وسط روز هوا آنچنان گرم است که از فرط گرما قیر های پشت بام از ناودانها روان شده است.معلولی در کنار خیابان بر روی ویلیچر نشسته و علیرغم لرزش شدید اندام فوقانی اش به اطرف می نگرد تا شاید کسی پیدا شود و جرعه ای آب به او بنوشاند،بلکه جگرش جلا یابد.جوانمردی شیشه ی آب به دست می آید.معلول سرش را بالا می گیردتا آب را در دهانش بریزندولی افسوس!لرزش صورت به حدی زیاد است که مجال نوشیدن آب را نمی دهد.به جرات می توان گفت که از نیم لیتر آب تنها چند قطره نصیبش شده است.هر چند سیراب نشده اما با چشمانی خیس و دستان لرزان رو به سمت آسمان چیزی را نجوا می کند.جوانمرد باشیشه ی خالی آب، پیشانی عرق کرده و متفکر باز می گردد.

می گویند برنامه ی نوشاندن آب به این بنده ی ناتوان خداحکمتی است که هر روز تکرار می شود و هر بار یک ساقی راازحالی به حالی می کندتا قدردان حداقل داشته هایش باشد!