قرار گذاشتند که  بزنه بیرون و قدمی بزنند. ساعت4 عصر یک روز پاییزی بود. با خود شرط کرد تا وقتی معشوق بیاد پا سفت و

 

ایستاده منتظرش بمونه. بارون گرفت ،خیس شد ،هوا تاریک شد ولی او همچنان چشم به راه ایستاده بود و جنب نمی خورد.

 

ساعت 9 شب قطع امید کرد، زنگ زد.

 

شنید که عصر که خواب مونده بودم بعدش هم که هوا بد شد،نتونستم بیام،حالا باشه تا فردا!

 

خسته و رنجور گوشی رو گذاشت و به امید فردا رفت!؟

 

)همدل(