صاحب پلاک 17
خواهش می کنم اصلا اینجا منزل خودتان است.کاش افتخار بدین و ناهار در خدمتتون باشم.حقیقتش مستاجر قبلی اون قدر اینجا ماند که بالاخره صاحب خونه شد ،حتی او تمام اسبابش را جمع کرده اما به گفته ی خودش نمی تونه از من و منزل دل بکنه.از این لحظه به بعد هم که خونه را پسندید اینجا مال شماست و دیگر مشتری برای دیدن راه نمی دهم!اینها قسمتی از حرفهای صاحب خانه ی پلاک 17 بود؛مومنه ی مقنعه ی سفید به سر،تسبیح به دست و بسیار خوش صحبت که رو به دارا و سارا عنوان می کرد.وقتی آنها از صاحب خانه خداحافظی کردند ،سارا به دارا گفت:منزل تقریبا برای ما مناسب است اما طفلکی مستاجر قبلی انگاری تو خرید خونه ی جدید دچار مشکل شده بود چرا که غمگین به نظر می رسید.داراهم جواب داد:این روزا مشکلات زیاده مخصوصا خریدن خانه ی جدید هوش و حواس برای آدم نمی زاره!شایدم علت ناراحتی اون بنده خدا قرض و وام های زیادش باشه.به هر حال ما باید یه فکری برای خودمان بکنیم.در حین صحبت بودند که از جلو بنگاه املاکی که صبح آنجا رفته بودند، گذشتند.
بنگاه دار تا چشمش به آنها افتاد صدایشان کرد.دارا و سارا هم برای اینکه از بنگاه دار تشکر کنند به نزدش رفتند تا او را از یافتن خانه مورد علاقه شان آگاه سازند.اما بنگاه دار عجول حتی اجازه ی صحبت به آنها نداد و بعد از نشاندنشان بر روی مبل تا سارا و دارا آمدند جریان را بگویند شماره تلفنی را گرفت و از صاحب خانه وقت خواست تا برای بازدید بروند و سپس بعد از هماهنگی و موافقت وی آدرس را بر روی کاغذ به این مضمون نوشت:خیابان سعدی- کوچه ی مهر – پلاک 17.
از دیدن این آدرس تکراری دارا و سارا مبهوت در چشم یکدیگر نگریستند.آخه مثلا قرار نبود که آن خانم محترم بعد از آنها و به این فوریت مشتری دیگری بیاورد.فکری به نظر سارا رسید.آنها آدرس را گرفتند و دو باره به آن منزل مراجعت نمودند.اما این بار به جای خانم مومنه ترجیح دادند که با مستاجر صحبت نمایند.سارا با زحمت فراوان و ملایمت و اظهار همدردی علت ناراحتی مستاجر را پرسید.اشک های خانم مستاجر بر روی گونه هایش لغزید و نرم نرمک از نامهربانی های صاحبخانه و دخالتهای بی جایش تا حد متلاشی شدن خانواده گفت و گفت! حتی از جوری که صاحب خانه در پس ندادن پول پیششان و در قرض افتادن آنها روا کرده بود پرده برداشت و جمع کردن اسباب زندگی و بلاتکلیفی را به عنوان گواه آورد.
دارا و سارا هاج و واج به هم نگریستند و بعد از خداحافظی با مستاجر ناگهان در پایین پله ها با صاحبخانه ی شاخ به شاخ شدند.صاحبخانه با همان زبان چرم و نرم علت مراجعه ی دوباره شان را پرسید که از سارا جواب شنید برای دیدن دقیق فرش خوری منزل دو باره بر گشته اند.صاحب خانه گفت:مرا ببخشید ،وقت نماز است بایستی به مسجد محل بروم.حقیقتش من خادم افتخاری مسجد هم هستم و باید قبل از همه مسجد را روبراه کنم تا نارضایتی درست نشود!سپس بعد از تعارفات زیاد خانم صاحبخانه خداحافظی کرد و رفت.
این آخرین باری بود که دارا و سارا آن مومنه ی مقنعه ی سفید به سر ،تسبیح به دست و خوش صحبت را
می دیدند.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و