صبح دوشنبه 21 اریبهشت1394 یعنی درست روزبعد عمل وبعد گذراندن شبی سخت درآی سی یو درباره ی واقعه شب گذشته(قطع جریان برق)با پرستاران شیفت صبح مشغول به صحبت شدم.پرستار آن روز من،خانم عیدی -پرستار جوانی-بود که علیرغم نداشتن سابقه ی کافی در پرستاری اما ازمطالعه والبته مهربانی خاصی برخوردار بود.
تا فراموش نکرده ام باید متذکر شوم که پرسنل بخش آی سی یو بیمارستان امام رضا هم مانند سایر جاها عملا به دو قسمت متفاوت تقسیم می شوندفقط با این تفاوت که بیشتر افراد زحمتکش و دلسوزند وعده قلیلی هم کم کارو ظاهر ساز می باشندو از این لحاظ تفاوت چشمگیری با سایرقسمتهای این مملکت دارندکه عده ی اندک همیشه زحمتکشند واکثرافرادظاهرسازو کم کارتشریف دارند.بنابراین ازاین حیث بایدبه خیل پرستاران زحمتکش بیمارستان امام رضا خسته نباشیدگفت و امیدوار بود که آن تعداد اندک کارگریزکه اتفاقا بیشتردرپستهای مدیریتی هم جاخوش کرده اند اصلاح شوند و به خود آیند.به هر حال به علت ملازمت زیاد پرستاران با بیماران،می توان این بخش را یکی ازبهترین ها نامید.
لحظاتی بعد،ساعت 11 ظهربودکه بعدتزریق ویتامین سی به بدنم توسط پرستارعیدی ودرحالیکه به لامپ های کم مصرف سقف چشم دوخته بودم ناگهان دچارتیرگی دید شدم وتاخواستم به پرستار بفهمانم که حالم خوب نیست ونفسم بند شده،از حال رفتم.سرعت بیهوشی به حدی بود که حتی فرصت نکردم به گلویم و نقصان در تنفسم اشاره نمایم و این برای کادر پزشکی دور و برم بسیار ناباورمی نمود که بیماری که تا دقایقی قبل ازهوشیاری بالایی برخوردار بوده و بخوبی صحبت می کرده ناگهان بی رمق بر روی تخت بیافتد.
همه چیز را می شنیدم واحساس می کردم اما دریغ ازذره ای توانایی درحرکت دادن اندامم.صدای خانم پرستاری که مرا صدا می زد و بازدن سیلی سعی در محک زدن هوشیاریم داشت را کاملا درک می کردم اما به هیچ وجه قادر به واکنشی نبودم.به ناگاه تمامی پزشکان وپرستاران اطرافم را احاطه کردند ودورم را چادر کشیدند.دیدن این اوضاع ناگهانی از پشت شیشه ی آی سی یو توسط برادرم حال او را نیز منقلب کرد.
هر کدام ازکادر پزشکی با فشردن یا وارد کردن ضربه ای به قسمتهای مختلف بدنم سعی درسنجیدن سطح هوشاریم داشتندولی خبری نبود که نبود!صدای مانیتورمتصل به من نشان می داد که تنفسم بسیار کاهش یافته است وبه مرز خطرناکی رسیده است.حقیقت دراین لحظات بود که برای اولین بار و به صورت جدی در طول زندگیم علائم مرگ را تجربه می کردم.نیم نفسی به زوربه بدنم می رسید که هر لحظه امکان ایستادنش را می دادم.طفلکی خانم عیدی که حسابی دستپاچه شده بود مدام تکرار می کرد که من فقط آمپول ویتامین سی زدم وکاردیگری نکردم.کاش می توانستم با تکان دادن اعضایم به همگی وبه خصوص اوحالی کنم که من هنوزامیدوار به زنده ماندنم.با هرنفسی که به زحمت می کشیدم یاد یکی ازعزیزان می افتادم از خدا گرفته تا سایر نزدیکان.
احساس سردی اعضایم ازپایم شروع شد.با خود گفتم :اگرجان سالم بدربرم حداقل قسمتهایی از بدنم دچار فلجی خواهد شد.درست درهمین لحظات که غزل خداحافظی را می خواندم خانم بصیری نامی ناجیم شد.ابتدا فکم را با کمک دستیارانش از هم باز کرد.سپس لوله ای بزرگ درریه ام جای دادکه فکر کنم قسمتی ازریه ام راخراشید.دست آخرهم با وصل اکسیژن به ان لوله کمک بزرگی دررساندن نفس به من کرد.
ازاین مرحله تنفسم کمی بهترو بالطبع سطح درکم درعالم بیهوشی بیشترشدبه نحویکه تمامی اظهار نظرها رابخوبی می شنیدم فقط نمی توانسم پاسخگو باشم.تا این لحظه کلیه کادر پزشکی فکر می کردند از محل جراحی شکمم دچار خونریزی و مشکل شده ام در حالیکه این نفسم بود که برایم مشکل ساز شده بود.
باری و بی تعارف من مرگ را بخوبی تجربه کردم وفهمیدم که رفتن درعین سادگی،چه قدردشوار وناگهانی است.فقط خدا می دانست چه قدر دوست داشتم با اندک تکانی به یکی ازاعضایم به دیگران حالی کنم که من هنوز زنده ام و می فهمم
که در اطرافم چه می گذرد.
سرانجام و بعدحدود 20 دقیقه که سالها برمن گذشت به لطف خالق توانا توانستم مژه هایم را تکان دهم و قبل شوک الکتریکی چشماهایم را بازنمایم.ممنون خدا به خاطرلطف وفرصت دیگری که بهم دادی!
تا دقایقی بعد به هوش آمدنم اظهار نظرها در مورد علت بی هوشیم ادامه داشت وبه محض اینکه سرحال شدم با اشاره به گلویم به همگی گفتم:من فقط نفس کم آوردم ومحل جراحیم مشکل نداشت ولی کسی باور نمی کرد.همه فکر می کردند دچارخونریزی داخلی شده ام.
خلاصه با جمع کردم چادرازاطرافم وخبر به برادرم که فلانی ازمرگ جستن کرده همه چیزتقریبا به حالت عادی برگشت.اما من چون کسی صحبت هایم را جدی نمی گرفت،از هر فرصتی استفاده می کردم و برای پرستارانم توضیح می دادم که من کاملا درعالم بی هوشی،هوشیار بوده ام وهمه چیز را می فهمیده ام.تنها غرضم هم ازاین تذکرات این بود که در صورت بروز مجدد حمله،به من اکسیژن کافی برسانند که برایم جنبه حیاتی داشت.دراین میان فقط خانم عیدی وبصیری بودند که بعد کلی توضیحات، اندکی ازگفته هایم را پذیرفتند.
{ادامه دارد}
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴ ساعت 17:31 توسط عليرضا
|