با ورود بچه ها به کلاس و بعد از خوشامد گویی پشت میز نشستم.بچه ها یکی یکی از جایشان بر می خاستند و ضمن معرفی خودشان با لبخند من می نشستند.مراسم معارفه که تمام شد یکریز صدای تق تقی  به گوشم رسید.چون این صدا کمی بیشتر استمرار یافت سعی کردم با تذکر آرامش کنم.صدا خوابید.اما کمی بعد باز دوباره همون صدا شروع شد.این بار ضمن ذکر داستانها در مزمت مردم آزاری به زبان بی زبانی  تهدید به سکوت هم کردم.اما فایده ای نداشت و طرف ول کن ماجرا نبود.

به ناچار به طرف چند تا شاگرد مشکوک در آخر کلاس خیز برداشتم ،صدا ایستاد.ولی چند دقیقه بعد تا سر جایم نشستم باز صدا شروع شد.از یارو خوشم اومد خیلی تیز عمل می کرد تا بدان حد که زیر چشمی هم که در پی ردیابی بر می آمدم جنگی می فهمید و صداش قطع می شد.خلاصه حسابی کلافه ام کرده بود.نیم ساعت دیگر هم بر همان منوال گذشت  و من خودم را زده بودم به بی خیالی اما در حقیقت خود خوری می کردم.

در همین اثنا اومدم یادداشتی را بنویسم و تا خواستم قلم رااز روی میز بردارم قلم قل خورد و افتاد روی زمین. همین که خواستم قلم را بردارم چشمم افتاد به پایم که بی اراده به پایه ی میز می خورد و تق تق می کرد.رو به

بچه ها کردم و گفتم:خوب بچه ها ؛طرف را شناختم و خدمتش می رسم.حالا بچه ها بگویید کجا بودیم و چی می گفتیم.یک دفعه صدای زنگ تفریح به گوش رسید و مجبور شدم بگم:خسته نباشین وبفر مائید بیرون.فاصله ی کلاس تا دفتر را بچه ها احاطه ام کرده بودند و سعی می کردند به هر نحوی شده اسم طرف خاطی را از زیر زبونم بیرون بکشند.

نمی دانستم چه جوابی باید بدهم.فقط بر سرعت گامهایم افزودم تا زودتر به دفتر دبستان برسم!

 

پی نوشت:این داستان دست گرمی اول مهر و یاد آوری پایان خواب تابستانی برای فرهنگیان محترم بود!