سفرنامه سبزوار-شهمیرزاد-بابلسر

شبانگاهان مخزن بنزین فول کرده وته وبالای خودرورا وراندازوتا پاسی از شب یا دم دمای صبح به چک کردن اسباب سفرمبادرت نموده که مبادا چیزی ازقلم افتاده باشد.چهار صبح بود که درمیان خواب و بیداری ازسبزوار زدیم بیرون و رو به سمت شاهرودتاختیم.هرچندکه خوابمان می آمداما طی کردن این مسیرخشک وبی آب وعلف تاشاهرود چاره ای برایمان نمی گذاشت مگرگازیدن.در طول مسیرچیزقابل عرضی ندیدیم الا پرایدی تک نفره که از داورزن به بعد ودرگرگ و میش هوا ویراژهای عجیبی می داد یا با سوبالاهای غیرمعمول تابلو بود که خوابش میامد یا چیزکی به بدن زده بود.به هر حال به سلامت ازش گذشتیم و دیگر اینکه در نزدیکی تقاطع بیارجمند و درمحدوده ی منطقه حفاظت شده کبک هاو دیگر طیور وحشی والبته خوشمزه به حد وفوردرست وسط جاده جا خوش کرده بودند که دل هررهگذری را می ربودند.

هفت صبح درتفرجگاه آبشار شاهرود به بلعیدن صبحانه مشغول شدیم وبازبه ادامه مسیرپرداختیم.درخروجی دامغان بنزین زدیم و سمنان را در پیش گرفتیم.هر چند ازسبزوار به قصد همدان بیرون آمدیم اما درسمنان پشیمان شدیم وهوای شمال به سرمان زد.این تصمیم وقتی لحاظ شد که درپارک خروجی سمنان مشغول تفیدن ازگرما بودیم.پس سرازشمال سمنان و منطقه مهدیشهروشهمیرزاد درآوردیم.منطقه ای زیبا و مالامال ازاشجارگوناگون که هرجا سوراخی می یافتی آب سرد و فراوان ازآن سرازیربود.گمبه را که ازچلومرغ پرساختیم در کنار نهری سردی خفتیم.تابلوی روستای چاشم ما را به خود خواند.مسیرسر بالایی وپرپیچ وخمی داشت.اما ازچاشم به بعد کوههای مرتفع،گل وسبزه جاده رامحصور کرده بود.طبیعت بکراین منطقه زیباست البته به شرطی که همسفر خوبی داشته باشیدچرا که مسیرکم تردد وازخدمات جاده ای خبری نیست. برودت هوا،آبشار،گلهای رنگارنگ ،شقایق،و آب فروان آن هم دراواخرخرداد ماه مسحور کننده بود.

عبورازروستاهای با صفا وجاده ای دل انگیز سبب پرتی حواس و رسیدن به روستای خطیرکوه شد که در ارتفاعات قرار داشت و بن بست بود.دره ی عمیق،بارش باران،خنکای هوا،چشمه های زلال و فرشی از سبزه ودمن ارزش گم شدن را داشت.دراین احوال فقط این احساس دست می داد که ما جایی هستیم نزدیک ورسک و جاده فیروزکوه چراکه حال و هوای خاص آنجاها را داشت.مسیر خاکی را از میان یک رودخانه پیمودیم و از اینجا به بعد شاید به طول ده کیلومتر جاده خراب بود و حاگیر اما بالاخره پیمودیمش.تصوراینکه درفصل ازدیاد آب و قطع شدن این راه میان گذر،برای رفت و آمد چه باید کرد بسیار چالش برانگیزبود!سرانجام ازجاده فیروز کوه سردرآوردیم و مطابق معمول اولین چیزی که دیدیم تونل های گذر قطاردر دل کوه بود.واقعا که ساخت این شبکه ی ریلی درگذشته های دوراعجاب آوربوده است.پل سفید،قائم شهر و بابل را گذراندیم و به بابلسررسیدیم.خسته و کوفته اما راضی درساحل دریا رحل اقامت افکندیم.یاد آوری اینکه ما مسیر سبزوار به بابلسر را که به طور معمول درهفت یا هشت ساعت می پیمایند درطی شانزده ساعت طی کرده بودیم.هوای بابلسربسیارعالی و کرایه ی اقامتگاه هم مناسب بود.باقی ماجرا اینکه ما بودیم و شلپ و شلوپ درآب.  


جاده مرگ(سبزوار- شاهرود)

از قدیم الایام این مسیریکی ازحادثه سازترین مسیرهای ارتباطی کشوربه حساب می آمده است.مسیری با طبیعت خشک وبیابانی والبته با افقی تکراری وخسته کننده.آمارتلفات این جاده قابل تامل وشایدعبرت آموزباشد.

نبود نورکافی درشب،عدم وجود آبادانی یا چشم اندازمتنوع،عبور حیوانات اهلی- وحشی،اختلاف دمای شدیدهوادرطول سال،وجود طوفانهای شن،وزش بادهای تندو جاده ی صاف ویکنواخت ازجمله عوامل خطرآفرین مختص این مسیر است. به خنده یا تاسف حتی ذکر شده در قدیم بعضی از ساکنان حاشیه این جاده ازمحموله های واژگون شده ی کامیونها ارتزاق می کرده اند!بدترین حالتی که می توان برای یک راننده را دراین جاده متصور شداینست که بعد ازصرف یک ناهار چرب و چیلی درست وسط چله تابستون مسیررا طی نماید؛شک نکنید که خوابش می بردوازجاده منحرف می شود.

پیشنهاد ما اینست که حتما این مسیررا با تانی بپیمایید وبه هربهانه ای مثل دیدن کاروانسرا،گله های شترویازدن آبی به صورت درمعدود اقامتگاههای میان راهی توقف داشته باشید وعجله نکنید.

هنگامی که به این اقلیم از کشور با این ویژگیهای خطرآفرین عواملی چون بی احتیاطی،سرعت زیاد،نا ایمنی خودروها و ... اضافه می شود،جاده ی مرگ شکل می گیرد که هر لحظه آن دردسرآفرین خواهد بود.

این هشدارمهم را ازآن روی آوردیم که اولا درپیک مسافرتیم ثانیا خیلی ها این روزها شاید برای اولین بار گام دراین جاده می گذارند و از خطرهای آن غافلند و ثالثا آنانی که مدام دراین مسیر درحرکتند گول مهارت رانندگی خویش را نخورند که این جاده خواب دارد و خطر!

داغتون رونبینیم - همدل    

هنرمند

روزی حسب اتفاق به دوستی از قدیم برخوردمی که ظاهرش مجابم ساخت ازاحوالاتش جویا شوم.گفتمش فلانی:تو که به نگاشتن خط خوش آنهم ازانواعش شهره ی شهربودی کنون به این هیبت چرایی!؟پاسخ شنیدم:ای خردمند هنرکیلویی چند!؟ هفده سال تمام دراین دیارنگاشتمی به پشیزی نیارزیدپس عزم پایتخت نمودم وبه پرده نویسی مشغول شدم وهرچه سفارش ازچپ وراست،ماتم وشاد باش می رسید برپارچه مالیدمی وازقضا مراآنچنان سودی حاصل آمد که در خواب هم نمی دیدم. این اواخرکاربه جایی رسید که دست برسپید وسیه هم نمی زدم و شاگردانم جورمی کشیدند وازمن پول شمردن بود و بس.

سرانجام نیزازپی آشنایی با یک دلال، زمینی خریدم به ارزش میلیون که اینک سرازمیلیاردها می زند ومراهفت پشت کفایت است.آخرتا به کی مانند چارپایان قبول زحمت بی مزد کردن.اینک نیزبه میمنت آشنایی، بسان دکترا روزی دو ساعت به این آژانس می آیم وازبرای تدوام بیمه وحفظ ظاهر،خویشتن را راننده معرفی می نمایم و باقی وقت خویش به بسازو بفروشی مشغولم وآقای خودمم.

سخن این هنرمند سابق و بسازبفروش فعلی که به اینجا رسید،سرازتعجب خاراندم و برعاقبت هنروهنرمند متحیر گشتمی و با سرگیجه به راه خود ادامه دادمی!!

                                                                                                                          

نیکی وسوزش

درینگ-سلام،من فلانیم،ببین اگه ماشینت را لازم نداری دو سه ساعتی بهم قرض بده،آخه دیروز برای تفریح بیرون شهر رفتیم بس که جاده اش خراب بود،ماشینم داغون شد.الان هم شدیدا نیازمند وسیله هستم.

باشه،اشکالی نداره فقط سعی کن تا سه ساعت دیگه بهم برگردونیش که لازمش دارم.

  دوست ساعت دوونیم ظهراومد وماشین رو گرفت ورفت.حوالی ساعت شش عصربود که بنا برلازم داشتن وسیله،زنگش زدم و گفتم کجایی؟جواب داد:الان درحدودهفتاد کیلومتری شهرهستم وبا سرعت زیاد سعی می کنم خودم را بهت برسونم. شاخ در آوردم و با خود گفتم:بیرون شهرو گوشی را گذاشتم!

ساعت هشت شب بود که زنگ درب منزل به صدا در آمد.جلو در،ماشین بوکسل شده ی من و یک ماشین یدک کش و آن دوست منتظرم بودند.دوست گفت:فلانی ببخش،نمی دونم چی شد که ماشین درست وسط جاده خاموش شد و ناچار شدم بوکسلش کنم.الان هم چون پول با خودم ندارم ،دستمزد یدک کش را بده تا بعدا باهم حساب کنیم.

امروز ،فردای دیروز است و بنده از دیدن صورتحساب مخارج تعمیرماشینم به مبلغ چهار صد هزارتومان خشکم زده! راستش با اندکی دلخوری به دوست زنگ زدم و درخصوص هزینه های تعمیرصحبت کردم.ایشان هم فرمودند:البته تو هم بهم نگفتی که ماشینت آب کم می کنه وگرنه نمی بردمش.تو دلم گفتم:رو را برم،آخه مرد حسابی مگه تو گفتی کجا می خوای بری!؟تو عالم کلنجارروحی وعاقبت نیکی بودم که دوست گفت:حالا عیبی نداره،من که خبر نداشتم و ماشین تو هم که از اول مشکل داشته پس مخارجش را نصفه می کنیم!ناچارا واز سررو دربایستی پذیرفتم و دم نزدم.

حال با اینکه یکسال و خرده ای ازاین ماجرا می گذرد وهنوز خبری از نیمه ی توافق شده دوست نیست و امیدی هم به آن نمی روداماآنچه بیش ازحدموجب آزارشده اینست که به طوراتفاقی دریافتم که این دوست درست درهمان روزی که ازمن درخواست ماشین کرده به چند نفردیگرهم زنگ زده و تقاضای ماشین نموده تا به کمک ماشین آنان ،خودرو خویش را از شهرمجاور بوکسل نماید!!بالطبع وقتی جوابی نگرفته بدون ذکر نوع استفاده به اینجانب متوسل شده و تو خود حدیث مفصل بخوان ازاین ماجرا...

درد دل:الغرض چنانچه اینجانبان ازنحوه قرض دادن ماشین به این به اصطلاح دوستان مطلع بودمی( بوق) می خورم که دیگرازاین غلط ها بنمایم واینکه این دوستان هیچ فکر نمی نمایند که با این اجحاف ها مجالی برای اعتماد حتی به دوستان نیازمند واقعی هم نمی گزارندو دیگراینکه اگراین نادوست ازهمان ابتدابه واقعیت می پرداخت شاید که این بنده ی الاغ با پرداخت هزینه ی حمل ماشینش به توسط جرثقیل ازجیب مبارکم کمتر خسران می دیدم.(نوشتیم تا سوزش نیکی کمترشود!)

          

زندگی شانسی

تک پسرعلیرغم مشغله های فکری و کاری پدرومادرش را به قصد درمان سواربرماشین می نماید وراهی مشهد می شود.

علافی ویزیت دکتر خسته ترش می نمایدولی با این حال به شوق زیارت تن به ترافیک سنگین دورحرم می سپارد تا شاید بتواند دل والدینش راجلا بخشد.اما انگاری یک چیزی جورنیست وخستگی راه بندان امانشان را می برد.سرانجام وبه ناچاروبعد کلی سرگردانی ازهمان راه دورسلامی می دهند و برمی گردند.

درراه برگشت ودرخلوتگاهی نمازی می گزارند وراه را ادامه می دهند.اما از اینجا به بعد همان حکایت تلخ و گزنده جاده یعنی خستگی و پیک اجل شکل می گیرد.خوردن بستنی وچای هم افاده نمی کند و انگارآنچه نباید رخ دهد،درحال وقوع است.سنگینی پلکها ،تصادم با گارد ریل و واژگونی خودرو.همان چند ثانیه خواب،جدایی همیشگی تک پسربا والدینش را رقم می زند.

لحظات دست و پنجه نرم کردن بامرگ ، تلاقی نگاههای گنگ وداع آمیزبا عزیزان ونوعی سردرگمی وبلاتکلیفی ازعاقبت کارهمگی تکرارمکررات این دست حوادث هولناک است.برعکس همه که نصیحت و اندرزرا دراین مواقع پیشه می کنند ما با زیر پا گذاشتن ای کاش ها،درود واحسنت می فرستیم به آن تک پسری که سعی کرد تا آخرین لحظات عمر والدینش درخدمتشان باشد وهیچ برایشان کم نگذاشت.هیچ گونه چرایی یا تحلیلی بر این اتفاق نامیمون وارد نیست چراکه نیت خیر تک پسر راه برکلیه ی اماها و اگرها می بندد.

برای روح پاک کلیه ی درگذشتگان حوادث جاده ای بخصوص والدین تک پسر قصه ی ما طلب آمرزش داریم وهرچند نصیحت را بی فایده می دانیم اما هموطن،دوست،داداش من وراننده ی محترم هر جا که خوابت گرفت،بزن کنار و چند دقیقه استراحت کن تا داغت را نبینیم!!