حکایت دل- لغزش
پانزده سال تمام مجنون لیلی را در سکوت کامل می جست. تقریبا بدون آنکه لیلی بداند مجنون همیشه مثل سایه دنبالش بود.
حاصل مدتها تعقیب بی صدا این بود که مجنون از تمام چم و خم ،حرکات و رفتار لیلی آگاهی داشت . لیلی هم کم و بیش به وجود این غریبه ی بی آزار
عادت کرده بود ولی علت حضور نا محسوسش را نمی دانست. بالاخره یک روز حوصله ی لیلی سر رفت و مجنون را به خویش خواند. وقتی لیلی دریافت
که مجنون برای او چه مشقت ها کشیده سعی بر جبران گذاشت. حلاوت این وصال آنقدر بر کام مجنون شیرین آمد که رنج سالهای فراق از تنش بدر آمد.
درست در اوج ،لیلی لغزید. حرکات و سکناتش با آنچه مجنون می شناخت تفاوت کرد. مجنون اغماض کرد و دل به غم سپرد.
مجنون کم کم لیلی را دوست و سپس آشنا نامید و در صدد اصلاح بر آمد. لیلی در قعر هوس بود و به امیال مشغول.
لیلی نمی دانست که مجنون بهتر از خودش می شناسدش و سرانجام مجنون دل شکسته رفت.
اینک لیلی به مجنونی دیگر مشغول است غافل از اینکه چشمانی در خفا هنوز چون سایه می پایدش!
(همدل)
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و