حکایت الهمدل – استدلال

حسین آقا که بواسطه ی بازیگوشی درکودکی چشم خود را ازدست داده بود با قدی دراز،بازوانی کلفت وچهره ای زمخت به کوبیدن پتک درآهنگری گذران عمر می کرد.از طرفی درهمین ایام، دخترک زیبایی به نام زلیخا-فزند تاجر شهر-که به عدد دویست خواستگار داشت هر روز خویش را به وراندازخواستگاران می گذراند تا یکی را به شوهری بپسندد.

روزی حسین آقا معروف به حسین کوردرشهرچوانداخت که دارم می روم به خواستگاری زلیخا واین خبر در شهر حسابی ترکاند.عده ای ازدرنصیحت حسین بر آمدند که حسین آقا!ترا چه می شودکه با این هیکل قناس وچشم کور به خواستگاری زلیخا می روی!؟حسین جواب داد:حال ما به خواستگاری می رویم اگر دادند که فبها،اگرهم ندادند اعتبار دخترک بالا می رود.پرسیدند:چگونه؟پاسخ گفت:درنهایت می گویند؛یکی دیگر به خواستگاران زلیخا اضاف شد وحالا دویست و یک خواستگار دارد که یکیش حسین کوراست!

اینو نیگا!

طرف مسئول دفتربیمه بوده زرتی یه ماشین بهش میزنه،میمیره.حالا گندش دراومده که تحت پوشش هیچ نوع بیمه ای نبوده که اقلا بعدمرگ خیرش به یکی برسه!

والّا!

چپ وراست جلسه ی خوش وبش می زاره،ازکارمندا جویای حال اهل وعیالشون میشه،میگه اگر مرخصی ساعتی خواستید لازم نیست درخواست بنویسید،وعده ی وام کارگشایی با اقساط بلند مدت میده،موهاش شونه میگه و بوی عطرمیده،گاهی به پشت بعضی ها میزنه وخسته نباشید میگه،حتی میگه شبا به مهمونی همکارا برید وفاکتوربیارید تا من پرداخت کنم،ناغافلی یه جعبه شیرینی می گیره وسراغ اونایی میره که جشن تولدشون هستش،چند جای اداره گلهای قشنگ گذاشته،صحبت از دنیای فانی می کنه ومیگه این محبته که ماندگار،چند باری هم لطیفه ی خوشمزه توجمع تعریف کرده ،تازه قراره همگی روبه اتفاق خانواده همین جوری شام دعوت کنه،چندتاازاین جملات آنچنانی وفیلسوف مابانه به درودیوارزده،میگه مسافرت خیلی خوبه مخصوصا به کشورای اروپایی،میگه ازغیبت وزیرآب زنی متنفرم،میگه ازدستم اگه بربیاد دخترپسرای بزرگتون را وقت بازنشستگی عوض شما می زارم سرکار،تومجلس عزای پدریکی ازهمکارا سنگ تموم گذاشت وازخود اونا بیشتردرفراق مرحوم گریه کرد،باور نکردنی است اما چشم چشم،حتما، قول میدم اززبونش نمی افته!                            

میگم:نکنه طفلکی رئیس سرطان گرفته ورفتنی شده،آخه این جورکارا تواین چند سال اخیرازرئیس دیده نشده، اصلا این جورکارا ازروسا بعیده والا!حتما خبریه ومی خواد حلالیت بطلبه!!

میگن:ای ساده،سرطان کجا بود؟کاش مریضی باشه!مدیرکل جدید گفته:هرکی زیردستاش ازدستش شاکی باشن ازسمتش کنار گذاشته میشه.حالا علت مهربانی ها روفهمیدی؟

بازم بیشترکف می کنم.میگم:مگه همچین چیزی ممکنه! اصلا این جورکارا ازروسا بعیده والا!

اداره که تعطیل می شد،داشتند پارچه خیرمقدم گویی به مدیر کل را بالای درب نصب می کردند.با خودم گفتم:بگو پس،خبریه!مدیرکل می خواد بیاد که همه چی عوض شده!!

دغدغه

یه آقا گرگه میره موهاش رومش میکنه،ناخن هاش هم کوتاه میکنه،دندوناش رومسواک میزنه وعوض زوزه میو میو میکنه.گوسفندا هم براش بع بع می کنند.فقط این چوپانه که با ترس و لرزدرنی اش می دمه:این بار دیگه سرگورهمه مون بازه!

روزمرگی هشت

ده ساله که روزی ده ساعت پای تلویزیون می شینم به امید اینکه فردا برنامه هاش بهترازامروز باشه!

آمار چه کنم!؟

موضوع خیلی ساده است.کافیه یک ورانداز به دوروبرتان مخصوصا تو همین دو سه سال اخیرداشته باشید تا متوجه شوید چه تعداد ازدوستان،آشنایان یا کسانی که می شناختید به واسطه ی حوادث ناشی ازتصادف رانندگی کشته یا مصدوم شده اند.این حادثه های رانندگی مرگبار چالش های ناخوشایندی را برای افراد سانحه دیده یا خانواده ی آنها رقم می زند که اکثرمواقع غیر قابل جبران می باشند.نمی خواهیم فرد یاوسیله ای را مقصر اعلام نماییم چرا که موضوع از این حرفها گذشته است.

عابری که دریک صبحگاه آنهم در پیاده رو بوسیله ی یک راننده ی خاطی پرس دیوارمی شود،تازه دامادی که علیرغم رعایت قانون توسط یک اتوبوس شهری زیر گرفته می شود،خواب پشت فرمان که به خواب ابدی مبدل می شود،ماشینی که به اجبارشاخ به شاخ راننده ی سکته زده ی مقابل می شود،کورس جنون آمیز دو خودرو که منجربه واژگونیشان می گردد،خودرویی که راننده اش گرفتار قفل درها و آتش سوزی شده،خانم ترک سواری موتوری که چادرش لای چرخ موتوررفته،کودکی که تمام حواسش را به شله زرد روی دستش داده تا آن موتورسیکلتی که با سرعت نزدیکش می شودو ...

قدیما می گفتند باید احتیاط کنی تا دچار مشکل نشی که البته دمشون گرم ولی وقتی سبزوقرمزچراغ را رعایت می کنی، کلاه ،دستکش ،ضربه گیروکمربند وصلته،انواع بیمه هم ساپورتت می کنند،اصلا پول فراوان تو جیبته وبرا ورزش صبحگاهی هم می زنی بیرون اونوقت ناگهان سر و کله ی یک ماشین پیدا میشه که راننده اش بچه ای که ماشین بابا رو کش رفته تا گازیدن را تجربه کنه ومیاد از روجوب با صدو بیست تا سرعت می پره تو پیاده رو ومرحومت می کنه ؛اینو اسمش رو چی می زاری و چه طوری توجیه اش می کنی!

بی احتیاطی!درست،اما روح سرگردون تو که اون بالا به چه کنم گرفتار شده چه تقصیری داره!؟معمولا خیلی راحت می تونی جاده،راننده،خودروواونی که مامور نظارت هست رامقصر تلقی کنی وتازه اگرهم بهت نچسبید گزینه ی آخری هم دارید واونم طفلکی خداست که با تقدیر بی انتهاش می تونه انگشت نمای اتهام بندگان سراسر تقصیرش بشه!

به واقع همه بی گناه گناهکاریم و باید تاوان ندانم کاریهایی را بدیم که یا دیگران مسبب آنند یا ما که با دست رو دست گذاشتن تو صف حادثه ایستاده ایم.ازمن نگارنده گرفته تا توی خواننده همگی گرفتار آتش خود خواسته خواهیم شد،شک نکنید فقط کافیه یک وراندازبه دوروبرتان مخصوصا تو ...