اونهایی که نصف شب از پنجره ی خوابگاه دانشگاه به محوطه نگاه می کردند دانشجویی را می دیدند که تا به صبح قدم می زد و

 

کتاب های درسی اش را بلند بلند می خواند. آخر ترم که شد بیشتر بچه ها قبول شدند الاّ آن خر خوان.

 

بعدها که علتش را پرسیدم گفت: عاشق شده بودم و مجنون. شبا کتاب را برمی داشتم و بلند بلند حرفهایی که قرار بود فرداش بین من و او گفته بشه رو تمرین می کردم.

 

خودم می پرسیدم و خودم هم عوض اون جواب می دادم و به تنها چیزی که فکر نمی کردم درس و کتاب بود.

 

اما همین که چشمم به جمالش می افتاد همه چیز رو فراموش می کردم و مجبور بودم باز شب کتاب بردارم و مشق عشق کنم!

 

 

)همدل(