ضمانت
گفت:ندارم.
گفتم:من هم.
گفت:بیا ضامنم شو تا دارا شوم.
ضامن شدم ،مفلس تر شد.
گفت:بدبخت شدم.
گفتم:من هم!
گفت:ندارم.
گفتم:من هم.
گفت:بیا ضامنم شو تا دارا شوم.
ضامن شدم ،مفلس تر شد.
گفت:بدبخت شدم.
گفتم:من هم!
اما اینک که مامانهای مقتدر جایگزین نه نه های بینوا شده اند جراتی برای پدر نمانده که بگویدغذا چی داریم چراکه اهل خانه دندان براو تیز می نمایند که بروبگرد هرچی پیدا کردی قورت بده و این قدرهم نق نزن!
عاقبت این روزا هم معلوم است:فرزندان با هر کی می خواهند بپرند،می پرند واونی هم که زیر پروبالشان را می گیرد همان مامانی های مامانی امروزند.نعره که پیش کش، این روزا،آن قدر به توچه و توکه نمی فهمی نثار بابا ها می شودکه ناخودآگاه یاد انقراض نسل دایناسورهای قدرتمند می افتی !یکی می گفت:بچه ام بهم گفتی :باباتو که ازپارتی ،اکس و شیشه بدت میاد ،امشب برو خونه ی دوستت تا ما با دوستامون تو خونه خوش بگذرونیم!
کجایند نعره هایی که زهره ترکمون می کردند!
یکی می گفت:بدبختی اینه که این دزدان نابکار حتی به تابلوهای هشدار نصب شده در سر چاهها هم رحم نمی نمایند و آنها را نیز می ربایند.عجالتا چون مشکل را بزرگ دیدیم،خواستیم دو کلام با سارقان گفتمان کنیم تا بلکه مفرّی حاصل آید. خدمت سارقان محترم این مملکت سلام و خسته نباشید عرض می نماییم.دزدان عزیزعنایت بفرمایند که هر کاری بالاخره یک قواعد و اصولی دارد و از مرامی تبعیت می کند که چنانچه رعایت نشودبازار به هم می ریزد،حرمتها شکسته می شود و نابسامانی شامل همه می گردد فلذاپایبندی به قانون و روند معمول امور می تواند از خیلی از مسائل ناخوشایند جلوگیری نماید.
راستش ازوقتی یادمان می آید وقتی می گفتند دزد، یاد شخصیتی با ویژگیهای قابل انعطاف و از راسته ی نرم تنان می افتادیم که معمولا شبانه از دیوار خانه مردم بالا می رفت و جلو پلاس صاحبخانه را جمع می کرد و آروموشکی می زد به چاک و تازه صبح که می شد گند کاردرمیامد و تا ماهها بعداین دزدی نقل سینه های مردم بود و دهان به دهان می گشت. البته بعدها با علم روز دزدیها پیشرفته تر شدولی خوب چارچوبش همان بود و لطمه ای بهش وارد نشد.اما متاسفانه و در این سالهای اخیر دله دزد هایی یافت شدند که با کارهایشان آبرویی برای باسابقه ها نگذاشته اند.دزدیدن در کوبهای برنجی درب ها،سرقت تابلوهای قبوراموات،تک زدن در پوش های فلزی چاهها،کش رفتن زباله های شهری،به یغما بردن لامپ های برق مستراح های عمومی،هاپولی کردن شیرآلات آبسرد کن ها،دو دره کردن شیرهای علمی گازکوچه ها ،بلند کرد ن جعبه های خالی نوشابه یا شیرکجا و اون دزدیهای سابق کجا!؟قبلنا مالباخته ها و ایضا آشنایان می گفتند عجب دزد فرزی بوده که تونسته از فلان سوراخ بیاد تو اما با دیدن دله دزدیهای اخیر ملت فقط سر تکان می دهند و به حال اینگونه دزدها و دزدیهایشان فقط تاسف می خورند و بس.
الغرض سارقان محترم یک نگاهی به همکارنشان در دریای کارائیب بندازند که چه جوری با ریختن عرق جبین و برنامه ریزی توپ کشتی ها را لخت می کنند و دست خالی هم بر نمی گردند و به قدری هم کارشون درسته که داستانشون می شه فیلم و تازه اسکار هم می برند.یا مثلا شما چیتون از دزدان موزه ها کمتره که اینقدرهیجان انگیز از بین اون همه دزدگیر میرند وکف موزه رو هم جارو می کنند بدون آنکه آب از آب تکون بخوره.حداقل نموتونین عین اون مکانیک خلافکاری باشین که نیم ساعتی خودش را زیر ماشین مردم علاف می کنه وبعد فاکتورجنس ننداخته اش روتو پاچه مردم میزاره طوری که میدونی دزده اما جرات نمی کنی بهش بگی یا مگه شما از همان دکترداروخانه نمی تونی یاد بگیری که ازداروی مردم می زده یا داروی بنجل میده و پول اصل را میگیره.حالا نمی گیم که عین کاردرستانتان برید خدمات هاپولی سه هزار میلیاردی بانکی بدید و همه را گیج کنیدکه بلاخره پرتغال فروش کیه و کجاست، آخه اون جورکارا هم واردی و تخصص می خواد وهم باید امکانات خاصی داشته باشی که اونم کارهرکس خواه نیست!
آخه با خودتان نمی گید که در پوش چاهها را بلند می کنید بچه ای،پا به سنی یا سربه هوایی بیافته توش و سقط بشه!ماشاا.. به اندازه ی تمام ملت این اداره جات زحمت چاه کندن در خیابونا رو کشیده اند ،این چه کاریه که شما سر چاهها رو می دزدید،واقعا که قباحت داره!طرف میره بالای تیر چراغ برق با هزار جور هول و بلا می خواد سیمها رو بلند کنه،خطر جانی هم داره وتازه بیمه هم نیست بازم دمش گرم با اون ریسک بالا نهایتافقطچند مدتی تاریکی شامل حال مردم میشه اما شما چی؟ تو این مملکتی که همه گیج می زنند بری درپوش چاه برداری، واقعا که!نکنید این کارا رو واین قدرهم راحت طلب نباشید ،چار روز دیگه هم به خاطر نداشتن چالکی و تحرک، قند خونتان میره بالا و حالا بیا تو این بلبشوی دیابت هم بگیری!به هر حال ازما گفتن بود می خوای انسولینی نشی به رسم گذشتکانت دیوار نوردی را فراموش نکن!
لازم دیدیم از برادران چشم بادامی هم درهمین جا بخواهیم با توجه به اینکه معمولا انجام امورات و مشخصا ساخت در پوش چاه توسط ادارات متبوع گاها مدتها طول می کشه و عوارض زیادی هم داره لذا شما چینی های بزرگوار که همه چی سازین زحمت ساخت در پوش های چاه را هم بکشین فقط خواهشا اگه میشه چون بازپای سلامت انسانها درمیانه؛ کمی کیفیتش رو ببرین بالا.(بگو به کی می گی، اینا همونا هستند که تریلیشون {هوو} است در پوششون می خواد چی باشه!) .
ظریف نوشت:قابل توجه مسئولین مربوطه،اگرهم درپوش نداشتین براش سرپوش بزارین که خدایی خیلی ضایع است!
آستارا،لوندویل،حویق،لیساررا پشت سر گذراندیم و در تالش(هشتپر)بنزین زده و به راه خود ادامه دادیم.ساحل گیسوم و نوکنده،کپورچال و مرداب انزلی را هم طی کردیم.بعلت گرانی فوق العاده ،قایق سواری در مرداب انزلی را بی خیال شدیم واین بی خیالی تا به حال چندین بار نصیب ما در مرداب شده است!بعد انزلی بر اثر خیرگی و کنجکاوی باز هوس میانبرزدنمان کرد و نتیجه اش این شد که به رشت نرفتیم و مسیری شلوغ،دو طرفه و باریک و خطرناک و ازهمه مهمتر ناشناخته عایدمان شد.خمام،خشکبیجار،لشت نشا را پیمودیم و خسته و کوفته شب به آستانه اشرفیه رسیدیم.با نیت خوابیدن به هر نحوی خود را به لاهیجان رساندیم و به زحمت شب خود را در چادر به صبح رساندیم.صبح زود هم بعد از خرید کلوچه و گرفتن چند عکس یادگاری از یک دریاچه مربوط به پارک شهرداری و دید زدن از راه دور تله کابین و مزارع چای لاهیجان به رودسرو چابکسررسیدیم.در محل پلیس راه تنکابن به سرمان زد از جنگل زیبای دارلیخانی بازدید کنیم. پیچ وتاب جنگل دارلیخانی شباهت زیادی به جنگل جواهرده رامسر دارد با این تفاوت که اینجا خلوت تروزیباترمی نماید.
از محل چشمه گوارای جنگل دارلیخانی آب نوشیدیم و با خود هم برداشتیم.کمی بالاتر از چشمه هم سفره ای پهن کردیم و صبحانه خوردیم البته ساعت دوازده ظهر.جای جوجه کباب واقعا خالی بود.پیشنهاد ما در این نقطه دیدن این جنگل زیبا،آرام و خاطره برانگیز وتا حدودی بکراست.بعد از تنکابن به سلمان شهر رسیدیم و از دیدن برج دو قلوی این شهر که در ابعاد بزرگ و جالب بنا شده حیرت نمودیم.چالوس و نوشهر را پیمودیم و بعد از بنزین زدن درسی سنگان ،نور،محمود آباد را هم در نوردیدیم تا به بابلسررسیدیم.باز به همان هتل اول مسافرتمان رفتیم با این تفاوت که مدیرش طلب دو برابر وجه اولیه را نمود ولی به هر جان کندنی که بود خودمان را مناسب تر جا دادیم.شب بابلسررا با خوردن بلال آتشی،صرف شام ساده و آواز خوانی در کنار خزر به پایان رساندیم.بعد از بابلسرعازم استان خراسان رضوی شدیم تا بعد از سیزده روزمسافرت را به انتها رسانیم.حین عبور از دو راهی دامغان – شهمیرزاد یاد آن جاده ی رویایی ابتدای سفرمان افتادیم که افسوس چه زود گذشت!بنزین ماقبل آخر را درخروجی شاهرود زدیم و بعد از رسیدن به دیارمان(سبزوار)نیز با چوپوندن بیست لیتر دیگر و با باکی مملو از بنزین برای سفرهای احتمالی آینده، به خانه برگشتیم.(خلاص)
پی نوشت:همیشه سعی کنید از همسفر شدن با یک دوست خوب حین مسافرت بهره مند شوید.همسفری که با همه کس دم خور باشد لذت مسافرت را دو چندان می کند.ما که حلاوت همسفری با یک دوست خوب را چشیدیم و حالش را هم بردیم.
خدا این طور مسافرتها وهمسفرها را قسمت همه کناد!
پل روگذر دریاچه ارومیه که عوارضی گزافی هم دارد و به نقل از بعضی خود نیز یکی از عوامل خشک شدن دریاچه به حساب می آید دقیقا در باریک ترین دو طرف دریاچه زده شده است و میانبر به حساب می آید.در اینجا خبری از گیاه و سبزی نیست و فقط نمک و صخره های نمکی به چشم می آید.برای دیدن دریاچه حتما باید غروب آنجا باشید وگرنه می پزید.دروسط پل یا همان تاجش یک کشتی به نمک نشسته دیده می شود وکمی آن طرف ترو در سمت مخالف جاده(پل)کافه ای هم برای استراحت وجود دارد.در باره ی فاجعه زیست محیطی خشک شدن دریاچه می توان گفت که تا جایی که چشم کار می کند خشکیدن دریاچه سبب پیدایش بیابانی شده که حتی می توان دراین شوره زار با کمک یک ماشین شاسی بلند کیلومتر ها رانندگی نمود!دیدن این فاجعه محیطی احساس بدی به فرد می دهدووسعت ندانم کاری ها را مشخص می نماید.
دربرگشت بسوی تبریزونرسیده به ایلخچی بنزین زدیم وهنگامیکه به خسروشهررسیدیم عزم دیدن روستای کندوان نمودیم. از اسکو که رد شدیم بر تعداد درختان بخصوص گردو افزوده شد.فاصله ی بین اسکو تا روستای کندوان خلوت و دارای آب و هوای خنک بود.کندوان روستایی سیاحتی است که رودخانه ای از پایین دست آن می گذرد و از دو نوع بافت درست شده،صخره هایی کندو مانند با قدمت تاریخی و بافت جدید که جنسی ازآجر و آهن دارد.از اهالی فعلی کندوان که در صخره ها زندگی می کنند به عنوان غارنشینان عصرفعلی یاد می شود وهمین سکونت اهالی در قیاس با دو فضای مشابه اینچنینی در ترکیه و آمریکا وجه تمایزش به حساب می آید.داخل کندوها دارای هوای خنک است و به کمک پله های تراشیده شده از سنگ به یکدیگر(به صورت پلکانی)مربوط می شوند.تقریبا اکثر کندوها به فروشگاه یا نمایشگاه عرضه محصولات بومی اختصاص یافته که علاوه برایجاد منبع درآمدبرای اهالی ازکیفیت مطلوبی هم برخوردارند.(خوردن لواشک این منطقه توصیه می شود)صنعت توریسم و گردشگری دراین روستا به خوبی جواب داده است.در برگشت از کنار تبریز بزرگ و ائل گلی با صفا گذشتیم و در بزرگراه تاختیم تا به بستان آباد رسیدیم.آبگرم زیبا و با عظمتی در بلندای کوه به چشم می آمد .ضمن اینکه یک وعده ناهار ارزان قیمت و مناسب هم روانه ی شکممان نمودیم ،باک بنزین را هم پر کردیم.آب بستان آباد سرد و خنک بود به نحویکه شسشوی پاها در این آب باعث جلای روح و رفع خستگی شد.از اینجا به بعد و با افزایش ارتفاع ،هوا رو به خنکی گذاشت.جاده بازووسوسه انگیزسراب و نیرتخت گاز می طلبید و ما هم دریغ نفرمودیم.
وقتی به سمت سرعین کج کردیم و جاده ی کوهستانیش را می پیمودیم از شدت سرما شیشه ها کیپ کیپ بود و حتی برای مدت زمانی کوتاه به بخاری هم متوسل شدیم.این تجربه برای ما که چندین روز در معرض آفتاب و گرما زدگی بودیم بسیار جالب وتعجب آور بود.هوا ابری و خورشید می رفت که بنشیند که به سرعین رسیدیم.در ابتدای سرعین خیل عظیمی از جوانان جهت ارائه منزل و شب مانی تجمع کرده بودند و با زیرکی خاص و خواندن پلاک های خودرو و تشخیص مبدا حرکت ما را بنام خراسانی ها به خود می خواندند تا مشتریشان شویم.بالاخره با یکیشان کنار آمدیم ومنزل گرفتیم.باور کردنی نبود ولی درطول مسافرتمان به ارزانی خانه و کرایه منزل در اردبیل درهیچ کجا ندیده بودیم.شب را خسبیدیم تا صبح عازم آبگرم شویم.بین آن همه آبگرم یکی را انتخاب کردیم که واقعا خیلی طبیعی می نمود به نحویکه به عینه می دیدیم فضولات پرندگان ازسقف رو بازبه درون استخر آبگرم می ریخت و ملت هم در آب غوطه می خوردند.(ای تو روح انتخابمان...!)و دیگراینکه چون این آبگرم شیر آب سرد نداشت می بایست با آب درجه مذاب دوش می گرفتی که ما هم به شیوه گربه شوراکتفا نمودیم وبه قول امروزی ها یک کلام، سابیدیم به الک!(هوتوتو).خلاصه خسته و کوفته با افت فشار بدن زدیم بیرون و خاطره ای شد غریب برایمان.در شب سرعین و به تاریخ آخرای خردادماه تا آخرین حد ممکن به علت برودت هوا بخاریها را زیاد می کردیم تا سرما نخوریم.(عجب مملکتی داریم ها!)خلاصه به تناوب اینکه آش دوغ،سیرابی ،خامه عسل و سر شیرسرعین را به بدن زدیم و قبراق و سرحال جهت برف بازی به آلوارس رفتیم.دیدن سبزه و گلهای زرد زیبا در کنار برفهای بجا مانده از زمستان توصیف بردار نیست و باید که ببنید تا حالش را ببرید.دیدن عشایر،رودخانه ای خروشان،شتر سواری، خرید عسل سوغاتی وتله کابین هم از جاذبه های توریستی این منطقه است.کارخانه آب معدنی واتا هم شیر آبی در بیرون تعبیه کرده که همه کس می توانند بصورت رایگان از آن بچشند.روز دیگر نیز از طریق جاده مجاور آلوارس به نام جاده آتشگاه ه ارجستان و نوران خود را به اردبیل رساندیم وغروب بود که دوباره از جاده شام اسبی به سرعین بازگشتیم.
سنندج را به سمت دیوانده ترک گفتیم و درهمانجا هم بنزین زدیم.ایست و بازرسی در جاده به چشم می آمد.نرسیده به سقز هوس مشاهده غار کرفتو به سرمان زد.پس به جاده فرعی رفتیم و بعد از طی خدود سی کیلومتر و عبور از روستای گور بابا علی به غاررسیدیم.برخلاف غارهای معمول ،کرفتو غارآبی نیست و برای دیدنش می بایست پله نوردی کرد.ناگفته نماند سرویس های بهداشتی و آب جاری تمیزی در محوطه غاروجود داشت.گذشتن از چند پل فلزی با ارتفاع نسبتا زیاد می تواند شما را به دالانهای بالایی غاررهنمون شود.غار در چند طبقه و ازدالان های زیبای طبیعی و بشر ساخته تشکیل شده که سیستم نور پردازی هم دارد.ازدیدن طبیعت زنده وبکرغارهمین بس که اکثربازدید کنندگان ازدیدن شکارگنجشکهای غار توسط مارهای سیاه گردن کلفت سوپرایزمی شوندو معمولا با جیغ و داد و فریادهای بلند،لحظه های شکار را به خاطر می سپارند.
برای ایجاد تنوع و جلوگیری از تکرار از جاده ای دیگر بسوی سقز حرکت کردیم و راه به گونه ای بود که انگار غار و منطقه کرفتو را دور می زد.گندم زاریا مزارع جو زیبایی در مسیر بود که توام با پیچ و تاب جاده ی زیبایی را رقم می زد.سقز رستورانهای عجیبی داشت.بعضی ها غذا تمام کرده بودند.بعضی دیگر محلت نمی گذاشتند و بعضی دیگر سرویس خوب و مناسب ارائه می دادند.بعد از صرف چلو مرغ و چلو ماهیچه به سمت بانه حرکت کردیم.هوا وحشتناک گرم بود.جاده ی بانه بعلت فراز و نشیب فراوان تنوع داشت.بعد از گذراندن دو پست ایست و بازرسی و دیدن کاروانهایی از ماشینها که کالاها را در جاده های فرعی و مسافت های دور عبور می دادند به بانه رسیدیم.در ابتدای شهر،سدی زیبا در سمت چپ جاده به چشم می آمد.یاد آوری اینکه در حریم شهر بانه دوغ های محلی در حاشیه جاده فروخته می شود که اگر نخورید عمرتان بر باد می رود،گورا و خوش طعم.
بانه شهری مملو از پاساژهای چندطبقه و مراکز تجاری است.بزرگترین معضل گرفتن جا برای اقامت بود که البته با توجه به تجارب قبلی زود میسرشد.بهترین روش گردش دربانه اینست که اعضا بصورت پیاده اقدام به خرید کنند ووقتی اجناس را درمکانی دپو کردند با گرفتن ماشین آنها را به منزل انتقال دهند.چرا که ترافیک و شلوغی زیاد است.آنچه این بار در بانه جلب توجه می کرد بازارهای خلوت و فروشندگان اغلب بیکار بود.وقتی علت را جویا شدیم سبب را قیمت سام آور ارز و بلاتکلیفی اوضاع اقتصادی (انتخاباتی)تشخیص دادیم.علیرغم خلوتی کسب و کار اجناس گران ارائه می شد و فقط اجناسی که بصورت جینی فروش می شد مناسب به نظر می رسید.جنسها هم بدون استثنا همه چینی بودند.در بانه بازار فروش باربند ماشین و تلویزیونهای ال سی دی،پوشاک وظروف چدن همچنان گرم بود.فشار آب در این شهر کم و تقریبا معضل بود.تنوع دست فروشی کنار خیابان با همه نوع اقلام زیاد است.از خصوصیان منحصر به فرد بانه اینست که با تاریکی هوا تمام مغازها بسته می شوند.تذکراینکه درسفربه بانه حتما باید از قبل قیمت و نوع کالای درخواستی را مد نظر داشته باشید و بدانید دنبال چه چیزی می گردید وگرنه فقط سر درگمی و احتمالا خرید نامناسب عایدتان می شود.ما که بانه را شعبه ای از چین و ماچین یافتیم.بعد از یک روز اقامت در بانه و بلعیدن قرمه سبزی به عنوان ناهار ،روز بعد آنجا را ترک کردیم و تقریبا هیچی هم نخریدیم.در بیون بانه هم هی دوغ محلی خوردیم و هی خوردیم.جایتان خالی!
در رامسرنیزبه دید زدن رستورانی پرداختیم که نمایش به ضرب سیمان و سیمانکاری به شکل موج یا شره کردن آب ساخته شده بود وهمه را معطوف خود می ساخت.خسته و کوفته و گرما زده شب به رشت رسیدیم و بعد کلی علافی در شلوغی شهرما را راهنمایی کردند که برای شب مانی درچادربه فلان جا بروید که رایگان است وامن.بگذریم که جهت بر پا کردن چادر وعلیرغم نبود امکانات لازم مسئولین مربوطه طلب وجه می کردند درحد ستم ولی به هر حال ما گذراندیمش یک جورایی.آنچه دررشت جلب توجه می کرد قیمت پایین بلال یا همون ذرت بود که تقریبا یک سوم قیمت همان محصول در بابلسربود.گرمای هوای شمال آنچنان فشارمان داده بود که شبانه تصمیم گرفتیم بی خیال سرعین شویم وصبح به سمت همدان برویم به امید هوای سرد و این همانی بود که از آن به عنوان برنامه ریزی هردمبیل وهرچه بادا باد یاد می شود!
باری با درپیش گرفتن جاده قدیم رشت-رودباراز بغل سد زیبای منجیل و توربین های بادیش گذشتیم و در کنار تندیس فیلی مشرف برسد بی نهایت عکس گرفتیم با فیگورهای گوناگون به رسم یادگار.(جماعت فیل ندیده!)البته دراین اثنا زیتون هم خریدیم و خوردیم چراکه رودباررا پایتخت زیتون می شناسند.صبحانه هم در کنار رود پر آب سفید رود صرف شد.اوج گرمای ظهر در کنار مجسمه انگور دریکی از از میادین قزوین ایستی کردیم وسپس از این شهر گریختیم و بعد ازگذشت از اقبالیه و تاکستان درمحلی به نام آبگرم درراه همدان توقف کردیم.
بعد از آبگرم نوبت به آوج ،رزن،جورقان رسیدوهمین جاها بود که یک فروند زانتیا درست جلو چشمان مبارک چپ کرد وهرچند داغون شد اما خلبانش سالم درآمد.این بگفتیم ازآن جهت که راننده اش پروازمی کرد نه رانندگی و دیگر اینکه اگر خودرو وطنی می بود الان باید چهلم راننده اش راهم گذرانده بودیم.عجب سگ جونهایی هستند این خودروهای خارجی! چون آخرین بار در چالوس سوخت گیری کرده بودیم پس در نزدیکی همدان باز بنزین زدیم.
اما درهمدان این سینا،باباطاهر،گنجنامه با تله کابین خرابش،تپه ی هگمتانه وعباس آباد با اون شهربازی مجهزش ولاله جین همه سرجاشون بودنداما دو نکته آزاردهنده باید متذکر شود:اول اینکه اززیرسقف آرامگاه ابن سینا به وضوح رطوبت دیده می شد دوم اینکه خاروخاشاک تپه ی هگمتانه عمدا سوزانده شده بود که هر دو مورد بدون شک اثرات سویی در بر خواهد داشت و نظارت و مرمت دلسوزان را می طلبد.
نکته جالب و عجیب اینکه درهمدان اگربه هریک ازدهها دلال یا راهنمای کرایه منزل مراجعه می کردی همگی شما را به یک محله ی خاص و مشخصا به یک فرد معین عودت می دادند که واقعا جل الخالق داشت!همدان به نسبت کوچک ولی از قدمت وزیبایی های منحصربفردی برخورداراست واز یکی ازپرتردد ترین شهرهای توریستی درایام تعطیل محسوب می شود.