خیام به اقتضای سن،چندین بار افکار و عقایدش عوض شده،

 

در ابتدا لا ابالی و شرابخوار و کافر و مرتد بوده و در آخر عمر

 

 سعادت رفیق او شده راهی به سوی خدا پیدا کرده و شبی روی مهتابی

 

مشغول باده گساری بوده،ناگاه باد تندی وزیدن می گیرد و کوزه ی شراب

 

 روی زمین می افتد و می شکند. آن وقت خیام برآشفته به خدا می گوید:

 

 

ابریق می مرا شکستی ربی

برمن در عیش را ببستی ربی

 

من می  خورم و تو می کنی بدمستی

خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟

 

 

خدا او را غضب می کند،فورا صورت خیام سیاه می شود و خیام دو باره می گوید:

 

 

ناکرده گناه در جهان کیست؟بگو

آن کس که گنه نکرده چون زیست؟ بگو

 

من بد کنم و تو بد مکافات دهی!

پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو

 

 

خدا هم او را می بخشد و رویش درخشیدن می گیرد و قلبش روشن می شود.

 

بعد می گوید: خدایا مرا بسوی خودت بخوان! آن وقت روح از بدنش پرواز می کند.