حکایت دل- ایستاده
قرار گذاشتند که بزنه بیرون و قدمی بزنند. ساعت4 عصر یک روز پاییزی بود. با خود شرط کرد تا وقتی معشوق بیاد پا سفت و
ایستاده منتظرش بمونه. بارون گرفت ،خیس شد ،هوا تاریک شد ولی او همچنان چشم به راه ایستاده بود و جنب نمی خورد.
ساعت 9 شب قطع امید کرد، زنگ زد.
شنید که عصر که خواب مونده بودم بعدش هم که هوا بد شد،نتونستم بیام،حالا باشه تا فردا!
خسته و رنجور گوشی رو گذاشت و به امید فردا رفت!؟
)همدل(
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ تیر ۱۳۸۸ ساعت 15:42 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و