هم تختی2

بیمارمدام پرستارها را فرامی خواند وازخستگی اش گله می کرد.سرانجام دکتربه بالینش آمدوگفت:زیاد غر نزن،این جلسه ی آخریه که اینجایی!هرجورهست تزریق را تحمل کن.

سپس رو به همه ی بیمارها کرد وگفت:این خانم درمانش جواب داده وبعد یک سال این آخرین جلسه ایست که اینجاست. البته همه ی شما به خواست خدا خوب خواهید شداما فعلا نوبت این خانم است که سلامتیش را دوباره بدست بیاره و برای همیشه ازدست ما وبیمارستان خلاص بشه.

ازشنیدن این خبرخیلی خوشحال شدم.هرچند ازاین دست رویدادها به نسبت کم اتفاق می افته اما بازم جای خرسندیست که یکی دیگرازهموطنانمان تونست برسرطان مهلک فائق بیاد.

چه حس خوبیه که این باربه جای آه وناله ی همیشگی شاهد اشک شوقی بودم که درچشمان هم تختی هایم شکل گرفت.

الهی شکرت!

فردین بازی

هواسرد بود.ماشین راجلو عابربانک متوقف کردم.یک آقا ودوخانم تو صف ایستاده بودند.ترجیح دادم توماشین منتظر بمانم تا نوبتم شود.همین که کار آقا تمام شد و نوبت به یکی از خانم ها رسید ناگهان سروکله ی آقایی پیدا شد که ضمن چند کلمه صحبت کردن با یکی ازخانم ها پشت دستگاه عابر بانک قرارگرفت تا کارش را انجام دهد.

اول جریان را نادید گرفتم اما دیدن خانم ها اونم توهوای سرد باعث جوشش همون غیرت فردینی شد.درماشین را بازکردم و با توپ پربسوی عابر بانک واون آقا رفتم.بدون اینکه حرفی بزنم دکمه ی انصراف را فشردم .کارت آقا را تحویلش دادم و در عوض کارت خودم را دردستگاه جای دادم.همگی هاج و واج به تماشایم ایستادند.با ژستی طلبکارانه به آقا گفتم:می بینید چه قدربد است که رعایت نوبت را نمی کنید وباید بدونید دست بالای دست بسیار است!

آقا هم با نگاهی آنچنانی بهم گفت:پسرم!این خانم که اینجا ایستاده ونوبتشه عیال من است.چون کاربا دستگاه برایش سخت است،مجبور شدم خودم کارها روانجام دهم.حالا هم اگر شما کاردارید بیا کارت روانجام بده؛من عجله ای ندارم!

خدا می داند که تایید خانم وصحبت های آقا چه بر سرروانم آورد.چند بارعذرخواهی کردم و سوارماشین شدم و به سرعت از محل دور شدم.