لیلی با مامانش اومد بیرون و مجنون هم با فاصله ای اندک زیر نظرشون داشت.

 

دست بلند کردند و سوار تاکسی شدند،بی چاره مجنون هر چی دست بلند کرد تاکسی ها براش وانستادند.

 

نگاه لیلی از توی تاکسی که داشت دور می شد دیوانه ترش کرد. اندکی بدنبال تاکسی دوید ولی ثمری نداشت.

 

درمانده شده بود که چشمش به دوچرخه ای افتاد. با قدرتی عجیب دو چرخه را از جا کند طوری که قفل و زنجیرش پاره شد.

 

با جان و دل شروع به رکاب زدن کرد انگاری توی توردو فرانس مسابقه میده!

 

خیابونا رو میانبر و پیاده روها را در نوردید و به مدد ترافیک زودتر از معشوق به مقصد رسید.

 

پاداشش لبخند رضایت معشوق بود. اما اینک او یه دزد عاشق شده بود و نادم از کاری  که کرده بود.

 

فرداش دوچرخه با قفل و زنجیرنو و یک یاداشت کوچولوی معذرت خواهی  سر جاش قرار داشت!

 

 

)همدل(