گنگاسیون
یه روز 4 تا گنگ تصمیم گرفتند بدون اذن عیالشون برند تفریح.
هر 4 تا هم مثل موش ترسو بودند ولی ادعاشون می شد که گربه رو دم حجله قیمه قیمه کردن.
هنوز دقایقی رد نشده بود که اولین گنگ در کمال ناباوری زنگ زد به عیالش و اقرار کرد:
راستش عزیزم اگه اجازه می دی... خلاصه گوشی را قطع کرد و گفت: البته فقط برای این که نگران نشن و سرشو
از خجالت دوستان پایین انداخت.
گنگ بعدی زنگ زد به خونه و از خوش شانسی، بچه اش گوشی رو برداشت و با صدای لرزان گفت:
بابایی سلام،مامان اون دور و بر نیست. اگه اومد بگو بابایی کمی دیرتر می یاد خونه.
بزار من گوشی رو قطع کنم بعد به مامانت بگو!
اما ناگهان عیال سومین گنگ زنگ زد و گفت: کجایی؟چرا دیر کردی؟
- به خدا جایی نیستم،داخل شهرم!تا یک ساعت دیگه خودم رو می رسونم. چشم،سر راه گوشت،نون وسبزی هم می گیرم.
حتما برای جاروی عصرانه خودم رو می رسونم.
اما بشنو از چهارمین گنگ،با اینکه تا الان ساعت ها از گردششون گذشته ولی از ترس اینکه مبادا سبد ظروف گردش
اونو لو بده،می ترسه اونا روبا خودش ببره خونه.
حالا باید عین سگ توی این هوای بارونی بلرزه تا ببینه کجا می تونه از دست این سبد لعنتی راحت بشه و چه جوری این همه غیبت رو موجه کنه!
و بدین گونه ماجرای سفر 4 مرد نامرد به پایان رسید!
))انجمن جهانی زن ذلیل ها((
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و