حکایت دل-پشت خطی
زنگ زدم خونشون مشغول بود. همان طوری که زنگ مشغولی را می شنیدم،رفتم تو فکر.
یادش بخیر سه سال پیش که تازه با هم آشنا شده بودیم چند دقیقه مونده به ساعت تحویل چه فیلم ها برای یک تک زنگ زدن به خونشون بازی نکردم.
آخه قبلش قرار گذاشته بودیم هر کی بیشتر تک زنگ بزنه عاشق تره! دم عیدی که همه دور هم جمعند تلیف بازی خیلی تابلو بازی بود و ریسک بالایی داشت.
هر بار که تک می زد همه بر می گشتند و یه جوری به من نگاه می کردند ولی من به روم نمی آوردم و خودم رو ناراحت نشان می دادم در حالیکه از خوش حالی
در پوست خودم نمی گنجیدم. منم هر طوری بودتلافی کردم و با سماجتم آخرش هم برنده ی مسابقه ی خیالی عشق شدم.
به خودم آمدم دیدم نیم ساعته گوشی دستمه و هنوز پشت خطم. این داستان هر روزه ی منه! ساعت ها پشت خط مشغولش منتظر می مونم و فایده ای هم نداره.
تازه وقتی هم گوشی رو بر می داره میگه: الان نمی تونم صحبت کنم باشه بعد تماس می گیرم و باز روز از نو و روزی هم از نو.
یه
جوری دارم تقاص
پس می دم. همان
طوری که یه
زمانی رقیب رو
پشت خط نگه
می
داشتم حالا چند وقتیه که خودم پشت خطی یه رقیب جدیدم !!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و