین بر پایه در همان دقایق اولیه دچار این سوتی گردید.

 

ماجرا از این قرار بود که در همان ابتدای مراسم با گذر فردی از جلو دوربین و زدن عطسه توسط وی لنز دوربین آلوده به انواع ویروسها شده و به کلی تار می گردد.

 

بدین نحو حدود 30 دقیقه اول فیلم برداری از سخنرانی مسئولین در فضای کدر رقم می خورد ، بدون آنکه عکاس فیلم بردار اطلاعی از مو ضوع داشته باشد.

 

مابقی مراسم نیز به در گیری فیلم بردار با دوربین دیجیتالی می گذرد به نحویکه در صفحه ی مونیتور دوربین انواع و اقسام عملیاتی که جهت رفع عیب تاری فیلم

 

انجام می گیرد ثبت و ضبط می شود.

 

وارد شدن به منوهای ناشناخته دوربین،بازی نمودن با زبان های مختلف دوربین و حتی خاموش کردن به دفعات همه و همه در فیلم موجود است ولی خبری از

 

فیلمبرداری مراسم به دلیل اشکال فنی نیست. وقتی در پایان مراسم مشکل به استحضار رئیس اداره می رسد دودستی بر فرق خویش می کوبد و از فرصت

 

 از دست رفته آه ها می کشد. بالاخره با رایزنی قرارمی شود که این فیلم کمدی کلاسیک در اختیار یک حرفه ای قرار گیرد بلکه به ضرب فتوشاپ و قیچی

 

جلو آبرو ریزی گرفته شود. در نهایت اینکه هزینه ای گزاف جهت مونتاژ فیلم 3 دقیقه ای اخذ و فیلم به مرکز ارسال و فاتحه صرفه جویی خوانده می شود.

 

اما جالب تر و شایدم تاسف بارتراین که هم اکنون لوح تقدیر برگزاری مراسم مورد نظر در بالا ی سر رئیس نصب و عکاس مورد بحث در نزد

 

همه کس از کیفیت دوربین های جدید می نالد!؟ 

بپا رنگی نشی!

 

 

بی تعارف اگه یه نفر طرفدار رنگ سفید باشه و نخاد بین دعوای تر وخشک رنگها بسوزه چه باید بکنه؟ صریح ترش اینه که اگه یارو نه ابن یمینی باشه

 

 و نه یسار طلب و تنها دل خوشیش ور رفتن با وبلاگ باشه تو این اوضاع قطع و وصل اینترنت چیکار کنه! یارو میگه منی که سفید دوستم با شل و سفت شدن

 

 این کانال همدلیم تحت تاثیر قرار می گیره اصلا بمن چه ربطی داره که یه عده بگن های و اونای دیگه بگن هوی و از لج هم سیخ بزنند کانال همدلی رو به هم بریزند.

 

طفلکی ساده ی سربزیر میگه فقط یه دفعه تو زندگیم سرم رو گرفتم بالا و چشمم به پرچم افتاد. یه هو به مغز نداشته ام خطور کرد که نکنه اونی که رنگ سفید رو

 

وسط رنگای دیگه ی پرچم تعبیه کرده فکر این روزا رو هم کرده که ای جماعت گنگ اون سفیدی وسط پرچم معنیش اینه که ریش سفیدی ،یه اهل صلح و صفایی باید

 

پیدا بشه که مراسم آشتی کنان رنگ ها رو ردیف کنه. این اون منطق رنگ سفیده که وسط رنگای پرچم جا خوش کرده!

 

اما یه چیز دیگه هم مخ مخام میده که بذارید بگم: رنگ سفید یه بدی هم داره و اونم اینه که خیلی تاثیر پذیره،مامانم اینا همیشه جیغ می فرمایند که هیچ وقت لباسای سفید

 

رو قاطی رنگای دیگه تولباسشویی نندازید که رنگ بر میداره.

 

الغرض وقتی تو این اوضاع قمر در عقرب یکی پا در میانی نکنه و سفیدی از خودش بخرج نده خواه نخواه اونم رنگی می شه و دیگه فرقی نمی کنه چه رنگی،

 

هر چه باشه سفید نمی تونه بمونه! اونوقت خدای ناکرده دیدی به تعداد اوف شده های این روزا افزوده شد ها!

 

خلاصه هر غلطی می کنید بکنید ولی لطفا این قدر سیخ به کانال همدلی نزنید که سفید رنگ پذیره،بپا رنگی نشی!!!!!!؟ 

وبلاگ من


 

آخ چه راحت شدم از اون کاغذ پاره هایی که توش شعرها می سرودم،جملات می نوشتم و دزدکی قایمشون می کردم حتی از بابا و مامان.

 

دفترچه های خاطرات را میگم با اون نقاشی های جگر سوز و جگر کشش. وقتی یاد نوشتن حروف انگلیسی که مخفف اسم دوستان بودتو اون دفترا می افتم

 

گاهی می خندم،گاهی سر تکان می دم و گاهی هم نیمچه افزایش ضربانی و گر گرفتن صورت شاملم می شود.

 

ای پدر سوخته دل! اما در حال حاضر اصلا عاشقی و شیدایی و یار غمخوار منظورم نیست چرا که موعدش گذشته  تازه بعضی از اون خاطره نویسا

 

الان برا خودشون پدر و مادری شدند و مسئول تفتیش خاطرات بچه هاشون!

 

منظورم همین صفحه های الکترونیکی هستند که جور واجورند ولی همه شون باز یه جورایی خاطره سازند. خیلی راحت می تونی مخ بزنی یا مختو بزنند.

 

معلوم نیست طرفی که می گه خاطر خواهته مرد ،زنه،سیاهه ،سفیده اصلا آدم یا دراکولا!

 

بهر حال هر چی هست راهی که می تونی خودتو با دیگران قاطی بدونی ،زیر آبشو نو بزنی،کلاهشون رو بر داری و به ندرت دوستشون بداری.

 

اما عجیب اینه که گاهی وقتا اون اتفاقی هم که قراره بیافته می افته اون دیگه دست وب،دفتر و زمین و زمان نیست،اون فقط دست خداست ،

 

منظورم دوستیه فارغ از همه ی تکلف هاش. قصد سفر می کنی و پنجه به ضریح می اندازی. یاد اون دوستی می افتی که ندیدیش و نمی شناسیش

 

ولی یواشکی پیغامی داده که به مرادش برسونی. می رسونی اما جالبه که مراد را می شناسیش اما مرید رو نه! ضرر که نداره کمک به همنوعه و تو هم شدی وسیله

 

ولی قبول کنید عجیبه، وسیله ی کی!؟

 

جالب اینه که اکثرا هم دوست دارند شناخته نشن در حالیکه همشون رو می شه براحتی از روی قلمشون ،نظرشون و حتی خواسته شون شناخت.

 

چه می شه کرد اینم همون دفتر خاطراته با این تفاوت که قبلا از پدر و مادر قایمش می کردیم ،این بار از خود خودمون!

 

اما در مجموع زیاد این دنیا ی مجازی هم بی راه نیست حتما هم لازم نیست  بعنوان چاقویی قاتل ازش استفاده کنیم می شه اگه بخواهیم با هاش میوه پوست بگیریم،

 

طناب تنگ نظری و تنهایی را ببریم و شریک خوبیها ی دیگرون بشیم .  

 

همش بسته به خودمونه ، می تونیم خیلی بی دردسر و کم هزینه زجر بدیم می تونیم هم لطف کنیم!

 

بالاخره هر چی هست  آخ که چه راحت شدم از اون کاغذ پاره ها!!

آگهی دعوت به همدلی


 

 

بدین وسیله به استحضار می رساند که همدل با اختصاص صفحه ای خاص با عنوان سیخ نسبت به درج کلیه ی سوتی هایی که همدلان عزیز داده اند

 

یا گرفته اند اقدام می نماید. لذا مستدعی است دوستان نسبت به ارسال سوتی ها به قسمت ثبت نظرات همدل مراجعه و با ثبت آثار خویش و در صورت

 

صلاحدید با نام و آدرس خویش اقدام تا در اسرع وقت در معرض دید دوستداران قرار گیرد.

 

نکات مهم:

 

1 رعایت حرمت کلمات و اجتناب از ابتذال ضروریست.

 

2 جهت گریز از فشارهای اجانب تا حد ممکن از عناوین کلی ادارات و سازمانها استفاده نشود.

 

3 سوتی نوشتاری حجم کم،سادگی قلم و مضمون طنز را می طلبد.

 

4 سیخ آنچنان که از عنوانش مشهود است صراحت لهجه در پوشش تفنن و ایجاد تلنگر را برای همگان مد نظر دارد.

 

5 آگاهی،عبرت و لذت از سوتی هایتان آرزوی همدل است.

 

))همدل چشم براه((

خوش بحال تهرونیها!  

صمد که تازه از تهران آمده بود،وسط ده جوانها را جمع کرده بود و براشون صحبت می کرد:

 

آقا تهرون عجب جائیه! جنگل داره،دریا داره،بهشت و جهنم داره! هر چی بخوای می توانی تو این شهر بی در و پیکر یافت کنی. یارو قلنج می گیره،دکترا

 

جوابش می کنند میگن فقط باید بری تهرون علاج کنی. ماشین تمیز می خوای بخری میگن باید بری بازار تهرون دنبالش. قلی گفت: راسته میگن کار تو تهرون فراونه؟

 

صمد گفت: آره بابا،این همه خلق ا.. را می ینی که تو هم می لولند. همه شون میرن سر کار ،همه شون هم نق می زنند کار نیست ولی تهرون رو هم ول نمی کنند.

 

حسینعلی گفت: تهرون تفریح هم داره؟ صمد جواب داد: ای بابا! یه شب مارو بردند توی یه فلکه ی بزرگ،نمی دونم اسمش پارک آبنمای  چی بود! ؟اونجا ِرنگ می زدن و آبا

 

را می رقصندن. پناه بر خدا اونم چه آبایی! آبای رنگی و جور واجور که خدا وکیلی اگه نصف اون آبا را بدن ببرم سرِ زمینام اونوقت من از صبح تا شب یه ریز

 

 براتون می رقصم اونم بدون ِرنگ و آهنگ!

 

نوروز گفت: میگن تهرون خیلی شلوغه،راسته؟- بله که شلوغه. اصلا هر جایی که خوبه از بس مردم میرن اونجا شلوغ میشه دیگه! همین استخر بالای ده را نگاه کن دو

 

تا درخت توت و یه نهر آب داره و کمی سایه،ما هم همیشه برای تفریح می ریم اونجا روخوب شلوغ  می کنیم.

 

رمضان گفت: میگن تو تهرون اعصابا داغونه! همه دعوا دارن!

 

- اینو راست میگن. همین چند وقت پیش یه عالم آدم ریخته بودن تو خیابون یه چیزایی می گفتن و خیلی هم ناراحت بودن و سر میدون هم پیچیدن به راست و ناپدید

 

شدن . روز بعدش باز همون آدما اومده بودن تو خیابون و هی غر غر میکردن و رفتن به سمت چپ میدون و غیبشون زد. روزای بعد هم که همشون به سرو

 

کله ی هم می زدن که پبیچن به راست یا برند به چپ! خلاصه محشره کبری شده بود . فقط من مونده بودم که میدونی که گرده ،چپ و راستش فرقی نداره و میشه

 

دورش دور زد بدون اینکه دعوا بشه!!؟

ادامه نوشته

پلو


 

 

پلو از حیث موعد بلعیدن چند قسم است:

 

پلو عروسی: شکمیان گرد هم آیند و برقص و پایکوبی پردازند. مهمانان به غایت زیبایی خویش را بیارایند به نحویکه پیدا نمودن عروس در میان خوبرویان

 

 ناممکن گردد. بلعیدن این پلو چون امراض سو پا تختی به همراه دارد به آسانی مقدور نباشد. پس هر لقمه که فرو میرود بایست حساب آن در مغز داشته باشید که

 

همین مورد هضم را کمی مشکل سازد. به این مهمانی ،مهمانی الوان نیز گویند شاید بواسطه ی چراغانی ها و آذین ها. سابق بر این داماد با کروبات شناخته میشد

 

 ولی اکنون تمیزی برای شناسایی اش موجود نیست الا آنکه دست بانو در دست داشته باشد و بر مرکب پر زرق و برق سوار ودر خیابانها جولان می دهدکه: امشب

 

چه شبی است شب بوق بوق است امشب.

 

 

پلو عزا: این نوع بلعیدن معمولا با لباس سیاه ممکن گردد. بغیر از نزدیکان که نعره فراق زنند مابقی حضار معمولا به زیر آب زنی و غیبت برای نزدیکان و بالاخص

 

خود مرحوم می پردازند. تا قبل از اطعام همه ی امور روزانه همچون خرید و فروش زمین،مسکن و خودرو در جریان است و این پلو است که برای دقایقی دهان ها را

 

 می بندد و ناگفته نماند که کیفیت طعام رابطه ی مستقیم با طلب آمرزش دارد. این پلو خوران چون پس دادن ندارد طرفداران نسبتا زیاد دارد.

 

 

پلو حاجی: از پر طرفدارترین اطعام هاست. هر آنچه توانی بلعی آنرا دشت کرده ای. چون مخارجی به جز بوسیدن سرو صورت حاجی نداردپس طرفداران طبق طبق.

 

اکثر شکمیان در این مراسم از فرط خوردن دست به هاراگیری و انتقام می زنند. انتقام از کی معلوم نیست حاجی،شکم مبارک و یا...

 

هنگام بدر آمدن نیز تو با چشمانی مسرت بار به حاجی حالی می کنی که بالاخره رنگ سفره ات را دیدم و در مقابل حاجی نیز با چشمانی خصمانه به تو می فهماند که

 

 ای پدر سوخته کوفتت کردی ،نوبت ما هم خواهد رسید. ولی به ناچار چون کار از کار گذشته همگی به لبخند اکتفا می کنند و ماجرا فیصله می یابد.

 

 

زنبور بی عسل


 

همه مون خوبیها را از بدیها براحتی تشخیص می دهیم. ادعاها می کنیم،کتابها می نویسیم و مرز بین تاریکی و روشنایی

 

را معلوم می کنیم. اما وقتش که می شه باز اشتباه می کنیم. آنهم چه اشتباهی،اشتباه جبران ناپذیر.

 

تابستون رو میگم که تن به دریا می سپاریم. آیا فکر کرده اید مرگ با چه عظمتی در برابر تن نحیفمان قد راست کرده! 

 

آیا این نشان از وادادگی ما در برابر هیبت های لایتناهی نیست؟آیا این تسلیم در برابر عظمت ها نمی باشد؟

 

هراز گاهی یکی را دریا می بلعد و ما باز باور نداریم. هنوز کور کورانه ادعای شناخت اندیشه ها را داریم ولی احمقانه در میدان عمل جان می سپاریم.

 

شایدم بر دانسته هایمان نادانیم! همین الان که این سطوررا می خوانیم باز اندکی مکث و تامل،ولی زمانش که برسه باز تن به دریا می سپاریم.

 

اگر باور ندارید به کوچک و بزرگ،مرد وزنی بنگرید که در دریای نادانیهای دانسته ی خویش غوطه ورند!!

 

 

 

نصایح الهمدل 8


 

ساخت پل صراط ، تنها پروژه ی راهسازی است که همه کاره اش خودتی!

 

وجود گل نمود لطافت روح در منزل است.

 

مولا جان،شکافتن فرقت ،فرق ایمانهاست.

 

بوسه ی واجب،بوسه بر دستان والدین است.

 

چارلز چاپلین به ریاست امور فرهنگی و هنری بهشت منصوب شد!

 

قشنگی برنامه های رادیو به اینه که مجریاش دیده نمی شوند!

 

مراسم تقدیر از اولین بازنشستگان چشم بادامی در صدا و سیما برگزار گردید!

 

ناخدا در قایق نجات: نبرد ملوان ها و کوسه ها هم روی عرشه تماشایی بوده!

 

نخستین اخراجی های تاریخ،اونایی بودند که شکمشون را نگه نداشتند!

 

دروغ و ریا عامل سربلندی پیش خلق خدا و سبب سر افکندگی نزد خداست.

علی


 

آن امیرالمومنین یعنی علی

 

و ان امام المتقین یعنی علی

 

آفتاب آسمان لافتی

 

نور رب العالمین یعنی علی

 

شاه مردان پادشاه ملک دین

 

سرورخلد برین یعنی علی

 

نام او روح القدس از بهر نام

 

می نویسد بر جبین یعنی علی

 

گر امامی بایدت معصوم و پاک

 

 می طلب شاهی چنین یعنی علی

 

گر محمد هست ختم انبیا

 

گشته بر خاتم نگین یعنی علی

 

استعانت جوید از درگاه او

 

خدمت روح الامین یعنی علی

 

ساقی کوثر امام انس وجان

 

مصطفی را جانشین یعنی علی

 

فتح و نصرت داشت در روز غزا

 

بر یسار و بر یمین یعنی علی

 

عین اول دیده است در عین او

 

نور چشم خرده بین یعنی علی

 

پیشوائی گر گزینی ای عزیز

 

این چنین شاهی گزین یعنی علی

 

مخزن اسرار اسمای اله

 

نفس خیرالمرسلین یعنی علی

 

بود با سرّ نبوت روز و شب

 

رازدارو هم قرین یعنی علی

 

دین و دنیا رونقی دارد که هست

 

کارساز آن و این یعنی علی

 

این نصیحت بشنو از من یاد دار

 

دایماً می گو همین یعنی علی

 

ناز دارد بر جمیع اولیا

 

آن ولی نازنین یعنی علی

 

صورتش در طاو ها میجو که هست

 

معنیش در یا و سین یعنی علی

 

دست برده از ید بیضا به روز

 

معجزه در آستین یعنی علی

 

معنی علم لدنی بیخلاف

 

عالم لوح مبین یعنی علی

 

در ولایت اولین اولیا

 

در خلافت آخرین یعنی علی

 

یا علی

یا علی

 

 

))لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار((

 

 

  ))این سخن را از سر صدق و صفا باید زدن((

روز پدر


 

کنکاوی در تاریخچه ی همدل نشان می دهد پدر در اصل بدر بوده و منظور از آن موجود زحمت کشی است که دست تنها در بدر

 

از منزل زحمت می کشد تا بتواند شکم خاندانش را به ترفندی سیر نماید. بعدها که در طول زمان رنج تلاش های این عنصر اثبات  جهانیان شد

 

من باب قدر دانی با اهدای دو نقطه به بدر،پدرش ساختند تا دلش را بدست آرند.

 

پدر:

 

پدرا از حیث دریافت پاداش زحمات دو دسته اند: یا کچلند یا سفید موی. اما هر دو دسته در کشیدن کار از خودشان مشترکند. سیاست یه نفر جول جول کنه تا 5 نفر

 

قورت بدند یا 1 برابر 5 در همین جا مصداق می یابد. نا گفته نماند هستند مادرانی که جور پدران را نیز می کشند و در نبود او هم پدرند و هم مادر.

 

آنان شیر زنان دو گانه سوزند یعنی هم بجای پدر و هم بجای مادر می سوزند. در سالهای خیلی دور، ما روز پدر داشتیم ولی بعدها از یاد او غافل شدیم ولی این

 

اواخر که صدای شکسته شدن استخوان های پدران در زیر بار مشکلات به گوش رسید آمدیم دل بدست آوریم و روز ولادت علی )ع( را بنام پدر زدیم.

 

چه خوب می شد حداقل در این روزا و به پاس زحمات بی دریغ آن نازنین موجود، بیسکویتی تولید و بنام پدر به ثبت می رساندیم.،هر چند که نوع مادرش یه چیز

 

 دیگه ست. شکی نیست که پدران یا مادران پدر نمایی که درگیر مستقیم با مشکلات هستند از هر حیث بیش از سایرین در معرض آسیب ها هستند بیایید همین

 

امروز دست در گردن پدران بیاندازیم و با ماچ کردن پیشانیشان خستگی شان را بر طرف نماییم. این نوع بوسه نه خرج دارد و نه عذر شرعی بلکه با ثواب ترین

 

 اعمال این روز است.

 

سخنان آخر: اول به فرزندانی که پدرشان رفته بهشت،حتما با حضور بر مزار پدر و آب دادن نهال بالا سرش یادش را گرامی دارید و مهر و محبت خویش را

 

به باز ماندگان مخصوصا مادرپدر صفتتان معطوف دارید. 

 

دوم روی سخنم با ناپدرانی است که با خلق فجایع ضد انسانی عوض سر پناه بودن برای اماناتی که رب در اختیارشان گذاشته است حکم شلاق،شکنجه

 

و مرگ را دارند. بترسید از آه یتیمانی که اگر شکایت به پدر اعظم - امیرالمومنین- برند هیچ شفاعتی از هیچ ظالمی پذیرفته نخواهد شد.

 

به یاد داشته باشید برای خیلی از فرزندان ، پدر یعنی تکیه گاه و امید هر چند آن پدر از نوع کریستالیش باشد!!!؟

 

 

عید علی(ع)  

 

مرد بعد از تعطیلی کارگاه و گرفتن دستمزد خود سعی داشت با جیب پر پول روال هر ساله ی جشن تولد حضرت علی)ع(

 

خود را زودتر به خانواده اش برساند. ظهر بود و هوا بسیار گرم. ماشین پژویی جلو پای مرد ترمز کرد و راننده پرسید:

 

پدر جان آدرس یه هتلی رو که نزدیک باشه بمن می دی؟ مرد جواب داد: صد متر جلوتر می پیچی سمت راست... راننده گفت: اگه مسیرته بشین برسونمت،هوا گرمه

 

مرد با تعلل نشست. صندلی عقب پر از البسه بود. راننده گفت: حقیقت جنس ها را از صبح فروختم و همین تعداد باقی مونده،گفتم استراحتی بکنم تا عصر حراجشون کنم

 

،راستی اگه می خوای از جنس ها بردار . عید مولا علی است خوبه دست خالی نری خونه! مرد پولهایش را از روی لباس لمس کرد و نیم نگاهی هم به لباس ها انداخت

 

خوب اینا چه قیمتی هستند؟مرد پرسید. راننده جواب داد قیمت اینا اندازه ی شیرینی است که در این روز عزیز می خوای مهمون ما بشی! مرد لبخندی زد و گفت: حقیقت

 

می خوام خرید کنم ولی تخفیف می خوام. راننده فوری کنار خیابون نگه داشت وضمن به هم زدن اجناس 5 تیکه لباس زنانه و مردونه جدا کرد و به مرد داد. مرد که

 

شوکه شده بود گفت: نه آقا من این قدر جنس نمی خوام،در ثانی قیمتش چنده؟راننده گفت: آقا قسمت بر این بود که ما هم رو در این روز عید بزرگ ببینیم و من شما رو

 

مهمون کنم. مرد که هنوز با تردید به راننده نگاه می کرد از جنس لباس ها پرسید. راننده با کمی آزردگی کاپشنی را در آورد و بدون درنگ فندک را زیر آن گرفت .

 

حیرت آور اینکه کاپشن نسوخت. مرد اجناس را گرفت و تمام سه روز دستمزدش را به راننده داد. اما راننده قبول نمی کرد و کم کم ماشین رو براه انداخت.

 

مرد به ناچار قسم خورد که اگر پول را نپذیرد جنس ها را نمی برد. راننده با مکثی پول ها را گرفت و بدون آنکه بشمرد گفت: هم جنس و هم عید مبارک باشد!

 

مرد در حالیکه از خوشحالی با دمش گردو می شکست وارد خانه شد.

 

جنس ها را که باز کردند ،همه زدگی داشت و بنجول بود. فقط کاپشن سالم بود که آن را هم وقتی امتحان نسوز بودنش کردند سوراخ شد.

 

همگی مات و مبهوت اتفاق بودند. عید حضرت علی)ع( ،پریدن پول ها و تردستی شیادی که گریخت.

 

فکر می کنی می بینی این علی چه مظلومیتی داشت و چه افرادی که از این مظلومیت سو استفاده نمی کنند!؟

 

علی  در گذشت و مظلومیت از او باقی ماند. اما آیا این مظلومیت می تواند دستاویزی برای دوشاندن دیگران و یا حتی دوشیده شدنمان توسط آنها باشد!!؟

 

 

آناتومی مو


 

الیافی به رنگ های گوناگون که بر بدن آدمیان می روید و نشانه هایی با خود به همراه می آورد. چنانچه به سفیدی گراید سابق بر این نشانه ی

 

 تجربه تلقی می شدولی در حال حاضر نشان غالب شدن مشکلات بر ملاج انسان است.

 

نسبت سفید به سیاه موها نیز بیانگر تعددمشکلات می باشد. همچنین در عصر باستان موی سفید احترامی خاص داشت و اینک نه تنها از احترام خبری نیست

 

 بلکه از آن به لب گوری نیز یاد می شود.

 

اما از اعجاز روزگار ،قدرتی است که بعضی موها دارایند. فی المثل موی کم پشتی که بر صورت دیوی رویده و دست بر قضا صاحب این نوع مو

 

 بر پست ریاست اداره ای تکیه زده و تو هم پایت نزد او گیر است و باز از بدروزگار تو هم از آن افراد مرتجع و خائنی هستی که موی های خویش صیقل داده ای.

 

نتیجه مبرهن است . منطق و واقعیت بای بای و محکومیت و مغبونی هم نتیجه ی کار.

 

البته تک و توکی هم یافت می شود که این موهای با نفوذ بجا روییده شده باشند ولی تعداد این رویش ها در قبال آن خطری ها بسیار اندک است.

 

الغرض اگر زمین و زمان به نفع تو شهادت دهند دست آخر حرف،حرف بی منطق آن موی دار بد جنس است.

 

امید آن داریم خدا نسل آن موهای نا بجا روییده را ور اندازد تا ما کمتر حرص و گول بخوریم و صیقلی و یکدست بمانیم!!

 

 

sms   

3 ساعتی می شد که مادر زیر تیغ جراح قلب بود. آبجی بزرگه رو به اتاق عمل و تسبیح به دست ذکر می خواند.

 

حمید بی تابانه طول سالن را قدم می زد وهی غرغر می کرد.پدر پشت پنجره ودر حال نگاه کردن به دور دستا خشکش زده بود.

 

فقط کوچکترین عضو خانواده یعنی حامد،بی خیال روزگار و در حالیکه روی پله ها نشسته بود مدام sms می فرستاد و چند لحظه بعد آهنگ خاص نرسیدن sms

 

مغز همه را داغون می نمود ولی حامد کم نمی آورد و دوباره ارسال می کرد و باز پیام به مقصد نمی رسید. وقتی حوصله ها سر آمد حمید با عصبانیت تمام به طرف

 

حامد رفت و با خشونت موبایل را ازش گرفت و در جیبش جای داد. حامد بی مقاومت سرش را به زیر افکند و هیچ نگفت.

 

دقایق مرگبار انتظار می گذشت و طاقت حمید تمام شد. با آسانسور خود را به محوطه بیمارستان رساند و باز شروع به قدم زدن کرد. تصمیم گرفت سیگاری روشن کند.

 

دست به جیب برد اما نا گاه دستش به گوشی حامد خورد. آنرا برداشت و از سر کنجکاوی روشنش کرد. چشمش به sms ای افتاد که دهها بار به شماره ی 000000

 

و به این مضمون ارسال شده بود:

 

khoda jon!aziztarinam ra be to sepordam ono salem behem bargardon. 

 

 حامدبی درنگ خودش را به بالا رساند و سخت داداش کوچکترش را در آغوش کشید. همگی از دیدن این صحنه و صحنه ی چند دقیقه قبلش مات و مبهوت شده بودند ،

 

و صد البته این فقط مادر بود که می دانست چه دسته گل هایی تحویل جامعه داده  و شایدم به همین خاطر بود که خدا نخواست این برادران مهربان درد بی مادری را بکشند!

مناجات نامه!

 

بارالها! چون در این زمانه ی زبون آدمی را خوار و به دور از آدمیت یافتم پس:

 

سگم ساز تا استخوان پای نا اهلان به دندان گیرم باشد که دگر حقی ز کس ضایع نسازند!

 

گاوم ساز که در مواجه با اجحاف ها،نا بخردیها و نابسامانیها به جز خوراک به چیزی نیاندیشم!

 

خرم سازتا توان بارکشی ناملایمات روزگار یابم بی آنکه ناسپاسی بر من مستولی گردد!

 

گرگم سازتا در کشاکش آورد با متظاهرین چنگ بر صورتشان زنم تا سیرت زشتشان هویدا شود!

 

خدایا هر چه خواهی آن کن ولی آدمم نساز که خسته ی انسانیت،تظاهر و ریا ام. 

حاجی خوکی


 

یارو خسیسه رو با هزار ترفند وادار به ثبت نام کردیم و فرستادیمش حج.

 

برگشتنی حاجی خسیسه سوغاتی که نیاورد هیچ،یک هفته است خودشو زندونی کرده و میگه اونجا آنفولانزای خوکی گرفتم و هیچکی رو تو خونه راه نمی ده!!

خودمم


 

زنگ زد. گفت: حسش هست یک دوری بزنیم؟

 

پرسیدم: تنهایی؟ گفت: آره.

 

از پله ها که پایین رفتم دیدم عیالش در ماشین نشسته،با تعجب پرسیدم،گفتی تنهایی!؟

 

گفت: آره . خودمم!کسی دیگه ای نیست!؟

پند استاد   


 

روزی قلی اراده راست کرد ادامه ی تحصیل دهد. پس رفت نزد استاد راهنما تا مستفیض بیانات ایشان شود.

 

استاد سرد و گرم کشیده ی روزگار فرمودند: چنانچه در پی درسی تا مناصب گوناگون یابی سخت در اشتباهی.

 

گذشته از آن هر چه در این ره اسکن افشانی نمایی تا آخر عمر هم پال پال نمایی به آنچه بر باد داده ای دست نخواهی یافت.

 

اما راه عاقلانه تری نیز تراست و آن اینکه سقز جانانه ی نماینده ای یا پیله ی کاندیدای عالی رتبه ای گشتندی و از ته دل برای وی جانفشانی کردندی و

 

به نا گه راه هزار ساله به شبی پیمودندی.

 

قلی پرسید : پس تکلیف حمیت و انسانیت چه بود!؟ استاد فرمودند: حمیت و انسانیت تناژی چند؟ مدرک تحصیلی را به سر کوزه  سپردندی و آبش تناول کردندی!

 

چنانچه آدم نشدندی و بر تحصیل اصرار داشتندی حالا حالا ها می بایست کشک سابندی تا آدم شوندی!

 

اما اینک قلی ما خدم و حشم فراوان گرد آورندی و اسکناس بیشمار بریز و بپاش کردندی و بسیار خرسندی که فارغ از هر گونه زحمت

 

 گرد تحصیل علم خط قرمز کشیدندی!

فقر نگاری


 

1 جلو داروخانه زن میانسالی سعی می کند شرم پسر نو جوانش را بشکند و او را به گدای ترغیب کند و پسرک خجل بین دست دراز کردن و نکردن پیش

 

مردم مردد است.

 

2 زنی سیاه چرده و نحیف انبوه سیب زمینهای پلاسیده و خراب را شور می دهد بلکه بتواند یک کیلو سیب زمینی قابل خوردن و ارزان تر یافت نماید.

 

3 پیر مرد درمانده ای قبض پنجاه هزارو خورده ای تومان جهت بستری بیمارش در دست دارد. نه رویش می شودگریه کند و نه می تواند بال بال زدن جوانش

 

 را نظاره باشد.

 

4 در مغازه ای یک برادر و خواهر کوچولو شاید با اختلاف سنی یک سال بر سر خوردن کلوچه ی دریافتی به جدال نفس گیر با هم می پردازند.

 

5 در پمپ بنزین دخترکی شاید کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی با روپوش مرتب مدرسه و در لا به لای ماشین ها مشغول به تکدی گری است.

 

6 رفتگرانی در انتهای شب سعی می کنند با روی برگرداندن از جمعیت کارشان را انجام دهند. پیمانکار می گوید: این ها جوانان دانشجو یا محصلی هستند

 

که برای در آوردن خرج تحصیلشان با ما همکاری می کنند. البته خیلی هم خجالتی اند.

 

7 دهها روز از مرگ پدر خانواده می گذرد اما هنوز بازماندگان از عهده ی خرید سنگ قبر و نصب آن بر مزار آن خدا بیامرز بر نیامده اند. 

 

8  و...

 

 

حکایت دل-پشت خطی

 

زنگ زدم خونشون مشغول بود. همان طوری که زنگ مشغولی را می شنیدم،رفتم تو فکر.

 

یادش بخیر سه سال پیش که تازه با هم آشنا شده بودیم چند دقیقه مونده به ساعت تحویل چه فیلم ها برای یک تک زنگ زدن به خونشون بازی نکردم.

 

آخه قبلش قرار گذاشته بودیم هر کی بیشتر تک زنگ بزنه عاشق تره! دم عیدی که همه دور هم جمعند تلیف بازی خیلی تابلو بازی بود و ریسک بالایی داشت.

 

هر بار که تک می زد همه بر می گشتند و یه جوری به من نگاه می کردند ولی من به روم نمی آوردم و خودم رو ناراحت نشان می دادم در حالیکه از خوش حالی

 

در پوست خودم نمی گنجیدم. منم هر طوری بودتلافی کردم و با سماجتم آخرش هم برنده ی مسابقه ی خیالی عشق شدم.

 

به خودم آمدم دیدم نیم ساعته گوشی دستمه و هنوز پشت خطم. این داستان هر روزه ی منه! ساعت ها پشت خط مشغولش منتظر می مونم و فایده ای هم نداره.

 

تازه وقتی هم گوشی رو بر می داره میگه: الان نمی تونم صحبت کنم باشه بعد تماس می گیرم و باز روز از نو و روزی هم از نو.

 

یه جوری دارم تقاص پس می دم. همان طوری که یه زمانی رقیب رو پشت خط نگه می

داشتم حالا چند وقتیه که خودم پشت خطی یه رقیب جدیدم   !!

حکایت دل- لغزش


 

پانزده سال تمام مجنون لیلی را در سکوت کامل می جست. تقریبا بدون آنکه لیلی بداند مجنون همیشه مثل سایه دنبالش بود.

 

حاصل مدتها تعقیب بی صدا این بود که مجنون از تمام چم و خم ،حرکات و رفتار لیلی آگاهی داشت . لیلی هم کم و بیش به وجود این غریبه ی بی آزار

 

عادت کرده بود ولی علت حضور نا محسوسش را نمی دانست. بالاخره یک روز حوصله ی لیلی سر رفت و مجنون را به خویش خواند. وقتی لیلی دریافت

 

که مجنون برای او چه مشقت ها کشیده سعی بر جبران گذاشت. حلاوت این وصال آنقدر بر کام مجنون شیرین آمد که رنج سالهای فراق از تنش بدر آمد.

 

درست در اوج ،لیلی لغزید. حرکات و سکناتش با آنچه مجنون می شناخت تفاوت کرد. مجنون اغماض کرد و دل به غم سپرد.

 

مجنون کم کم لیلی را دوست و سپس آشنا نامید و در صدد اصلاح بر آمد. لیلی در قعر هوس بود و به امیال مشغول.

 

 لیلی نمی دانست که مجنون بهتر از خودش می شناسدش و سرانجام مجنون دل شکسته رفت.

 

اینک لیلی به مجنونی دیگر مشغول است غافل از اینکه چشمانی در خفا هنوز چون سایه می پایدش!

(همدل)

حکایت دل- دزد


 

لیلی با مامانش اومد بیرون و مجنون هم با فاصله ای اندک زیر نظرشون داشت.

 

دست بلند کردند و سوار تاکسی شدند،بی چاره مجنون هر چی دست بلند کرد تاکسی ها براش وانستادند.

 

نگاه لیلی از توی تاکسی که داشت دور می شد دیوانه ترش کرد. اندکی بدنبال تاکسی دوید ولی ثمری نداشت.

 

درمانده شده بود که چشمش به دوچرخه ای افتاد. با قدرتی عجیب دو چرخه را از جا کند طوری که قفل و زنجیرش پاره شد.

 

با جان و دل شروع به رکاب زدن کرد انگاری توی توردو فرانس مسابقه میده!

 

خیابونا رو میانبر و پیاده روها را در نوردید و به مدد ترافیک زودتر از معشوق به مقصد رسید.

 

پاداشش لبخند رضایت معشوق بود. اما اینک او یه دزد عاشق شده بود و نادم از کاری  که کرده بود.

 

فرداش دوچرخه با قفل و زنجیرنو و یک یاداشت کوچولوی معذرت خواهی  سر جاش قرار داشت!

 

 

)همدل(

حکایت دل- ایستاده


 

قرار گذاشتند که  بزنه بیرون و قدمی بزنند. ساعت4 عصر یک روز پاییزی بود. با خود شرط کرد تا وقتی معشوق بیاد پا سفت و

 

ایستاده منتظرش بمونه. بارون گرفت ،خیس شد ،هوا تاریک شد ولی او همچنان چشم به راه ایستاده بود و جنب نمی خورد.

 

ساعت 9 شب قطع امید کرد، زنگ زد.

 

شنید که عصر که خواب مونده بودم بعدش هم که هوا بد شد،نتونستم بیام،حالا باشه تا فردا!

 

خسته و رنجور گوشی رو گذاشت و به امید فردا رفت!؟

 

)همدل(

حکایت دل- خر خوان


 

اونهایی که نصف شب از پنجره ی خوابگاه دانشگاه به محوطه نگاه می کردند دانشجویی را می دیدند که تا به صبح قدم می زد و

 

کتاب های درسی اش را بلند بلند می خواند. آخر ترم که شد بیشتر بچه ها قبول شدند الاّ آن خر خوان.

 

بعدها که علتش را پرسیدم گفت: عاشق شده بودم و مجنون. شبا کتاب را برمی داشتم و بلند بلند حرفهایی که قرار بود فرداش بین من و او گفته بشه رو تمرین می کردم.

 

خودم می پرسیدم و خودم هم عوض اون جواب می دادم و به تنها چیزی که فکر نمی کردم درس و کتاب بود.

 

اما همین که چشمم به جمالش می افتاد همه چیز رو فراموش می کردم و مجبور بودم باز شب کتاب بردارم و مشق عشق کنم!

 

 

)همدل(