ولی بالاخره پیداش کردم یک رستوران نیک منظر. داخل شدم سفارش بهترین  غذای مخصوص را دادم.

 

انگار همه ی دنیا شده بود شکم. در حقیقت می خواستم انتقام بگیرم و گرفتم. پای حساب هم اگر چه تیغم زدند با این خیال

 

که ارزشش را داشته خودم را راضی کردم. هنوز یکساعت نگذشته بود که آنچنان دل دردم گرفت که ربم را یاد کردم و روح مبارکم را

 

به ناسزا گرفتم:از صبح هیچ نخوردی و حالا غروب  یک غذای چرب و سنگین ؟این دفعه داشتم از پر خوری می مردم

.

خلاصه سرتان را درد نیاورم نزدیک بود بمیرم. شب که حالم بهتر شد کتاب رمز پیروزی  را برداشتم و با خواندن اولین صفحه ی

 

آن یک شکم به آقای دکتر ویتلی خندیدم. با خودم می گفتم:این بابا حتما تا به حال گرسنگی نکشیده که رمز موفقیت  را بداند چیست.

 

رمز موفقیت این است که آدم شکمش سیر باشد. راستی کتاب روانشناسی موفقیت را

 

 صبح از نزدیکی نمایشگاه خریدم و همه جا با من بود ولی تا همین امشب که کمی دل دردم بهتر شده حال نگاه کردنش را هم نداشتم.

 

 

ساعت10:43 شب- تهران- قصر فیروزه 1372

 

امضا: دادشت