حکایت دل – عاشقی در سایه
مجسم کنید 14 سال یک نفر را زیر سر داشته باشید و عاشقش شوید،سایه اش باشید بدون آنکه یک کلام به او بگویید .دوستش بدارید و از زیر و زبر زندگیش آگاه شوید بدون آنکه خودش بداند.آن قدر زندگیش را حلاجی کنی تا بیو گرافی آبا و اجدادش دستت بیاید.
اما یک روز ورق برمی گردد و او به شما ابراز تمایل می نماید.
وتو که سالها مترصد چنین فرصتی بوده ای به او بگویی :نه! چرا؟چون ساعتها انتظارکشیدن پشت خط مشغول تلفن خوشایندت نیست!چرا که می بینی رفتن دلبرت را به خانه ی عمه یا خاله اش در حالی که با آدرسی که تو از آن عمه و خاله در اختیارداری همخوانی ندارد!زیرا نظاره گر قدم زدن اویی با پسر عمویش در حالیکه میدانی او هرگز عمویی نداشته است! با خود فکر می کنی آشنایی که14 سال طول کشید چند سال طول می کشد که فراموش شود؟14 سال – 20 سال – 30 سال و شاید هم... آیا این همه سال برای شناختن کافی نبود؟چرا، اما حکایت ,حکایت عاشقی است و مجالی برای چراها نمی ماند!
و بازهم ناچاری سکوت کنی و دوستش بداری.آخر باید تفاوتی باشد بین قلب پیکان خورده و قلبی که از داخل تخم شانسی در می آید!؟عاشقی در سایه شاید بدترین محکومیتی باشد که یک دلداده می بایست تا ابد آنرا متحمّل شود!
پی نوشت:شاید عاشق شیطان ، شیطان پرست یا ساحره عنوان مناسب تری بود!این طور نیست؟اما باور بفرمائید قلبم زخمه میخورد اگر به دلبرکم نازک تر از گل اطلاق شود! دل است دیگر ,کاریش نمی توان کرد!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و