sms
3 ساعتی می شد که مادر زیر تیغ جراح قلب بود. آبجی بزرگه رو به اتاق عمل و تسبیح به دست ذکر می خواند.
حمید بی تابانه طول سالن را قدم می زد وهی غرغر می کرد.پدر پشت پنجره ودر حال نگاه کردن به دور دستا خشکش زده بود.
فقط کوچکترین عضو خانواده یعنی حامد،بی خیال روزگار و در حالیکه روی پله ها نشسته بود مدام sms می فرستاد و چند لحظه بعد آهنگ خاص نرسیدن sms
مغز همه را داغون می نمود ولی حامد کم نمی آورد و دوباره ارسال می کرد و باز پیام به مقصد نمی رسید. وقتی حوصله ها سر آمد حمید با عصبانیت تمام به طرف
حامد رفت و با خشونت موبایل را ازش گرفت و در جیبش جای داد. حامد بی مقاومت سرش را به زیر افکند و هیچ نگفت.
دقایق مرگبار انتظار می گذشت و طاقت حمید تمام شد. با آسانسور خود را به محوطه بیمارستان رساند و باز شروع به قدم زدن کرد. تصمیم گرفت سیگاری روشن کند.
دست به جیب برد اما نا گاه دستش به گوشی حامد خورد. آنرا برداشت و از سر کنجکاوی روشنش کرد. چشمش به sms ای افتاد که دهها بار به شماره ی 000000
و به این مضمون ارسال شده بود:
khoda jon!aziztarinam ra be to sepordam ono salem behem bargardon.
حامدبی درنگ خودش را به بالا رساند و سخت داداش کوچکترش را در آغوش کشید. همگی از دیدن این صحنه و صحنه ی چند دقیقه قبلش مات و مبهوت شده بودند ،
و صد البته این فقط مادر بود که می دانست چه دسته گل هایی تحویل جامعه داده و شایدم به همین خاطر بود که خدا نخواست این برادران مهربان درد بی مادری را بکشند!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و