8/8

چی می گید واقعیت نداره،اینا همه اش داستانه!من یکی رو می شناسم که بعد تولدش و با وجود اینکه تمام واکسن ها و داروها رو بهش داده بودند سریکسالگی تمام بدنش فلج شدوعین یک تیکه گوشت بی حرکت خونه نشین وردل پدر و مادرش شد!

این حرفها رواکبر آقا با جون و دل واسه دوستانش تعریف می کرد و آنچنان هم جدی سخن می گفت که کسی جرات مخالفت نداشت.آره داشتم می گفتم:پدر و مادر پسره هر چی به این درو اون در زدن فایده ای نداشت و حتی خونه شون رو فروختن تا خرج دوا و درمون پسرشون کنند ولی نتیجه ای نگرفتند.دست آخر هم که همه ی دکترا جوابشون کردند بچه شون رو بردند مشهد،دخیل امام رضا (ع)کردند ویک هفته ای با گریه زاری ازآقا می خواستند بچه شون رو شفا بده.

یکی از دوستای اکبر آقا با کمی تمسخر و کنایه گفت:حتما سر یک هفته هم بچه شفا پیدا کرد و بدو بدو راه افتاد تو خیابونا!اکبر آقانگاهی غضب آلود به دوستش کرد به نحویکه پوزخند رو لبش خشکید.سپس ادامه داد: یک هفته نبود و یکماه گذشت که حال پسره بهتر شد وفقط کمی ازفلجی تو پاهاش موند ولی به هرحال و به لطف امام هشتم که قربونش برم جون سالم بدر برد وگرنه تا الان می خواست صد تا کفن پوسونده باشه!

یکی دیگه از دوستای اکبر آقا این بار والبته باکمی احتیاط گفت:خوب اکبر آقا جون!تو که لالایی بلدی چرا خودت نمیری مشهد و شفای پاهات رو از امام رضا بخواهی شاید دیدی از دست این عصا ها راحت شدی!؟اکبر آقا فوری جواب داد: شاید قسمت ما همینه که با این پاها تا آخرعمر بسازیم ولی برای اینکه تو سر حال باشی خدمتتون عرض کنم داستانی که براتون تعریف کردم جریان زندگی خودمه و داداشتون سند زنده ی معجزه ی علی بن موسی الرضا(ع)است که با کمک همین عصاها جلوتون قد علم کرده!

بعدگفتن این حرفا،اکبر آقا لنگان لنگان وعصا زنان به سمت موتورسه چرخش رفت وبا گفتن الهی شکرت، گازش را گرفت ورفت و دوستانش را هاج واج تنها گذاشت!

8/7

بالاخره قسمت ما شد که روز تولد امام رضا و در دهه ی کرامت با خانم پا به ماه به سر سفره ی حضرت دعوت شویم.از اونجایی که خانمم دو قلو باردار بود واز طرف پزشک هم استراحت گرفته بود اولش تصمیم گرفتم که بی خیال حضور درضیافت افطاری ماه مبارک حضرت شوم اما همینکه به عیال گفتم پا تویک کفش کرد که باید وحتما به مشهد برویم.باید می رفتیم ،حالا به هر قیمتی که شده و استدلال خانم هم این بود که این دعوت شکون داره و نمیشه ازش گذشت.تو راه هم بازارهمون بحث همیشگی نام گذاری دوقلوها گرم بود که البته مثل همیشه با کلی اسم به جا مونده در ذهنمون بی خیال شدیم چون به مشهد رسیده بودیم.

خلاصه با بسم ال... بسم ا... و کلی احتیاط دم افطارپا به حرم رضوی گذاشته وبرسرخوان مبارک حاضر شدیم.خودمانیم شلوغی حرم کمی باعث دلشوره ام شده بود.جالب اینکه با وجود آن همه زحمت و دغدغه عیال به خاطر رژیم خاص به نوشیدنی های سرسفره بسنده نمود وترجیح داد غذایش را نخورد و باخود ببرد.جای همگی خالی بعد صرف افطارو مراسم خاص به هتلی در همان نزدیکی رفتیم.

نیمه شب بود که درد زایمان به سراغ خانمم آمد.او را به بیمارستان امام رضا (ع)رساندیم وحوالی ساعت دو صبح بود که از سوی کادر بیمارستان برای دیدن دوقلوها وهمسرم اجازه ی ملاقات یافتیم.پرستاری با لبخند درحالیکه دوقلوها را در بغل داشت به نزدم آمد و گفت:مبارک باشد،معرفی می نمایم:آقا رضا و اینم معصومه خانم!اگر مشکلی نیست جهت گرفتن گواهی تولد بچه ها تشریف ببرید طبقه ی پایین.نگاه توام با رضایت بنده وقتی با لبخند همسرم همراه شد مرا واداشت که بدون هیچ درنگی راهی طبقه ی پایین شوم.فقط در داخل آسانسور بود که کل ماجرای مسافرتمان به مشهدرا مثل فیلم با دور تند درذهنم مرورکردم.دعوت ناگهانی برای افطاری حضرت،بگومگوهای من وهمسرم برسرانتخاب اسم دوقلوها، نگرانی های طول مسافرت،مشهد الرضا،بیمارستان امام رضا و دهه ی کرامت.

خلاصه این آمدنمان به حرم رضوی هم حکایتی برای ما رقم زدکه به خواب هم نمی دیدیم:حکایت آقا رضا ومعصومه خانم!