بنی آدم

ای همه خوبان!

آیا فکرنمی کنید که در این مجال کم

چگونه خوبیهایتان را جبران نمایم!؟

شاید ناچار شوم

همگی یتان را،

حواله سازم به خدا.

چرا که فقط اوست

که همیشه هست و فراموش نمی کند

نیکی هایتان را درحق همنوع،

توشه ای سازد برای فردایتان.

 

((سپاسگزار لطفتان-همدل))

حال حاضر

اینک با کاهش وزن بیش از 35 کیلو نسبت به قبل بیماری،دستانی نحیف وپرازسوراخ های آمپول وسرم و آنژکت،رگ هایی بی رمق و ضعیف،علائم ناخوشایند شیمی درمانی ، لباسهایی که ازگشادی بر تنم زار می زنند، انواع دردهای موردی در ناحیه ی جراحی و دغدغه های گوناگون ذهنی و روحی،قند وچربی متغیرو نامیزان درحال گذران ایام هستم تنها به این امید که شاید خدا باری دیگر توفیق و یاری نماید و فرصتی دهد تا ضمن قدر شناسی بیشتر نسبت به الطافش ارزش سلامتی و زندگی را بهتر بدانم.ضمن اینکه اگر نبود لطف دوستان خوبم به یقین حتی نوشتن این سطور نیزمقدور نمی شد بنابراین دم همگی گرم والهی که خیرببینند.

به هرحال دراین اولین فرصتهای قلم زدن هایم، خواستم شرح حالی ازغیبتم ارائه دهم برای خیل دوستانی که علنی وغیر علنی از نبودنم شکوه داشتند و امیدوارم با خواندن شرح حالی که بر من گذشت و می گذرد دلیل موجهی داشته باشم و باز متذکر شوم که عزیزان هر لحظه قدردان سلامت خود باشید و ازآن به خوبی مواظبت نمایید که دری گرانبهاست.

بیاد داشته باشید که همه ی رخدادهای مهم می تواند با یک اتفاق کاملا ساده آغاز شود ودرطی چند روزیا ماه مسیرو روال عادی زندگی راآن چنان تحت تاثیر قراردهد که درعین غیرقابل باوربودن کاملا شدنی وقابل احساس گردد.

{اگر خدا بخواهد ادامه دارد وگرنه}

((الـتمـــــــــــاس دعـــــــــــا))

باور

شاید تا پیش از این وقایع این قدربه دعاوذکر ومعجزه اعتقاد نداشتم ولی بعد از پشت سر گذاردن عملی سنگین و رویارویی با بیماری مهلک وجان سالم بدر بردن از دو مورد آمبولی نفس گیروامکان بروز سکته درهرآن، برایم مسجل شد که اگر خدا بخواهد وصلاح بداند هرکاری ممکن می شودو البته دعا وطلب استعانت نقش مهمی درروند بهبودی دارد که حداقل من یکی دیگرهیچ شکی در آن ندارم.

{ادامه دارد}

شیمی درمانی

خوشبختانه چند صباحی است که مرکز شیمی درمانی در سبزوار راه اندازی شده و من هم زیر نظردکتری خوش اخلاق و صبوربه نام آقای دکتر هاشمی به شیمی درمانی می پردازم.ابتدا قرار بود جلسات شیمی درمانی به صورت هفته ای برگزار شود ولی درحال حاضرهردوهفته یک باردوشنبه وسه شنبه شیمی درمانی دارم.

ناگفته نماند که بعد روزهای شیمی درمانی وحتی چندین روزبعد آن ،عملا نایی برایم نمی ماند به طوریکه حتی از صحبت کردن با اطرافیان معذور و بسیار بد حال می شوم.ولی به مرور زمان اوضاعم کمی بهترمی شود تا دوباره زمان شیمی درمانی مجدد برسد.قرار است این روند 6 ماه ادامه یابد تا بعد معلوم شود بیماریم پیشرفت کرده یا کند شده است و نقش من نیز دراین میان تسلیم مطلق نسبت به خواست لایزال الهی است.

از مصایب شیمی درمانی همین نکته قابل به ذکر است که چون موادآنتی بیوتیک قوی آن هم با حجم وسیع به بدن تزریق می شودبنابراین رگها نیزدچار ضعف شدید شده وعبور مواد تزریقی با درد وزحمت فراوان انجام می گردد.بماند که در این راستا عفونت کلیه، یبوست،اسهال،تهوع،ضعف عمومی وکم اشتهایی،لاغری و ریزش موها هم مزید بر علت می شود.

ما که امیدواریم با همه ی این مشکلات خداوند طاقت وصبرلازم را عنایت فرماید تا حداقل این دوره را با رنج کمتری پشت سر گذرانیم.

{ادامه دارد}

گفتمان با جراح

در آخرین ویزیت با پزشک جراحم وی بانومیدی توام باناراحتی اظهارداشت که دچار سرطان بدخیم شده ام وبه قسمتهایی از کبد،معده و روده ام آسیب های جدی وارد آمده است.در نهایت اینکه مرا به شیمی درمانی توصیه نمود وبدین گونه فصل جدیدی شاید ازیک مبارزه نابرابر برایم آغاز شد که تنها نکته ی امیدوارکننده اش تکیه بر لطف پروردگاربود و بس.

{ادامه دارد}

موج مثبت

پس از اینکه به لطف پروردگارودعاهای دوستان از زیرعمل سنگینی درآمدم که تقریبا شبیهه به معجزه بودزیراکه بعد دوبار آمبولی ریه و یازده روز بستری بودن در آی سی یواوضاع عمومیم خوب شد.در مجموع بستری شدنم در بیمارستان قریب به 20 روز طول کشید والبته بعدعمل غلظت خون شامل حالم شد که تا به همین الان هم ول کنم نبوده است.بعد اینکه مرا ازآی سی یو به بخش منتقل کردند بی تعارف هر روزیک ماشین ازدوستان وهمکاران با پیمودن مسافت رفت و برگشت 400 کیلومتری به دیدنم می آمدندوالبته هر کدام با خود کوله باری ازموج مثبت همراه داشتند که در بهبودیم نقش موثری داشت.

به هرروی بازهم به لطف پروردگاروفداکاری دوستان واقوام اصلا تنها نماندم واین امید به زندگی را درمن افزایش داد.باور نکردنی اینکه در این راستا افرادی به دیدنم آمدند که شایدسالها بود ندیده بودمشان یا برای اولین بار بود که می دیدمشان.

بعد عمل به مشکل دیگر والبته خطرناک دچار شدم وقوزی شد بالای قوزدیگر! آن هم غلظت خون و امکان سکته بود.لذا در بیمارستان مدام دستگاهی به من متصل بود که آمپول رقیق کننده ی خون را به صورت ذره ذره در وجودم نفوذ می داد که در نهایت ماجرا چون تغییر ی در غلظت خونم حاصل نشد دستگاه را باز و مرا به ضرب قرص وارفارین و بعدها آمپول های روزانه رقیق کننده از بیمارستان مرخص کردند.در حال حاضر نیز برای جلوگیری ازغلیظ شدن خونم هر روز آمپولی را به صورت زیرجلدی نوش جان می کنم که درد مخصوص به خودش را دارد و البته باز هم اینکه چون نفسی هست،شکر.

در نهایت چون زندگی خود رابه الطاف خداوند متعال و دوستان خوبم مدیون می دانم لازم می دانم ازامیرها،علی ها،محسن ها،محمدها،احمدها،رحیم ها وخیل دوستان صمیمی دیگرکه با همه گونه ساپورت ازهدیه دادن آب زمزمم،قرآن،کتاب داستان ،جانماز ومهرتربت امام حسین،امکان نمایش فیلم وعکس،پخش موسیقی ،شب مانی در کناربسترم ، تدارک غذاهای مغزی،تهیه شیرینی ومیوه ها گوناگون وانجام کارهای یومیه و اداریم بی نهایت تشکر نمایم و همچنین عرض ارادتی داشته باشم از تمامی کسانی که علیرغم دور بودنشان ازمن با خواندن دعا،قرآن و آرزوهای خوب سبب توجه ویژه پروردگار به این حقیر شدند.دست همگی درد نکند واجرتان با خدا.قوم وخویش هاهم که جای خود دارند!

 {ادامه دارد}

من و استیو جابز

استیوجابزمرحوم که به واسطه ی هوش سرشارونماد سیب گاز زده اش درشرکت معظم اپل شهرتی به هم زده بودعینهو شخص بنده به مصیبت سرطان پانکراس دچارودرنهایت مغلوب ایم بیماری شد.جالب اینکه تا قبل مرگ اسـتیو جابز،سرطان غده ی پانکراس از معروفیت چندانی برخوردار نبود بلکه این شخصیت جهانی آقای جابز بودکه سبب شد این بیماری به عنوان یکی از مرموزترین انواع سرطان به جهانیان شناسانده شوداما ارتباط اینجانب به غیردرد مشترک با خدا بیامرزجابز،وجه  اشتراک دیگری هم دارد وآن همان نماد سیب است که فکر کنم قدمت بنده دراین خصوص حتی بیشترازاستیوخان باشد.

اینجانب ازهمان دوران ابتدایی علاقه شدیدی به مصرف یهینه ی سیب داشتم به نحویکه ازدم سیب گرفته و به لطف آرواره هایم تمامی سیب حتی دانه های آنرا می بلعیدم و زمانیکه کار به دمش می رسید با آن به صورت خلال وار دندانهایم را مسواک می زدم به طوریکه از یک سیب کنده تنها یک دم سیب ریش ریش شده باقی می ماند وهمین امر باعث معروفیتم در نزددوستان وآشنایان شده بودولی افسوس که درطول حیات به فکر ثبت این مقوله برنیامدم وگرنه ما هم با نماد دم سیب ریش ریش شده شهرتی مثل برادرجابزبه هم زده بودیم که نگوونپرس!

غده پانکراس به علت جای گرفتن درپشت امعاء و احشای بدن ونداشتن علامتی خاص ودید کافی معمولا رشد تخریب کننده و مرموزی دارد وعلت مهلک بودنش هم اینست که تا حد ممکن انسان را به شک می اندازد تا متوجه حضورش نگردی و حتی زمانیکه شخص متوجه مشکل می شود موذی بودن این نوع سرطان باعث می شود که گمان انسان به سمت دیابت و قند خون معطوف شود .

به هر حال اغلب مبتلایان به این قسم بیماری ،زمانی دست به مداوا می زنند که عملا کارازکارگذشته وغده به سرطانی بدخیم تبدیل شده است یعنی همان مکافاتی که من دچارش شده ام.به هرروی درحال حاضر این منم درنبردی کاملا نابرابر با دشمنی مهلک وکمتر شناخته شده که البته تنها پشتوانه ی ودلگرمی من و شاید تنهاعامل پیروزی احتمالیم توکل بر خداست و بس و از دست کسی دیگری هم کاری ساخته نیست.(تا خدا چه خواهد!) 

{ادامه دارد}

آمبولی دوم

صبح سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 جهت تشخیص علت حمله ی روز قبل مرابه همراه پرستار-عیدی-و اژدری پرسنل خدماتی و برادرم به کمک یک آمبولانس داغون راهی سی تی اسکن کرده که در حین رفت وآمد بسیار اذیت شدم.تشخیص علت حمله را روز بعد آمبولی ریه وشروع حرکت لخته از پایم به سوی ریه عنوان کردند واین یعنی اوضاعم اصلا خوب نیست وهرآن درمعرض خطر بودم. بنابراین دوباره مرا به آی سی یو وتختم برگرداندند.

چشمتان روز بد نبیند حوالی ظهر بودکه باز چشمهایم تار شد وبا این تفاوت که این بار با فریاد و بر اساس تجربه قبلی توانستم دیگران را به کمک بطلبم و سپس بیهوش شدم.بلافاصله کادر پزشکی نیز با تجربه ای که از دیروز من داشتند دورم را گرفتند و البته باز این برادرم بود که در پشت شیشه واز دیدن حال خرابم، دچار اضطراب شده بود.

دو باره همه چیز را می شنیدم ولی این بار سعی کردم از همان ابتدا با مدیریت نفسهایم،بحران را پشت سر گذرانم.دم خانم بصیری گرم،ظاهرا حرفهایم اثرخودش را کرده بود چرا که این بار به آرامی فکم را باز کرد و با احتیاط لوله گذاری در ریه واکسیژن رسانی را انجام داد.افسوس که ماننددفعه بعد توان سپاسگزاری نداشتم!

این بار پزشکان و پرستاران زیادی دورم را گرفته بودند وبررسی اوضاعم را شروع کردند.جالب اینکه به غیرازتعدادی پرستار که قبلا با حرفهایم توجیه شان کرده بودم باز هم بودند افرادی که اعتقاد داشتند که شرایط احتضار دارم و رفتنی هستم و باورشان نمی شد که همه ی حرفها وکارهایشان را به خوبی احساس می کردم.

وقتی سینه ها و موهایم را می کشیدند یا به مردمک چشمم نورمی تاباندند تا واکنش مرا ببینندعلیرغم اینکه همه را به خوبی احساس می کردم ولی مثل دفعه قبل قادر به عکس العملی نبودم.جالب اینکه وقتی یکی از پزشکان پلکم را باز کرد با کیفیت تمام عیار توانستم دوروبرم را ببینم وعجیب اینکه پلکم رابه همان حال رها کردتا دیگران هم به معاینه آن بپردازند و هر کس جلو می آمد من نیز متقابلا تمامی حرکات و سکناتش را به وضوح می دیدم اما در نهایت چشمم را بستند و دوباره همه چیز برایم تاریک شدو باز فقط خدا می دانست چه قدر دوست داشتم با حرکت پلکهایم به آنان حالی کنم که همه چیز را می بینم ومی فهمم ولی موفق نشدم.

خلاصه، نظر پزشکان این بود که من بزودی به آن عالم پر خواهم کشید و احتمالا دچار کما و سپس مرگ خواهم شد.اما چهل دقیقه بعد این خدا بود که خواست با حرکت دادن انگشت های پاهایم بر همه ی فرضیه ها خط بطلان بکشدو با دادنی جان دوباره سبب شود که من از آمبولی دوم نیزقصر دربرم.

خدایا شکرت،خیلی هم شکرت!

{ادامه دارد}

 

آمبولی اول

صبح دوشنبه 21 اریبهشت1394 یعنی درست روزبعد عمل وبعد گذراندن شبی سخت درآی سی یو درباره ی واقعه شب گذشته(قطع جریان برق)با پرستاران شیفت صبح مشغول به صحبت شدم.پرستار آن روز من،خانم عیدی -پرستار جوانی-بود که علیرغم نداشتن سابقه ی کافی در پرستاری اما ازمطالعه والبته مهربانی خاصی برخوردار بود.

تا فراموش نکرده ام باید متذکر شوم که پرسنل بخش آی سی یو بیمارستان امام رضا هم مانند سایر جاها عملا به دو قسمت متفاوت تقسیم می شوندفقط با این تفاوت که بیشتر افراد زحمتکش و دلسوزند وعده قلیلی هم کم کارو ظاهر ساز می باشندو از این لحاظ تفاوت چشمگیری با سایرقسمتهای این مملکت دارندکه عده ی اندک همیشه زحمتکشند واکثرافرادظاهرسازو کم کارتشریف دارند.بنابراین ازاین حیث بایدبه خیل پرستاران زحمتکش بیمارستان امام رضا خسته نباشیدگفت و امیدوار بود که آن تعداد اندک کارگریزکه اتفاقا بیشتردرپستهای مدیریتی هم جاخوش کرده اند اصلاح شوند و به خود آیند.به هر حال به علت ملازمت زیاد پرستاران با بیماران،می توان این بخش را یکی ازبهترین ها نامید.

لحظاتی بعد،ساعت 11 ظهربودکه بعدتزریق ویتامین سی به بدنم توسط پرستارعیدی ودرحالیکه به لامپ های کم مصرف سقف چشم دوخته بودم ناگهان دچارتیرگی دید شدم وتاخواستم به پرستار بفهمانم که حالم خوب نیست ونفسم بند شده،از حال رفتم.سرعت بیهوشی به حدی بود که حتی فرصت نکردم به گلویم و نقصان در تنفسم اشاره نمایم و این برای کادر پزشکی دور و برم بسیار ناباورمی نمود که بیماری که تا دقایقی قبل ازهوشیاری بالایی برخوردار بوده و بخوبی صحبت می کرده ناگهان بی رمق بر روی تخت بیافتد.

همه چیز را می شنیدم واحساس می کردم اما دریغ ازذره ای توانایی درحرکت دادن اندامم.صدای خانم پرستاری که مرا صدا می زد و بازدن سیلی سعی در محک زدن هوشیاریم داشت را کاملا درک می کردم اما به هیچ وجه قادر به واکنشی نبودم.به ناگاه تمامی پزشکان وپرستاران اطرافم را احاطه کردند ودورم را چادر کشیدند.دیدن این اوضاع ناگهانی از پشت شیشه ی آی سی یو توسط برادرم حال او را نیز منقلب کرد.

هر کدام ازکادر پزشکی با فشردن یا وارد کردن ضربه ای به قسمتهای مختلف بدنم سعی درسنجیدن سطح هوشاریم داشتندولی خبری نبود که نبود!صدای مانیتورمتصل به من نشان می داد که تنفسم بسیار کاهش یافته است وبه مرز خطرناکی رسیده است.حقیقت دراین لحظات بود که برای اولین بار و به صورت جدی در طول زندگیم علائم مرگ را تجربه می کردم.نیم نفسی به زوربه بدنم می رسید که هر لحظه امکان ایستادنش را می دادم.طفلکی خانم عیدی که حسابی دستپاچه شده بود مدام تکرار می کرد که من فقط آمپول ویتامین سی زدم وکاردیگری نکردم.کاش می توانستم با تکان دادن اعضایم به همگی وبه خصوص اوحالی کنم که من هنوزامیدوار به زنده ماندنم.با هرنفسی که به زحمت می کشیدم یاد یکی ازعزیزان می افتادم از خدا گرفته تا سایر نزدیکان.

احساس سردی اعضایم ازپایم شروع شد.با خود گفتم :اگرجان سالم بدربرم حداقل قسمتهایی از بدنم دچار فلجی خواهد شد.درست درهمین لحظات که غزل خداحافظی را می خواندم خانم بصیری نامی ناجیم شد.ابتدا فکم را با کمک دستیارانش از هم باز کرد.سپس لوله ای بزرگ درریه ام جای دادکه فکر کنم قسمتی ازریه ام راخراشید.دست آخرهم با وصل اکسیژن به ان لوله کمک بزرگی دررساندن نفس به من کرد.

ازاین مرحله تنفسم کمی بهترو بالطبع سطح درکم درعالم بیهوشی بیشترشدبه نحویکه تمامی اظهار نظرها رابخوبی می شنیدم فقط نمی توانسم پاسخگو باشم.تا این لحظه کلیه کادر پزشکی فکر می کردند از محل جراحی شکمم دچار خونریزی و مشکل شده ام در حالیکه این نفسم بود که برایم مشکل ساز شده بود.

باری و بی تعارف من مرگ را بخوبی تجربه کردم وفهمیدم که رفتن درعین سادگی،چه قدردشوار وناگهانی است.فقط خدا می دانست چه قدر دوست داشتم با اندک تکانی به یکی ازاعضایم به دیگران حالی کنم که من هنوز زنده ام و می فهمم

که در اطرافم چه می گذرد.

سرانجام و بعدحدود 20 دقیقه که سالها برمن گذشت به لطف خالق توانا توانستم مژه هایم را تکان دهم و قبل شوک الکتریکی چشماهایم را بازنمایم.ممنون خدا به خاطرلطف وفرصت دیگری که بهم دادی!

تا دقایقی بعد به هوش آمدنم اظهار نظرها در مورد علت بی هوشیم ادامه داشت وبه محض اینکه سرحال شدم با اشاره به گلویم به همگی گفتم:من فقط نفس کم آوردم ومحل جراحیم مشکل نداشت ولی کسی باور نمی کرد.همه فکر می کردند دچارخونریزی داخلی شده ام.

خلاصه با جمع کردم چادرازاطرافم وخبر به برادرم که فلانی ازمرگ جستن کرده همه چیزتقریبا به حالت عادی برگشت.اما من چون کسی صحبت هایم را جدی نمی گرفت،از هر فرصتی استفاده می کردم و برای پرستارانم توضیح می دادم که من کاملا درعالم بی هوشی،هوشیار بوده ام وهمه چیز را می فهمیده ام.تنها غرضم هم ازاین تذکرات این بود که در صورت بروز مجدد حمله،به من اکسیژن کافی برسانند که برایم جنبه حیاتی داشت.دراین میان فقط خانم عیدی وبصیری بودند که بعد کلی توضیحات، اندکی ازگفته هایم را پذیرفتند.  

{ادامه دارد}  

Icu

بعد حدود7 ساعت در آی سی یو به هوش آمدم.به نظر خودم واطرافیانم که در تلویزیون مدار بسته تماشایم می کردند،به نسبت عمل سختم؛از هوشیاری نسبتا خوبی برخوردار بودم.بخش آی سی یو بیمارستان امام رضا(ع)بسیار پیشرفته می نمود وازهربیماریک پرستار به صورت دائم مراقبت می کرد که البته همگی نیزبه صورت هم زمان ،تحت نظارت پزشک هم بودند.کلاس پزشکی وامکانات این بخش وحتی نوع برخوردها با بیماران هم بسیارمتفاوت با بخش های دیگر بیمارستان بودوحتی قابل مقایسه هم نبود.(برخورد کادر پزشکی رامنظورم هست نه چیزی دیگه!)

انگاری دم دمای 3 صبح اولین شب بستری شدنم در آی سی یو بود که باید با اتفاقی امکانات وتجهیزات این بخش هم برایم محک می خورد.جریان از این قرار بود که با رفتن برق بیمارستان متوجه شدم برق بخش آی سی یو قطع یا دچار اختلال شدوبرق اضطراری یا نبود یابه هردلیل ازکارافتاده بود البته فرقی هم نمی کرد فقط می خواست باشید وببینید چه افتضاحی به پا شده بود.

دستگاههای متصل به بیماران همگی دچارقطعی و آلارم های ناجوری شده بود.بعضی حالشان خراب،بعضی دچار استرس وعده ای دیگر بلاتکلیف بودند.از پرستاران کشیک شب هم عملا کاری ساخته نبود و دچارسردرگمی شده بودند و تمام سعیشان این بود که با دلداری دادن به بیماران آنان را آرام سازند.

دو ساعتی طول کشید که برق آمدآن هم بخاطراینکه برق یک منطقه از مشهدرا قطع کردند تا آی سی یو برق دار شود!فقط خدا می داند می دانست که در آن دو ساعت چه بر بیماران بستری در آی سی یو گذشت بخصوص برای بیمارانی چون من که اولین شب بعد عمل را تجربه می کردند.افسوس که مانند سایر کارهای مرسوم ،قابلیت و امکانات مواجه با بحران ها را دارا نیستیم و شانسی امورات را می گذرانیم.به هرحال برای ماهم آن شب طولانی گذشت اما چه گذشتنی.خدا نصیب هیچ بنده خدایی نکند این تجربه های تلخ را!{نمی دانم چرا یاد سریال خارجی پرستاران وامکانات آنان افتادم.}

{ادامه دارد}

عمل

19 اردیبهشت94 بستری شدم شب را به تنهایی دربیمارستان گذراندم چرا که حالم کاملا خوب بود ونیازبه همراهی نداشتم.فردا صبح یعنی یکشنبه 20 اردیبهشت 94 راهی اتاق عمل شدم.روی تخت خوابیدم اما درست درهمان لحظه از بلندگومرا صدا زدند که از اتاق عمل بیرون بیایم چراکه آمپول قبل عمل را تزریق نکرده بودند.اولین چیزی که به ذهنم رسید خرتوخری بیمارستان بود که خدا باید به خیر می گذراند.

آمپول را زدند و دوباره به اتاق عمل برگشتم غافل ازاینکه در همین دقایق نبودنم،قرار شده بود ابتدا خانمی را عمل نمایند و بعدا نوبت به من برسد.بنابراین برای دومین بارازاتاق عمل بیرون آمدم وغرولند کنان به همگی اعتراض کردم.استرس داشت اذیتم می کرد که چشمم به دکترجراحم افتاد وموضوع را با وی در میان گذاشتم.هنوزحرفهایم با دکتر به انتها نرسیده بود که متوجه شدم آن خانم را به علت استرس زیاد ازاتاق عمل بیرون آوردند و من برای سومین بار پای در اتاق عمل گذاشتم.

از کلیه دست اندرکاران اتاق عمل خواستم فوری مرا بیهوش کنند که دیگر تاخیر معنا نداشت.در نهایت بالاخره بیهوش و خود را به تیغ جراح و البته اوستا کریم سپردم.

 {ادامه دارد}

مدد(8/9)

آن روزظهر،حرم به جهت زیادی تعدادزائران ومولودی امام روزبسیار شلوغی داشت.سه نفری وارد بارگاه شدیم واز دیدن خیل جمعیت بسیارتعجب کردیم اما قصد کردم علیرغم وضع بیماریم هر طوری بود دستم را به ضریح برسانم.ابتدا دوستم داخل شد سپس من وپشت سرم برادرم.

تقریبا دست رسانیدن به ضریح مطهرغیرممکن می نموداما باید حتما این کاررا می کردم.از دومتری مرقد ،خود را به موج انسانی زائرین سپردیم تا بلکه دستمان برسد اما نمی شد.در نهایت سعی نیز،نیم متری هنوز با ضریح فاصله داشتم و جمعیت قفل شده بود.دوستم هم همراه با جمعیت ازمن دور شد.تقریبا ناامید شده بودم که فردی درجلوم با گرفتن مچ دستم سعی دررسانیدنم به ضریح داشت.چون تلاش وافروبی امان اورا دیدم منم سعیم را دوچندان نمودم ولی بازهم بی فایده بود.اما مچ دستم همچنان دراختیارآن فرد بود وتقلا می کرد.

دراین اوضاع واحوال با خودم گفتم:دم برادرم گرم!هرطوری هست می خواهد مرا به ضریح برساند که البته و درنهایت هم رساند.برای دقایقی به ذکرودرخواست کمک ازامام رضا(ع) پرداختم وسپس همراه جمعیت ازضریح به سمت خروجی حرم فاصله گرفتم.

دوستم درآنجا انتظارم رامی کشید.اندکی صبر کردیم تا برادرم هم برسداما چون دیر کرد به ناچار ربع ساعتی در گوشه ی یکی از رواق ها به نماز وخواندن زیارت نامه پرداختیم ولی بازهم خبری ازبرادرم نبود.سرانجام بعد نیم ساعت دیدمش که داشت می آمد.اولین سئوالم این بود:کجا مانده بودی که این قدردیرآمدی!؟گفت:وقتی وارد حرم شدم وآن جمعیت عظیم را دیدم راستش بی خیال شدم وهمان جا، جلو ورودی حرم ایستادم وبه دعا پرداختم.حقیقت جا خوردم،پس چه کسی با اصرارسعی داشت دستم را به ضریح برساند!؟

از آن زمان تاکنون این ماجرای عجیب را به کسی نگفته بودم الاهمین حالا که علنی اش کردم.ناگفته نماند که این مددغیبی خود پشتوانه ای شد برای آمادگی بیشتربرای عمل.جل الخالق،حال که خوب فکرمی کنم می بینم ازهمان ابتدا لطف و کرامت حضرت دوست شامل حالم شده بود والبته ماجراهای بعدی هم گواه همین ادعا شد.

 {ادامه دارد}

فلاش بک

در این مدتی که برایم ثابت شد عمل سختی درپیش خواهم داشت با جمع و جورکردن خودم دربازیابی توانم جهت انجام عمل کوشیدم به نحویکه بعد سالها دوری ازورزش به لطف وتشویق یک دوست صمیمی شروع به بدن سازی و رژیم غذایی نمودم ؛حتی برای تقویت روحیه پا به میدان والیبال هم گذاشتم.

در همین اثنا بود که اتفاقی وبرای اولین بارقندخونم را اندازه گرفتم که عدد 480 همه را شوکه کردازاینکه فهمیدم دیابت بالایی هم دارم.اما به لطف ورزش والبته دارو توانستم این اواخر قندم را کنترل نمایم.همه چیزخوب پیش می رفت و توکل به خداهم باعث شده بود ازاکثردغدغه هایم کاسته شود.

{ادامه دارد}

غده سر پانکراس

از این قسمت به بعد بود که تاروپود زندگیم به هم ریخت وکلی آشفتگی های ذهنی وبلاتکلیفی به سراغم آمد.هیچ ابایی ندارم که بگویم ابتداخیلی ترسیدم وعنان زندگی از کفم خارج شد ولی خوشبختانه و به مدد لطف دوستان صمیمی توانستم به روال عادی زندگی برگردم وبه فکر چاره بیافتم.

پرس و جو مرا به مشهد کشاند ودرآنجا بود که فهمیدم به یکی ازنادرترین ودرعین موذی ترین انواع سرطان یعنی غده سر پانکراس مبتلا شده ام.جالب اینکه ازدودکتروقت عمل گرفتم یکی با تجربه ومسن والبته بسیار پرکارومشغول و دیگری دکتری جوان و موفق با عمل هایی منحصر به فرد ویکه تاز.بماند که بسیار درمیان برزخ انتخاب کدامین دکترمانده بودم و مشکل این بود که هردو،یک روزمشترک را برای بستری شدن درنظرگرفته بودندواین تصمیم گیری را مشکل تر می ساخت.درحالیکه همه رایزنی ها به نفع انتخاب دکتر با تجربه پیش می رفت ولی درآخرین لحظات قرار براین شد که تن به تیغ دکترجوان بسپارم.

{ادامه دارد}   

 

آغاز پایان

درسونوگرافی دلشوره ی عجیبی داشتم و می دانستم اتفاقی خواهدافتادچرا که ازماه ها قبل معده ام زیاد ساز نبود وعلیرغم اشتهای فراوان کارکرد نامنظمی داشت.دکتر زیرو روی شکمم را بررسی کرد تا رسید به نقطه ای که به قول خودش مشکل داشت.تشخیص سونوگراف از این قرار بود:وجود توده ای درقسمتی از شکم به ابعاد6/8 .

البته ریتم این شش وهشت با6/8معروف زیاد تفاوت داشت و خبرازواقعه ای ناگوارمی داد.بعد تشخیص دکترهمان ساعت و دوباره توسط سونوگراف مجددا موردمعاینه قرار گرفتم و زمانیکه وجود توده ی شکمی مسجل شد نامه ی تشخیص را به دستم داد تا به دکترم مراجعه کنم.

دکتر با بررسی نتیجه سونوگرافی مرا به یک جراح ارجاع داد وجراح عمومی هم مرا به سی تی اسکن فرستاد.تا این لحظه بازهم امکان اشتباه درتشخیص را می دادم اما نتیجه سی تی اسکن همه چیزرا روشن کرد:توده ی شکمی با ابعاد 6/8.

{ادامه دارد}