حکایت دل- خر خوان
اونهایی که نصف شب از پنجره ی خوابگاه دانشگاه به محوطه نگاه می کردند دانشجویی را می دیدند که تا به صبح قدم می زد و
کتاب های درسی اش را بلند بلند می خواند. آخر ترم که شد بیشتر بچه ها قبول شدند الاّ آن خر خوان.
بعدها که علتش را پرسیدم گفت: عاشق شده بودم و مجنون. شبا کتاب را برمی داشتم و بلند بلند حرفهایی که قرار بود فرداش بین من و او گفته بشه رو تمرین می کردم.
خودم می پرسیدم و خودم هم عوض اون جواب می دادم و به تنها چیزی که فکر نمی کردم درس و کتاب بود.
اما همین که چشمم به جمالش می افتاد همه چیز رو فراموش می کردم و مجبور بودم باز شب کتاب بردارم و مشق عشق کنم!
)همدل(
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ ساعت 12:37 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و