در پیتی

دوستت دارم!

از طرف:

عاشق سینه چاک اولات

دیونه ی بعداهات

سرگردون آخرات

دستمال چرکین حالات!

ای ساده!

دله دیگه،پاک خره

می بینه سر کاره

باز میگه:

یا تو،یا هیچی!

یادم میاد:

موم را آتیش می زدی،

پیشت بودم

حالا خودم را آتیش می زنم

نگام نمی کنی!

کچل پشت خطی هاتم،

نوبت رو رعایت کن!

حیف اشکام،

چه مفت ریختمشون!

ای دل کور

می دیدم با یکی می پره

باز می گفتم:نه،اون نیستش!

(همه چیم)

تو عالم عاشقی،

غیر از شمع و پروانه و گل

قریچ قریچ در،سیخ کباب،

پوست تخم مرغ،خش خش برگها،

حتی وزش باد هم نشان دوست بود!

آخ ،پدر عاشقی بسوزه،

چه نشکستنی ها روکه شکست!

کار خدا بود یا مکر شیطان،نمی دانم

اما دلتنگش می شدم

سرو کله اش پیدا بود!

هزار دفعه بهش می گفتم:

از شانس بد ما،آخرش هم نصیب یکی دیگه می شی!

((بد شانس))

کار وبار

هر روز تیپ زدن،همیشه غرق عطر و ادکلن شدن،

ساعتها جلو آینه ایستادن و چند تا سشوار رو سوزوندن

اما دریغ از یک دقیقه تاخیر سر قرار!

گینس کجا بود ببینه؟

چند تا رکورد بی خوابی

پشت در خونه شون زدم،

چند صد کیلومتر پا به پاش بودم،

چند بار لت و پار بابا،داداش و رقیب شدم!

زیرپله

تمام وسعت محیط کارش به اندازه ی یک کامپیوتر،یک صندلی وچند تا طبقه ی مشبک فلزی مالامال ازسی دی است.اصلا به اصول کارش کاری ندارم که قانونی یاغیرقانونی توخط رایت است یا نه امابه چشام دیدم ازدادن فیلم به مامان یک بچه به این دلیل اجتناب کرد که چون بچه هنوزسنی نداره نباید بنشنیدش پای دستگاه ومعتاد فیلم وکارتونش کنید.می گفت اگه ازحالا شیفته کارتون بشه شخصیتش میره زیرسئوال!خیلی برام جالب اومد که با دست خودش مشتریش روپراند وبی خیال چندرغازدرآمدش شد.فکرش روبکنید که توکنجی ازاین دنیای وانفسا یه نفرمتعهد به کارش اونم زیرپله به تورتون بخوره واونومقایسه کنید باکل آدمایی که هرروزکارشون زیرپا گذاشتن تعهدشان نسبت به همه کس وهمه جاست!!

منطق پاها

در گذرازجایی، جوانکی دیدم که پای آسیب دیده ازتصادم می مالید وناامیدبود.گفتمش فلانی،کجایی بابا، بی خیال!اینکه به جبر تصادف ناقص گشته ای دردناک است اما درعوض دیه آنچنانی گرفته ای ودرزندگی به غایت پیشی.گفت:چگونه؟گفتم:خیالت آسوده که به فرض اگرغیرازمال خودت دو پای سالم دیگرهم می داشتی وطی سی سال جوازگوربابایت هم درمی آمد و سگ دو هم می زدی با این گرفتاریها ره به جایی نمی بردی اما اینک به مدد تصادف مزدبهره کشی ازپاهایت رادرطول سالها، به یک اتفاق آنی دریافتی.پس شکر گذار باش.چون سخن بدین جا رسید ،جوانک دو باره در خود فرو رفت.گفتمش:باز چه شده؟گفت:حق با توست، اما خوب که فکر می کنم می بینم با این اوضاع و احوال از این دستها هم کاری ساخته نیست،کاش آنها راهم درخلال تصادف می دادم و می رفت ودرعوض بنیه مالی بیشتری به یکباره دستگیرم می شد!