حفظ ظاهر
وقتی بعد 11 روز ازآی سیو به بخش منتقل شدم،ترجیح دادم که در وی آی پی بستری شوم.اتاقم درست روبروی راهرو بود و معمولا برای اینکه حوصله ام سر نره دررا نمی بستم ومراجعه کنندگان را تماشا می کردم.
آن روز صبح پسرکی جوان حدود 22 ساله را آوردند و دراتاق خصوصی بغل دستم بستری کردند.طفلکی را با من عمل کرده بودند ولی فیزیکش زیاد روبراه نبود.ساعتی بعد خانمی جوان که ظاهرا مادرآن جوان بود درراهرو پدیدار شد.قبل از ورود به اتاق پسرش خوش وبشی با من کرد وبا خوندن نوع بیماریم دربالای تختم باهام اظهار همدردی نمود.
در طول یک هفته ای که درآنجا بستری بودم به کرات شاهد بودم که مادر پسرک به داخل راهرو میامد و د مقابل آینه می ایستاد وبعد مرتب کردن سرووضعش آرایش سبکی می کرد و بازبه داخل اتاق می رفت.آخر وقت هم که بیرون میامد آرایش صورتش به خاطرگریه های مکرر کاملا به هم ریخته بود.عجبا اینکه این قصه هرروز تکرار می شد و مادر فداکارهی سعی می کرد با ظاهری درخور با پسرش روبرو شود تا بلکه روحیه اش افول نکند.
آن پسر جوان به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده بود واوج بیماری را می گذراند.بارها شاهد حضور دسته جمعی و اورژانسی دکترهاونرس ها بودم زیرا حال پسرک تقریبا دائم به هم می خورد.من چون دستگاه رقیق کننده ی خون به صورت دائم متصلم بود قادر نبودم که به ملاقاتش بروم بنابراین همه اش سعی می کردم با خواندن دعاهایی که بلد بودم برایش استعانت بجویم.
یک روز هم دختری جوان را دیدم که ظاهرا نامزد پسرک بود.او قبل ازورود وملاقات بی تابی می کرد وقادر نبود دررا بازکند ومریضش راببیند.مادر پسرک هرچه از او درخواست می کرد که آرام گیرد و بداخل اتاق بیاید ،دخترک امتناع می کرد و گریه امانش نمی داد.بناچاراورا به اتاقم فراخواندم و با عنوان کردن نام بیماریم بهش گوشزد کردم:راستش من که نسبتی با شماهاندارم وحالم هم بدک نیست با دیدن بگومگوهای شما وروحیه تان حسابی حالم دگرگون شد و دارم اذیت می شوم.همچنین رو به دخترک ادامه دادم:توکل کن به خدا،یک حمد و سوره بخوان و وارد اتاق شو.به هرجهت ،هر حال و روزی که هم داشته باشی به حد نگرانی مادر پسرک که نمی رسی.پس سعی کن حداقل با حفظ ظاهرهم که شده به نامزدت روحیه بدی.
دخترک کمی آرام شد و به راهرو برگشت ومادر شوهرش هم با یک آرایش سطحی اورا آماده ی ورود به اتاق کرد.هنگامی که دخترک دستگیره را گرفت نگاهی به من انداخت انگار هنوز شک داشت که چه باید بکند.منم محکم گفتم:یا علی.دختر با زهرخندی وارد اتاق بیمارش شد ودررا بست.مادر پسرک هم با تکان دادن سر ازمن تشکرودرپی اش رفت.
ساعتی بعد دخترک و مادر شوهرش ازاتاق بیرون آمدند و قبل رفتن آمدن که ازمن تشکر کنند.آرایش جفتشان حسابی به هم ریخته بود وخدا می داند که چه قدر سخت بر آنان گذشته بود اما به هرروی وخدا رو شکر موفق شده بودند.
هنگام ترخیص از بیمارستان از خدا خواستم یا پسرک را شفا دهد یا هرچه زودتر ازاوراضی شود چرا که واقعا هم خودش و هم اطرافیانش بسیار در اذیت بودند.حمد و سوره ای درپشت اتاقش قرائت کردم وازبیمارستان خارج شدم.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و