آموزگار زیرک


با ورود بچه ها به کلاس و بعد از خوشامد گویی پشت میز نشستم.بچه ها یکی یکی از جایشان بر می خاستند و ضمن معرفی خودشان با لبخند من می نشستند.مراسم معارفه که تمام شد یکریز صدای تق تقی  به گوشم رسید.چون این صدا کمی بیشتر استمرار یافت سعی کردم با تذکر آرامش کنم.صدا خوابید.اما کمی بعد باز دوباره همون صدا شروع شد.این بار ضمن ذکر داستانها در مزمت مردم آزاری به زبان بی زبانی  تهدید به سکوت هم کردم.اما فایده ای نداشت و طرف ول کن ماجرا نبود.

به ناچار به طرف چند تا شاگرد مشکوک در آخر کلاس خیز برداشتم ،صدا ایستاد.ولی چند دقیقه بعد تا سر جایم نشستم باز صدا شروع شد.از یارو خوشم اومد خیلی تیز عمل می کرد تا بدان حد که زیر چشمی هم که در پی ردیابی بر می آمدم جنگی می فهمید و صداش قطع می شد.خلاصه حسابی کلافه ام کرده بود.نیم ساعت دیگر هم بر همان منوال گذشت  و من خودم را زده بودم به بی خیالی اما در حقیقت خود خوری می کردم.

در همین اثنا اومدم یادداشتی را بنویسم و تا خواستم قلم رااز روی میز بردارم قلم قل خورد و افتاد روی زمین. همین که خواستم قلم را بردارم چشمم افتاد به پایم که بی اراده به پایه ی میز می خورد و تق تق می کرد.رو به

بچه ها کردم و گفتم:خوب بچه ها ؛طرف را شناختم و خدمتش می رسم.حالا بچه ها بگویید کجا بودیم و چی می گفتیم.یک دفعه صدای زنگ تفریح به گوش رسید و مجبور شدم بگم:خسته نباشین وبفر مائید بیرون.فاصله ی کلاس تا دفتر را بچه ها احاطه ام کرده بودند و سعی می کردند به هر نحوی شده اسم طرف خاطی را از زیر زبونم بیرون بکشند.

نمی دانستم چه جوابی باید بدهم.فقط بر سرعت گامهایم افزودم تا زودتر به دفتر دبستان برسم!

 

پی نوشت:این داستان دست گرمی اول مهر و یاد آوری پایان خواب تابستانی برای فرهنگیان محترم بود!

صاحب پلاک 17

 خواهش می کنم اصلا اینجا منزل خودتان است.کاش افتخار بدین و ناهار در خدمتتون باشم.حقیقتش مستاجر قبلی اون قدر اینجا ماند که بالاخره صاحب خونه شد ،حتی او تمام اسبابش را جمع کرده اما به گفته ی خودش نمی تونه از من و منزل دل بکنه.از این لحظه به بعد هم که خونه را پسندید اینجا مال شماست و دیگر مشتری برای دیدن راه نمی دهم!اینها قسمتی از حرفهای صاحب خانه ی پلاک 17 بود؛مومنه ی مقنعه ی سفید به سر،تسبیح به دست و بسیار خوش صحبت که رو به دارا و سارا عنوان می کرد.وقتی آنها از صاحب خانه خداحافظی کردند ،سارا به دارا گفت:منزل تقریبا برای ما مناسب است اما طفلکی مستاجر قبلی انگاری تو خرید خونه ی جدید دچار مشکل شده بود چرا که غمگین به نظر می رسید.داراهم جواب داد:این روزا مشکلات زیاده مخصوصا خریدن خانه ی جدید هوش و حواس برای آدم نمی زاره!شایدم علت ناراحتی اون بنده خدا قرض و وام های زیادش باشه.به هر حال ما باید یه فکری برای خودمان بکنیم.در حین صحبت بودند که از جلو بنگاه املاکی که صبح آنجا رفته بودند، گذشتند.

بنگاه دار تا چشمش به آنها افتاد صدایشان کرد.دارا و سارا هم برای اینکه از بنگاه دار تشکر کنند به نزدش رفتند تا او را از یافتن خانه مورد علاقه شان آگاه سازند.اما بنگاه دار عجول حتی اجازه ی صحبت به آنها نداد و بعد از نشاندنشان بر روی مبل تا سارا و دارا آمدند جریان را بگویند شماره تلفنی را گرفت و از صاحب خانه وقت خواست تا برای بازدید بروند و سپس بعد از هماهنگی و موافقت وی آدرس را بر روی کاغذ به این مضمون نوشت:خیابان سعدی- کوچه ی مهر – پلاک 17.

از دیدن این آدرس تکراری دارا و سارا مبهوت در چشم یکدیگر نگریستند.آخه مثلا قرار نبود که آن خانم محترم بعد از آنها و به این فوریت مشتری دیگری بیاورد.فکری به نظر سارا رسید.آنها آدرس را گرفتند و دو باره به آن منزل مراجعت نمودند.اما این بار به جای خانم مومنه ترجیح دادند که با مستاجر صحبت نمایند.سارا با زحمت فراوان و ملایمت و اظهار همدردی علت ناراحتی مستاجر را پرسید.اشک های خانم مستاجر بر روی گونه هایش لغزید و نرم نرمک از نامهربانی های صاحبخانه و دخالتهای بی جایش تا حد متلاشی شدن خانواده گفت و گفت! حتی از جوری که صاحب خانه در پس ندادن پول پیششان و در قرض افتادن آنها روا کرده بود پرده برداشت و جمع کردن اسباب زندگی و بلاتکلیفی را به عنوان گواه آورد.

دارا و سارا هاج و واج به هم نگریستند و بعد از خداحافظی با مستاجر ناگهان در پایین پله ها با صاحبخانه ی شاخ به شاخ شدند.صاحبخانه با همان زبان چرم و نرم علت مراجعه ی دوباره شان را پرسید که از سارا جواب شنید برای دیدن دقیق فرش خوری منزل دو باره بر گشته اند.صاحب خانه گفت:مرا ببخشید ،وقت نماز است بایستی به مسجد محل بروم.حقیقتش من خادم افتخاری مسجد هم هستم و باید قبل از همه مسجد را روبراه کنم تا نارضایتی درست نشود!سپس بعد از تعارفات زیاد خانم صاحبخانه خداحافظی کرد و رفت.

این آخرین باری بود که دارا و سارا آن مومنه ی مقنعه ی سفید به سر ،تسبیح به دست و خوش صحبت را

 می دیدند.

باغ خیال


درب دو لتی با رنگ زرد و سبز و زنگ اخباری تعبیه شده در گوشه ی آن. در را می گشایی و پا به درون حیاط که می گذاری بوی عطر گل محمدی به مشامت می رسد.باغچه ای پر از سبزی که چهار پاره اش کرده اند.تره ، ریحان ، تربچه و فلفل .در هر سوی باغچه بوته های گوجه فرنگی کوچک اما پر محصول به چشم می خورد.در وسط حیاط حوضی نسبتا بزرگ با دیواره کوتاه  قرار دارد.شیر آبی در کنار حوض که ابتدا آبش به درون حوضچه ی کوچک می ریزد و از آنجا به حوض منتقل می شود.عمق حوض شاید یک متر بشود و درو دیوار سیمانیش بارنگ آبی آسمانی آستری خورده است.ماهی های خرد و بزرگ و قرمز و سیاه در آن غوطه ورند.

در یک گوشه ی حیاط چاهی دیده می شود که گویی دیر زمانیست از آن استفاده نمی شود.در کنار چاه یک قفس چوبی بزرگ استراحتگاه یک خروس و 3 تا مرغ حنایی می باشد.آن طرف حیاط مطبخ قرار دارد،پر از ظرف های مسی جور واجور.یک زغال دان و انبرک مخصوص زغال؛ ناخود آگاه زاویه ی دیدت را به قلیان خوش ترکیبی رهنمون می شود.تشتک قلیان مزین به عکس ناصرالدین شاه با سبیل های آنچنانی و نی قلیان بلند و تمیز.یک پله گام بر می داری به انبار می رسی مالامال از دیک،دیگچه،والور ،بشکه نفت ،بطریهای های خالی،بخاری زغالی و ... انباری چراغ ندارد و نورش از دریچه ای کوچک در سقف با شعاع نوری کم فروغ تامین می شود.کمی آن طرف تر دستشویی است با آفتابه ی سنگین مسی منحصر بفردش.سنگ دستشویی از موزاییک کلفت و تمیز درست شده است.دوباره به حیاط بر می گردی و این بار پا به درون اتاق ها می گذاری .دو اتاق روبروی هم.یکی نشیمن گاه و دیگری مهمان خانه.یک سالن کوچک مربع شکل اتاقها را به هم وصل می کند.در یک گوشه ی سالن قفسی با دو قناری سالخورده و در طرف دیگر قفسی با یک پرنده کوچک سفید و غمگین آویخته شده است.در نشیمن گاه یک کرسی با لحاف قطور که به ضرب زغال گرم می شود.یک رادیوی پیچیده شده در لفافه ی چرمی با وزن سنگین در طاقچه جا خوش کرده است.یک پیاله مزین به تصویر حضرت علی(ع) و تسبیح بابا قوری که بالای طاقچه آویخته شده است.به غیر از اینها قرآن- چراغ گردسوزو مقداری داروی خانگی به چشم می آید.درون یکی از قندانها توت خشک و آن دیگری انجیر خشک دارد.

در مهمانخانه فرش دستی تمیز با نقوش قدیمی پهن شده است.عکس فردین و ناصر ملک مطیعی هم که از صفحه ی وسط مجله ی جوانان امروز سال 1355 کنده شده تو پیشونی دیوار نصب شده است. دو تا تبر زین بصورت ضربدری و یک پوست حیوان به ظاهر شیر بروی دیوار کوبانده شده است.توی طاقچه یک آلبوم مالامال از سکه ،تمبر و عکس های بریده شده از روزنامه ها دیده می شود.

از داخل سالن با پیمودن یازده رازینه(پله) با جستی نفس گیر به طبقه ی دوم می رسی که دو اتاق به قرینه ی طبقه ی اول در آن موجود است.سقف خانه ها چوبی با آثار بریز بپاش موریانه ها.یکی از اتاقها مملو از تشک و لحاف های پنبه ای غول آسا و دیگری از کتاب ووسایل خانه پر شده است.با باز کردن یک درب چوبی پا بر پشت بام کاه گلی منزل می گذاری و تا چشم کار می کند بافت سنتی را در قالب گنبدهای پشت بام همسایه ها می بینی. دوباره میتوان با نظاره از پشت بام به درون حیاط یک  نمای کلی از آنچه دیده ای در مغزت ترسیم کنی.

درب حیاط را می گشایی و پا به درون کوچه می گذاری.قبل از بستن درب منزل؛ مقوایی با عنوان منزل فروشی را بروی درب می آویزی و گاماس گاماس از آنجا دور می شوی!   

 

پی نوشت:شاید زندگی در یک آپارتمان فسقلی کوچک و وررفتن با تنها همدم موجودیعنی گلدان لب طاق، نویسنده  را وادار به مسافرت به باغ خیال  نموده باشد.

خنده ی مرگ


هنگام تشیع جنازه ام خنده بر لب داشتم.

آن یکی گفت:یارو خوشحال است چون دلبستگی به این دنیا نداشت.دیگری گفت:خوش به حالش،زن و بچه اش از او راضی بودند.سومی گفت:داره از دیدن فرشته ها لبخند می زنه!

نامردا یکیشون خم نشدن دندونهای مصنوعی رو از وسط فک کلید شده ام در بیاره! 

وقت نشناس!


در فراق میت از دست رفته،جماعت صف کشیده و براو نماز همی خواندی.به ناگاه موبایل یکی از حضار به آهنگ و ویبره در آمد تواما. چون همراه وقت نشناس موزیک جاز می نواختی بدان حد که بیم شکل گرفتن قر بر  کمرحضار مستولی گشت و طفلکی صاحب موبایل هم  نه یارای خاموشی آن داشت و نه یارای شکستن نماز میت! به ناچار شیخ جماعت به ذکر ا... اکبر غلیظ به ملامت همی پرداخت و غر غر همی نمودی که:پدرت را صلوات ! سایلنت را برای همچی روزی بیافریدندی !مغزت کو،ای نابخرد!

این تمثیل زان سبب آمد که گر بر کل امکانات موبایلت فائق نیستی حداقل آهنگی برآن مترتب شد تا عرق آزرم برپیشانیت ننشیند!    

 

((بر گرفته ازکتاب آداب  همدل السیّار فی قرون الوسطی))

گوانتانامو


در اوج تدریس ریاضی ،در کلاس با لگد باز شد و مادری با چهره ی برافروخته از خشم و در حالیکه دست دخترش را در دست داشت؛رکیک ترین و منفورترین کلمات را نثارم کرد.من و دیگر دانش آموزان هاج و واج نظاره گر این صحنه بودیم.مادر با دهانی کف کرده به قدری خشمگین بودکه اصلا متوجه التماس های دخترش که سعی داشت مادر را به بیرون کلاس هدایت کند نمی شد.

مادر فریاد می زد:خانم معلم ایکبیری دیشب دخترم از فرط درد تا به صبح گریه می کرد ،تو اصلا حق نداشتی به خاطر کمی دیر آمدن به مدرسه 5 بار او را دور حیاط کلاغ پر بدهی!من از حیرت و وحشت روی صندلی خشکم زده بود.بالاخره وقتی دختر و هم کلاسیهایش توانستند به مادر حالی کنند که آن فلانی این فلانی نیست وفلانی دیگریست.چند دقیقه بعد تکرار همین سرو صدا از دفتر خانم مدیرنمونه ی منطقه به گوش رسید.

فردای آن روز مدیر مربوطه برای اینکه خدشه ای به عنوانش وارد نگرددعلاوه بر اینکه دخترک را سر صف جایزه و مسئولیت ویژه داد زنگ تفریح همه ی دبیرها را جمع کرد و طی سخنان تهدید آمیزی گفت:دوست دارد همه ی مشکلات مدرسه در داخل مدرسه حل شود و به بیرون درز نکندو بلافاصله تعهد نامه های چاپ شده ای را در اختیار همکاران گذاشت و از همه امضا گرفت!

ساعت بعد غائله خوابیده بود و من در دفتر به ابلاغ مدیر نمونه ای رئیس آموزشگاه که بروی دیوار و در کنار تلویزیون نصب شده بود خیره شده بودم. یکی از همکارها از سر بیکاری تلویزیون رو روشن کرد و این خبر در فضا پخش شد:بر طبق آخرین گزارش های رسیده ،زندانیان گوانتانامو در شرایط بد روحی و روانی به سر می برند .مسئولین این زندان در برابر اعتراض ها و تجمعات واکنشی نشان نداده و اوضاع را کاملا عادی و مطلوب گزارش می دهند!کلیه ی همکاران نگاههای معنا داری به هم انداختندو هر کدام به نوعی با زندانیان دربند گوانتانامو ابراز همدردی کردند!

Zoo


وقتی سوار اتوبوس واحد شدم مردد بودم کدام ایستگاه باید پیاده شوم.به ناچار به قصد پرسیدن نشانی به پیرمردی کروبات زده و مرتب که در شلوغی اتوبوس سرپا ایستاده بود،نزدیک شدم.

- ببخشید آقا ایستگاه باغ وحش کجاست؟

- باغ وحش!؟

- بله قربان،اگه ممکنه نشانی...

- ببین پسر جان بی خود دنبال نگرد.باغ وحش همین جاست!این پسره ی گنده بک را ببین که بدون رعایت حال من پیرمرد نیم ساعته روی صندلی نشسته و اس ام اس بازی می کنه گاوه!خوب نگاه کن اون فروشنده ای که جنس بنجول را چند برابر به مشتری می اندازه یه گرگ بی رحمه!!اوناهاش اون راننده ای که رعایت چراغ قرمز نمی کنه گوسفنده!اون گرازها را نگاه کن که سعی می کنند بی نوبت سوار اتوبوس بشن! خوب دقّت کن فلانی که می خواد با چرب زبونی سر ناموس مردم را از راه به در کنه چه چیزش از روباه مکار کمتره! اینم یه نمونه از الاغ اصیل!زده ماشین مردم رو داغون کرده و در عین حال که مقصره فحاشی می کنه و طلبکاره!اصلا خود شما جوونها که این همه راه اومدید که باغ وحش ببینید و این همه شتر و شیر و پلنگ رو نمی بینید مثل خفاش کورید!

جمعیت تبسم بر لب داشتند ولی نمی خندیدند.شاید تبسم را با تعمق در آمیخته بودند.

ساقی درد


وسط روز هوا آنچنان گرم است که از فرط گرما قیر های پشت بام از ناودانها روان شده است.معلولی در کنار خیابان بر روی ویلیچر نشسته و علیرغم لرزش شدید اندام فوقانی اش به اطرف می نگرد تا شاید کسی پیدا شود و جرعه ای آب به او بنوشاند،بلکه جگرش جلا یابد.جوانمردی شیشه ی آب به دست می آید.معلول سرش را بالا می گیردتا آب را در دهانش بریزندولی افسوس!لرزش صورت به حدی زیاد است که مجال نوشیدن آب را نمی دهد.به جرات می توان گفت که از نیم لیتر آب تنها چند قطره نصیبش شده است.هر چند سیراب نشده اما با چشمانی خیس و دستان لرزان رو به سمت آسمان چیزی را نجوا می کند.جوانمرد باشیشه ی خالی آب، پیشانی عرق کرده و متفکر باز می گردد.

می گویند برنامه ی نوشاندن آب به این بنده ی ناتوان خداحکمتی است که هر روز تکرار می شود و هر بار یک ساقی راازحالی به حالی می کندتا قدردان حداقل داشته هایش باشد!

نامه رسان


یکی از ظریف کاریهای صنعت روسیه ساخت موتور ایژ با دود زیاد،وزن سنگین و صدای مهیب ومنحصر بفرد است.وقتی مجبور شدم یک کیسه گونی نامه را با طی مسیر 2 ساعته  و در میان برف و بوران به مقصد برسانم

در میانه راه ،از آمدن پشیمان شدم.ضعف جسمانی ناشی از بیماری چند روز گذشته ،سوز و سرما و خلوتی جاده آزارم می داد.ناگهان موتور ایژ غول آسا سر خورد و بر رویم افتاد.چند بار سعی کردم موتور را جابه جا کنم ولی هر بار بیشتر در برف فرو می رفت.یکساعت به آن وضع بودم و فریاد رسی پیدا نشد.برف روی من و موتور را کامل پوشانده بود.در آخرین لحظاتی که داشتم از حال می رفتم بوی نا مطبوعی را احساس کردم و دیگر هیچ.

اینک بعد از سالها، وقتی به اثرجراحی پلاستیک پاهایم نگاه می کنم خدا و صنعت موتور سازی روسیه را دعا

 می نمایم که اگر حرارت اکزوز موتور با سوزاندن پاهایم ،بدنم را گرم نگه نمی داشت هرگز نمی توانستم دوران بازنشستگی را تجربه نمایم.

حکایت دل – عاشقی در سایه


مجسم کنید 14 سال یک نفر را زیر سر داشته باشید و عاشقش شوید،سایه اش باشید بدون آنکه یک کلام به او  بگویید .دوستش بدارید و از زیر و زبر زندگیش آگاه شوید بدون آنکه خودش بداند.آن قدر زندگیش را حلاجی کنی تا بیو گرافی آبا و اجدادش دستت بیاید.

 اما یک روز ورق برمی گردد و او به شما ابراز تمایل می نماید.

وتو که سالها مترصد چنین فرصتی بوده ای به او بگویی :نه! چرا؟چون ساعتها انتظارکشیدن پشت خط مشغول تلفن خوشایندت نیست!چرا که می بینی رفتن دلبرت را به خانه ی عمه یا خاله اش در حالی که با آدرسی که تو از آن عمه و خاله  در اختیارداری همخوانی ندارد!زیرا نظاره گر قدم زدن اویی با پسر عمویش در حالیکه میدانی او هرگز عمویی نداشته است! با خود فکر می کنی آشنایی که14 سال طول کشید چند سال طول می کشد که فراموش شود؟14 سال – 20 سال – 30 سال و شاید هم...  آیا این همه سال برای شناختن کافی نبود؟چرا، اما  حکایت ,حکایت عاشقی است و مجالی برای چراها نمی ماند! 

و بازهم ناچاری سکوت کنی و دوستش بداری.آخر باید تفاوتی باشد بین قلب پیکان خورده و قلبی که از داخل تخم شانسی در می آید!؟عاشقی در سایه شاید بدترین محکومیتی باشد که یک دلداده می بایست تا ابد آنرا متحمّل شود!

 

پی نوشت:شاید عاشق شیطان ، شیطان پرست یا ساحره عنوان مناسب تری بود!این طور نیست؟اما باور بفرمائید قلبم زخمه میخورد اگر به دلبرکم نازک تر از گل اطلاق شود! دل است دیگر ,کاریش نمی توان کرد!

کوفتی!


بالاخره به هر زحمتی هست موفق می شوی پیتزای مخصوصی را که سفارش داده ای در شلوغی رستوران به چنگ آوری.صندلی دنج رو به بیرون همراه با پخش موزیک ملایم کیف را مضاعف می نماید.هنوز اولین لقمه ی پیتزا از حلقت پایین نرفته که چشمت به زن و مرد رنجوری به همراه دختر بچه ی ژولیده شان می افتد .

کودک برای آمدن به داخل رستوران بی تابی می کند و این جنب وجوش سبب آزردگی پدر نابینایش می شود.مادر هم دائم روی پاشنه ی پا بلند می شود تا از لابلای لامپهای نئون و نوشته های رنگارنگ شیشه ی رستوران بتواند نرخ های غذاها را که روی دیوار نصب شده سبک و سنگین نماید.نظرشان به چیزی می گیرد و حال نوبت تامین اعتبار است.خالی کردن جیبها افاده نمی کند .پدر با تحکم و ناراحتی دست دخترک گریان را می کشد و راه می افتند.

حال تو بیا پیتزای مخصوص سفارشی کوفتت کن!!

بانی یا جانی محیط زیست!


جنگل بان با هیکلی درشت و با گامهای بلند مسافت دایره واری را در جنگل می پیمود و دائما از موبایل به مخاطبش  با صدای بلندحرفهای رکیک و نا سزا می گفت.این حرکات جنون وار حکایت از اعصاب داغون و غیر طبیعی محیط بان داشت.او در حین مکالمه ناگهان ایستاد و بچه کلاغی راکه از روی درخت افتاده بود به دست گرفت.با دیدن این صحنه کمی آرامش برخانواده های مستقر در آنجا حاکم شد.

چند قدم آن طرف تر پیر مردی سعی می کرد در آتشدان تعبیه شده در جنگل آتش روشن کند ولی رطوبت اجازه نمی داد.به ناچار متوسل به تکه ای پلاستیک شد و آتش را به هر زحمتی بود روشن نمود.پیر مرد سعی می کرد با تکه های چوبی که در داخل اجاق جنگلی می ریخت آتش را سر و پا نگه دارد.ناگهان محیط بان خصمانه به سمت پیرمرد هجوم بردو گفت: من اجازه نمی دهم با بوی بد پلاستیک فضا را آلوده کنی!پیر مرد جواب داد:می دانم ولی ناچار بودم ،الان پلاستیک تمام می شود و چوبها گر می گیرند.ولی مامورکه انگاری سوژه دستش آمده باشد باز بلند بلند فحاشی را شروع کردو بلافاصله چوبها را به اطراف پرتاب و آتش را خاموش کرد.جمعیت نگران شاهد ماجرا بودند .پیر مرد هم نگاهی به محیط بان انداخت و نا امیدانه از کنارش گذشت.اما انگاری محیط بان ول کن ماجرا نبود و آنقدر برای خانواده های آن اطراف خط ونشان کشید که از فرط هیجان طفلکی بچه کلاغ در میان دستانش خفه شد.سپس کلاغ را در گوشه ای انداخت و غرولند کنان دور شد. بیچاره محیط زیست که باید حتی به بانی اش هم بفهماند که مشکلات صوتی وعدم تعادل روانی هم می تواند آلوده کننده ی محیط باشد!