بالاخره به هر زحمتی هست موفق می شوی پیتزای مخصوصی را که سفارش داده ای در شلوغی رستوران به چنگ آوری.صندلی دنج رو به بیرون همراه با پخش موزیک ملایم کیف را مضاعف می نماید.هنوز اولین لقمه ی پیتزا از حلقت پایین نرفته که چشمت به زن و مرد رنجوری به همراه دختر بچه ی ژولیده شان می افتد .

کودک برای آمدن به داخل رستوران بی تابی می کند و این جنب وجوش سبب آزردگی پدر نابینایش می شود.مادر هم دائم روی پاشنه ی پا بلند می شود تا از لابلای لامپهای نئون و نوشته های رنگارنگ شیشه ی رستوران بتواند نرخ های غذاها را که روی دیوار نصب شده سبک و سنگین نماید.نظرشان به چیزی می گیرد و حال نوبت تامین اعتبار است.خالی کردن جیبها افاده نمی کند .پدر با تحکم و ناراحتی دست دخترک گریان را می کشد و راه می افتند.

حال تو بیا پیتزای مخصوص سفارشی کوفتت کن!!