سلام،خیلی خوش حالم دیدم رضایت دادی یادگاری ها رو از گنجه در آوردی ریختی تو میدون تا ما هم حال کنیم و در موردش نظر بدیم.

 

یادش بخیر دفتر خاطرات رو که با چی علاقه ای تو کلاس درس  آرامشکی قلم می ز دی،گاهی هم لو می رفتی،دُمتو می گرفتن و می انداختنت

 

 بیرون و باز تو می نوشتی!

 

 

گاهی وقتا که چشم بابا جونت می افتاد به رنگ های عاشقانه ی دفترت،گوشت رو می گرفت و با اُردنگی می فرستاد مدرسه بلکه آدم شی،ولی نمی شدی!

 

مامانی هم تو عالم جوونی همیشه به جمله ی ناقلا )حواست باشه( اکتفا می کرد و چشمک زن احتیاط آمیز بود.

 

 

برادرا وخواهرا هم که همیشه به چشم یوسف بهت نگاه می کردن البته اون قسمت که می خواستند بفرستنش ته چاه!

 

اگر بدونی این دفتر خاطرات چه ها که سر بشر در نیاورده،عده ای که دفتر خاطرات نداشتند با هزاران حرف ناگفته دق کردند و مردند.

 

اونایی هم که داشتن به جرم عشق وعاشقی کشتند.

 

اما حالا که اینترنت نویسی مد شده دیگه خیلی آسونه که معروف بشی،تا میای چند کلمه بنویسی طومار زندگیت را می پیچونند که

 

یارو آنارشیسته یا از بیماری آلزایمر رنج می بره. شایدم اسکیزو فرنیش عود کرده و مالیخولیایی شده!

 

حالا هر چی میگن بزار بگن پاشو سرنگ رو از بازوت در بیار و بریم دنبال اموراتمون.  بلکه بتونیم امشب با شکم سیر بریم دنیای هپروت.

 

در ضمن آپ هر روزه ات به درد عمه ات می خوره. از کمیت کم کن و به کیفیت اضاف کن .

 

 این جوری بنویسی ته می گیری و می شی هرز نامه!

 

 

نویسنده ی نظر:وجدان

 

آدرس: از ماست که برماست

 

نظر هم ، که نظر خودته!!