قصه ی شب- باغبان باشی
طفلکی باغبون قصه ی ما پانزده سال،شب و روز یک تیکه چوب را آب داد
و مراقبتش کرد. یک روز که از خواب بلند شد دید چوب خشکش یه درخت زیبا شده با شاخه های پریشون.
باغبون ذوق کرد و از اون به بعد بیشتر هوای درخت رو داشت. کم کم درخت به بار نشست و صبح به صبح یه گیلاس به باغبون
میداد. باغبون هم یواش یواش چینه خور درخت شد. گاهی تنگ غروب تو خط افق درختشو ورانداز می کرد و به خود می بالید که چی کار کردی؟
چی پرورش دادی؟
اما یه روز صبح روال همیشه و بعد از گفتن یا خدا تا که اومد گیلاس رو بزاره تو دهنش،دلش لرزید. آخه گیلاس اون روز یه طعم دیگه داشت،یه طعم بد.
توشک و دودلی زیر چشمی یه نگاه به درخت انداخت و ازش پرسید : خوبی؟ درخت گفت: عالی! باغبون: مطمئنی؟ درخت گفت:مگه نمی بینی!؟
اما از شما چه پنهون از اون روز به بعد گیلاسای درخت ،حال اولّ را نمی داد. آره عزیزانم،درخت گیلاس رو آفت زده بود. اونم از نوع خیلی ناجورش.
کرم ها از درون رگ و پیوند درخت را می زدند و درخت بی اعتنا دم از سلامت می زد. خودتون را بزارید جای باغبون. این همه زحمت کشید
ولی حالا یه درخت به ظاهر قشنگ داره اما کرم زده.
غروب یه روز دلگیر باغبون بیلش رو تا کمر تو شن ها فرو کرد. دیگر علاجی نبود هَرَس،سَم و تله ی نوری دیگه جواب نمی داد.
باید می نشست و نگاه می کرد چه جوری این کرمهای لعنتی حاصل دست رنجش رو می خوردند و اون دیگه کاری از دستش بر نمی اومد.
بدتر از همه اینکه درخت هنوز فکر می کرد سالمه و این باغبون که بهش بی اعتناست.
این جوری شد که قصه ی تلخ درخت ما به سر رسید ولی باغبون ما خسته نشد،دنبال یک تیکه چوب می گشت که براش زحمت بکشه.
شاید این یکی دچار آفت نشه!!؟
((bihagh city))
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و