سینمامون سینماست


 

از فیلم دختر لر گرفته تا آخرین فیلم هایی که روی پرده سینماست یک پای ثابت سینمای ما حکایت عاشقی است. معلوم نیست که داستان

 

دلداگی را چه کسی تو ایران ما رواج داد ولی هر کی بوده دمش گرم اثر ماندگاری به جا گذاشته است. بعد از انقلاب به فیلم های قبلی فیلم فارسی

 

می گفتند و هر چند این حماسه ی عاشقی در سالهای اول انقلاب کمرنگ ظاهر شد ولی بعدها آنچنان در ابعاد وسیع تری پدیدار گشت که تلافی آن کمرنگی را

 

بعمل آورد. آنچه که ما الان در سینماها شاهدیم در حقیقت همان فیلم فارسی ها ی سابق اما از نوع رنگی اش است. به دیگر سخن ما تاکنون فیلم فارسی سیاه و سفید

 

و فیلم فارسی رنگی داشته ایم که خط تمایز آن انقلاب 57 بود.

 

هراز گاهی چند ناله ای بر می آمدکه صنعت سینمای ما بعلت نداشتن تکنیک لازم و وسایل به روز در حال پسروی است ولی اکنون که هم تکنیک و هم وسیله اش را

 

داریم باز هم داریم در یک دایره بسته دست و پا می زنیم.

 

البته هستند و بوده اند تعداد انگشت شماری که فیلم هایی خارج از قاعده ی عاشقی ساخته اند ولی به علت علاقه ی ذاتی ایرانی به حدیث عاشقی خیلی به

 

 چشم نیامده اند. این مقوله حتی در سینمای جنگ نیز مشهود است.

 

یه زمانی به فیلم های هندی طعنه می زدیم که آخرش این طوری می شه ولی در حال حاضر فیلم های خودی اکثراً ختم به زکی می شوند.

 

همه ی شبکه های تلویزیون و پرده های اکران سینما در تسخیرعشق اند. جالب اینکه اگر شیدایی را هم با طنز و یا ترس بیامیزند بیشتر مقبول ذهن ها می شود.

 

حکایت عاشق کشون قدمتی به اندازه ی ورود سینما به ایران دارد. از همه جالب تر اینکه صنف کلاه مخملی ها و داش آکل هاهم از زمان ظهور تا به الان

 

 افت و خیزداشته ولی اونا هم ثابت هنر هفتم خودیند. 

 

حیرت آورتر اینکه نسلی که قیصر و کفش نوک تیز پاشنه خوابون را تجربه نکرده اینک نه تنها مرام امثال قیصر  را می طلبد بلکه قیصر سازی هم می کنند.

 

حال  چه اشکالی دارد که اگر مذاق ملتی غیرت،دلدادگی باشد تو همون دنیا فقط سیر کند؟

 

فقط اینکه نیاییم قر وناز فیلم هندی  جماعت یا رامبو و راکی بازی فیلم ینگه دنیا را خرده بگیریم بلکه یه نیم نگاهی هم به این دایره ی بسته ای که توش فیلم فارسی

 

شلپ و شلوپ میکنه بندازیم بد نیست!!؟

 

 

پناهجوی طبیعت 2  

 

تقریباً 45 دقیقه ای تو راه بودیم که به کوه بزرگی از جنس سنگ رسیدیم. رفتن به بالای کوه سنگی یه لطفی داشت. همین که حواست نبود و

 

 سر می خوردی می بایست با کلی مشقت دو باره مسیرت را صعود می کردی و خلاصه اینکه عرقمان را در آورد. رفته رفته با نزدیک شدن به قله

 

 منظره ی بدیع پشت کوه نمایان می شد. بالای کوه وقتی باد خنک در تماس با پوستمان عرق ها را بخار می کرد،های حال کردیم و هوایی عوض کردیم.

 

تا جایی که چشم کار می کردسبز بود و سبزه زار. یک نیمچه کوهی دیدیم که سطح آن پوشیده از علف بود  و آبی که از سر کوه جاری بود در محدوده ی

 

وسیعی در زیر این پوشش گیاهی جریان داشت. در حقیقت آبشاری پنهان در زیر سبزه ها که آب آن بغایت زلال بود. جالب بود که شما شرشر آبشاری را می شنیدید

 

اما آنرا نمی دیدید. نوشیدن این آب هم که احتیاج به تعریف ندارد. همین که نسیمی بر می خواست عطر درختان سنجد دیوانه کننده بود. وقتی به درختان توت

 

 ناخنک می زدی می دیدی اکثر توت ها نارس هستند و این بیانگر هوای سرد منطقه بود. یه جایی انتخاب کردیم و چادر زدیم . کتری روی حرارت هیزم سنبل و

 

 چای آتیشی ردیف شد. فقط می تونم بگم جاتون خالی! بعد از اندکی از دوستان اجازه خواستم که کمی تنها باشم. این قسمت که الان می گم هیچ ربطی

 

 به فیلم های ایرانی یا درس پرورشی نداره.  بعد از اینکه این اواخرحسابی در گیرو دچار بیماریهای عجیب- غریب و آلام جیگر سوزی شده بودم

 

نظر کردم هر وقت خوشی  زد زیر دلم خلاصه دو رکعتی بزنیم تو رگ. این طوری سلامتی رو تضمین می کنیم. اونقدر رفتم که تنهای تنها شدم .

 

یک سنگ تمیز و درخشان برداشتم و رو به قبله دو رکعتی معلق زدم. بابا اینجا نمازش هم حال می ده! این طور بگم که همچین بنظرم رسید که نمازه همون جا مقبول

 

افتاد. نفهمیدم چه جوری از کوه اومدم پایین ولی دوستان می گفتند حسابی ذوق کردی. تو دلم خندیدم که نمی دونید تو بهشت رفتم بهشت!

 

ادامه نوشته

پناهجوی طبیعت 1

 

قریب 1 ساعت و نیم پیاده روی از آخرین آبادی در پیش داشتیم. آنقدر رفتیم تا به سیاه چادرهای عشایر رسیدیم.

 

ما را به صرف دوغ محلی در سایه ی چادر هایشان مهمان کردند. در تعریف کیفیت پذیرایی همین بس که بلعیدن همان و به خواب رفتن همان.

 

وقتی یدار شدیم که شب شده بود و لبخند دوسان عشایر بر حیرتمان افزود. از اون خوابا بود که فقط تو خواب می توان خوابشو دید!

 

هنوز بین رفتن و ماندن مردد بودیم که سفره انداختند. ابن بار کره محلی ،تخم مرغ و باز هم دوغ. عجیب اینکه باز هم گرسنه بودیم و حسابی به خودمان خدمت کردیم.

 

پتو ها را روی دوش انداخته و به دور آتیش جمع شدیم. یکی از بچه ها که جو گیر شده بود زد زیر آواز و حسابی دورمان را شلوغ کرد.

 

اشاره ای شد  که فلانی هم دستی در آواز دارد. از ما اصرار و از ایشان ناز فرمودن تا بالاخره حیا ها شکست.

 

البته انتظار نی و آواز می رفت ولی آوردن دهل و کمانچه و دایره زنگی حکایت از یک کنسرت کامل داشت. کوبیدن و پایکوبی تا پاسی از نیمه شب ادامه داشت

 

و ما باز بدون هیچ تحرکی  در سر جایمان خسته شدیم و به خواب رفتیم.

 

آخرین شب های بهار را از شدت سرما در کیسه خواب گذراندیم. فارغ از برق،آنتن موبایل و تلویزون. صداهای ناآشنا و مرموزی که از پشت سیاه چادرها

 

 در آن نیمه شب به گوش می رسید احساس نگرانی توام با لذت می داد و یه جورایی کیسه خوابها را به هم نزدیک تر ساخت.

 

صبح زود کوله ها را مالامال از آذوقه و به سمتی رفتیم که عشایر از آن به عنوان تیکه ای از بهشت یاد می کردند.

 

بی شک وقتی عشایر با این توصیفات از جایی دیگر به نام بهشت صحبت می کنند حتماً باید جای با صفایی باشد .

 

ناگفته نماند که فرمودند صداهای دیشب متعلق به شغال ها بوده که مهمان های نا خوانده ی همیشگی هستند.

 

)پایان قسمت اول(

 

 

مرثیه


 

پسری با موها ی خرمایی رنگ و پریشان تا روی شانه ها. نامش آریایی و آرش. سینه ستبر با گردنی کلفت. تنومند و ورزشکار.

 

ریش و سبیل تراشیده و یه جورایی تو مایه ی هنر پیشه های خوش تیپ. مغزش در امور فنی بسیار فعال و در یک کلام رشید.

 

اوقات فراقتش را معمولا رکاب می زند و وقتی گیتار به دست می گیرد با صدای آوازش دل همه را می لرزاند.

 

وقتی در پستوی سوپر مارکت به گردش نشسته ایم و یکی از دوستان در باب زیبایی و خاطر خواهی آرش توسط جنس مخالف ها

 

 سخن می راند با خجالتی آمیخته به غرور سر به زیر می افکند.

 

انگاری خدا سنگ تموم برای این جوان گذاشته الا لکه های خونی که روی شلوارش به چشم میخورد. آره آرش معتاد تزریقی است.

 

باور کنید اگر به چشمم سرنگ و خون ها را نمی دیدم محال بودقبول کنم این همه طراوت رو به خزان است.

 

خودش می گوید: اعتیادم از خاطر خواهی شروع شد. هیچ کم و کسری نداشتم ولی چون می خواستم احساس خوش عاشقی را بترکانم،لغزیدم و

 

 با سر به پرتگاه سقوط کردم. وقتی ازش پرسیدم چرا ترک نمی کنی ؟ گفت: نمیشه،این مواد جدید چیزی برات نمی ذاره. آنچه دارم فقط ظاهر است  و

 

از درون در حال ریزشم. هیچی برام نمانده  و سپس زهر خندی زد که دل همه را به درد آورد.

 

اما چه شد که یاد آرش کردم بخاطر این بود که امروز پرچم سیاهی که  به درب منزلشان نصب شده بود خبر ناگواری می داد. مرگ آرش.

 

بر عکس ده سال پیش که مردم از مرگ معتاد رضایت داشتند اینک با مرگ هر جوان تزریقی احساس خطر موج می زند.

 

مرگ در کمین است و هر لحظه به ما نزدیک تر می شود. از این گونه مر گها زیاد اتفاق می افتد  ولی وقتی کسی را که می شناسی دچار مرگ سیاه

 

میشود، این طور رفتن ها ناگواتر به نظر می رسد.

 

هر چند می خواهم حسن ختام ها به نصیحت ختم نشود ،نمی شود!

 

ای کاش هرگز والدین  شاهد مرگ جگر گوشه شان  آنهم به این فلاکت نمی بودند.

 

یاد همه ی آرش ها ی ایران که با ندانم کاری جان سپردند و می سپارند با کمال تاسف گرامی باد!!

 

 

 

 

no ،نه ،لا

کمرویی چیست؟هیچ تفاوتی نمی کند که کمرویی زاده وراثت باشد یا نشات گرفته از محیط. مهم اینست که اگر کمرو تشریف داشته باشید،

در این جامعه ی گرگ سالار کلاهتان پس معرکه است.

 

یارو صاحب خانه که رد مهر روی پیشانی داره و جا نماز آب می کشه با شناختی که از شمای کمرو پیدا کرده سر سالش 50 هزار تومان به اجاره ات اضاف می کنه. وقتی می گی : زیاده. میگه : وقت نمازه باید برم ،نخواستی خالی کن 5 روز هم بهت وقت میده!

 

دست زن و بچه ات را گرفتی خبر مرگت رفتی آلاچیق بغل رودخانه چالوس کرایه کردی که با ما حصل یکماه اضافه کارت یه حالی بکنی. دو تا مطرب پیدا میشه

نه اینکه بدت بیاد ولی اونقدر برات ساز می کوبند تا توی کمرو یک 5 هزار تومانی عنایت کنی و ضد حال بخوری  تا از شرشون خلاص بشی. تازه با منت پول رو تو جیبشون می ذارن و به چشم حقیر نگاهت می کنند!

 

نامه ات را می بری فلان اداره کارگزین محترم میگه: دیر آوردی. میگی: خود اسبت یک هفته پیش گفتی زوده بعداً بیار. میگه: من نگفتم. تو خواب تشریف داشته ای.

الان هم سرم شلوغه نمی رسم کارت را انجام بدم. ناخودآگاه چشمت می افته به صفحه مانیتورش می بینی داره بازی کامپیوتری می کنه!

 

دو ماه به وقتش به مستاجرت میگی: آقای محترم من امسال خونه ام رو لازم دارم لطفا سر وقت خالی کن. چهار ماه بعد از موعدش هنوز داری خواهش و تمنا می کنی

که خالی کن. میگه: تا خونه پیدا نکنم خالی نمی کنم!

ادامه نوشته

مادر


 

قشنگ ترین واژه ای است که دلالت بر سر چشمه ی مهربانی ها دارد. موجود نازی که مورد پرستش فرزندان یک خانواده است.

 

هر چند که نام مادر ملازم یک عمر زحمت و رنج است اما هرگز آن را بر زبان نمی آورد و شکایت به کسی نمی برد.

 

می گویند فرشته ای است که بهشت در زیر گامهایش قرار دارد اما هر کداممان که فقط یک شب به اجبار محکوم به شب زنده داری و نگهداری از کسی

 

باشیم شهادت می دهیم که بهشت در قبال شب وروزها بیداری مادرمان پشیزی به حساب نمی آید.

 

لفظ مادر شامل زمخت ترین تا  مامانی ترین دستان زحمت کشی  می شود  که متعلق به یک ناز گل است و در هر دین و مسلکی یا هر جایی

 

 از دنیا صحبت ازاو بکنیم یک مو جود آسمانی  را یاد نموده ایم.  

 

بی شک هر کدام از فرزندان که اولین حقوق دریافتی خویش را به مادر هدیه می دهند متوجه ذوق بی حد مادر که ناشی از احساس رضایت از

 

به بار نشستن زحماتش است،شده اند. لحظه ی نابی که پول بی ارزش اعتباری به اندازه ی خسته نباشی مادر عزیزم به خود می گیرد.

 

طبیعت گل علاوه بر زیبایی انبساط خاطری است که به اطرافیان می دهد. وجود گل مادر نیز نعمتی است بر سر هر خانواده.

 

عیارش به هیچ ملاکی قابل سنجش نیست مگر فداکاری. آن هم فداکاری بدون هیچ چشم داشتی.

 

اگر کسی قدر این گل را نداند یا خدای ناکرده در تیمارش کوتاهی کند او می پژمرد. پژمردن مادر یعنی از هم پاشیدن شالوده ی خانواده،یعنی مرگ انسانیت.

 

این چند سطر به بهانه ی مادر نوشته شد نه برای روز خاصی،چون که هر روز  روز مادر است.

 

هر روز که با نگرانی و به نگاهی بدرقه ات می کند و تا زمانی که به نزدش باز می گردی دل نازکش در تب و تاب است هر چند که خنده رو به نظر

 

می رسد. پس بیایید مواظب خودتان باشید که حاصل یک عمر زحمت مادری هستید، مباد که  گیسوان زیبایش را سپید سازید!  

 

 

 

 

عکس ها


 

 

هر آلبومی عکسی رو که ورق می زنیم خاطرات قشنگ و زیبایی پیش رومان باز می شه که چند ثانیه ای لبخند بر لبانمان می نشونه.

 

عکس ماندگاری از یادگاری ماست. بعضی عکس ها آنقدر زنده گرفته شده اند که لبخند،صحبت و حتی فیگورش را هنوز به یاد داریم.

 

اینکه عکس خوبه یا خیر قضاوت در موردش کمی سخته. یک عکس دو نفره را در نظر بگیرید که با دوست صمیمیتان در کنار آبشاری زیبا

 

و یا در میان دشت پر از گل گرفته اید. مسلم از دیدن چنین عکسی ذوق فراوان حاصلتان می شود و حظ می کنید.

 

حال این بار عکسی در جلو چشم دارید که تالاری را نشان می دهد و تعداد زیادی از اقوام در آن دیده می شوند. در حین مرور تصاویر افراد

 

گاهی به چهره های پدر بزرگ ها،مادر بزرگها ،دوستان و عزیزانی می رسید که دیگر در میان ما نیستند و فقط با آهی از ته دل یادشان می کنیم.

 

این عکس ها در عین زیبایی اندوه آفرینند و لذتی توام با غم ارائه می دهند. اما مشاهده ی این عکس ها یه هشداری هم به شما می دهند که

 

همزمان با زیاد شدن غایبان اشخاص در تصاویر شما هم یا بزرگ شده اید ،یا در معرض غایب شدگی دارید واقع  می شوید وبالاخره دیگه بچه نیستید. 

 

پس بیایید کاری کنیم تا وقتی هستیم تصاویری که از خودمان می سازیم حداقل آه و حسرت جات خالیه را برایمان به ارمغان بیاورد.

مسافر کربلا


 

وقتی مسافر کربلا را در آغوش می کشی اشک در چشمانت حلقه می زند. می دانی چرا؟ چون باز یاد مظلومیت حسین) ع( می افتی.

 

این چه سری است که شیر مردی با 72 یار به دل سپاهی بزند و در عین دلاوری جان دهد و باز ما بگوییم مظلوم حسین.

 

حقیقت اینست که حسین مظهر همه خوبی هاست. اما مظلومیتش سرآمد همه خوبیهاش.

 

سر بر مُهر تربتش می گذاری،ضریحش را می فشری،محل شهادتش را می بینی ناخودآگاه اشک بر گونه ات جاری می شود.

 

انگار حسین با مظلومیت عجین شده ! عراق کشوری است که در این سه دهه ی گذشته مصیبت ها پشت سر گذرانده ودر همین

 

 آخریش فقط 50 کشور متحد به خاکش حمله نمودند. فکر می کنید چیزی از خاکش باقی مانده . ذره ذره خاکش ،غبار هوایش

 

آلوده به بمب است. از هزاران هکتار نخل سبز خرما اندکی مانده،آنهم سوخته و بی حاصل. فقر و بدبختی و بیماری در این کشور

 

موج می زند. هر جنبنده ای که از کنارت می گذرد خطر انفجار و نا امنی دارد. اما با همه ی این تفاصیل مسافر کربلا به عشق

 

امام سوم خود پای در خاک نینوا می گذارد و همه را به جان می خرد. آیا این معنایی به جز آقایی آن سالار شهیدان دارد!؟

 

سوغات کربلا ،مهر تربت حسین است. همین که بر سجاده می نشیند نماز رنگ دیگری به خود می گیرد.

 

رنگ سبز،رنگ خدایی،رنگ دلپذیر اجابت خواسته ها.

 

خوش به سعادتت مسافر کربلا که با ریختن اشک هایی در کنار ضریح مبارک حسین تبری جستی و آتش دوزخ فرو نشاندی.

 

حسین مردانگی است،فداکاری و استقامت است اما مظلومیتش چیز دیگری است همان گونه که مسافر کربلا هم،مسافر دیگری است.

گلادیاتورها


 

می دانید برای چه مسابقات کاراته،جودو،کشتی و بوکس ورزش های پر طرفداری هستند آخه معمولا تو این ورزش ها

 

دو نفر به جان هم می افتند و برای گرفتن امتیاز از طرف مقابل عرق می ریز ند. این امتیازها گرفتن ها در مسابقات بسته

 

به مهارت ها،تمرین هاوتجارب گوناگون است. حالا بیایید در میدان مناظره. دو نفر کت و شلواری ،از هر تلاشی برای گرفتن امتیاز از طرف مقابل

 

 دریغ نمی ورزند و چون دستشان از گرز،شمشیر و سپر کوتاه است معمولا با استناد به اطلاعات جورواجور،زیر آب زنی ها و خلاصه هر ترفندی

 

 می خواهند خود را به رخ دیگری بکشند.

 

در مناظره مهم اینست که از وقتی که در اختیار طرفین قرار داده می شود به نحو احسن برای مجاب کردن طرف استفاده شود. در این میان

 

استفاده از ترفندها و مشاورها نقش مهمی در پیروزی دارد. گرفتن گاف ها و سوتی های طرف و چند تا روش گذاشتن هم از دیگر روش های مناظره است.

 

مناظره در همه جای دنیا مرسوم است اما نقشی که مجری یا داور این مناظرات دارد کم از خود طرفین نیست. مجری مناظره ها باید خودش ختم باشد و تنها وقت نگهدار

 

نباشد. مجریان کارکشته در انتها ی برنامه نقاط مثبت و منفی را یاد آور می شوند و تا حدودی جو را متعادل نگه می دارند و معمولا به جای بی احساس بودن با طرح

 

سئوالات آنچنانی هم خط می دهند و هم شور ایجاد می کنند.

 

از لحاظ تاریخی اولین مناظره مربوط به گلادیاتورها بود که حسابی از خجالت هم در می آمدند. در ضمن تماشاگران به محض ورود جنگجویان

 

 به میدان نود و نه بعلاوه ی یک درصد پیروز میدان را حدس می زدند آخه به بازوش،پشت بازوش ،ستبری سینه اش نگاه می کردند .

 

در دوران حاضر هم باید به عملکرد ها ،مانور ها و برند گی های طرف دید انداخت و حدس زد. حدس زدن هم زیاد سخت نیست چون سوابق قبلی

 

در پرونده ها موجود و الان هم که همه پرونده دارند. پس تصمیم گیری خیلی آسونه.

 

نا گفته نماند برای عوام الناس فقط نبرد و چگونگی زیر خم طرف رو گرفتن مهمه و برای هر دو طرف کرباس هورا می کشند. آنها فقط منتظر دیدن

 

صحنه های بدیع اند و چه نقشی باز می تونه مجری اگر خواب نباشه ایفا کنه! ؟

 

 

 

 

حکایت بابام


 

بابام می گفت: مدتی بود درد کمر بیچاره ام کرده بود تا بالاخره خانه نشینم کرد و مجبور شدم

 

به نزد دکتر برم. بابا می گفت: پرسان و جویان مطب دکتری یافتم و دردم را برایش گفتم. در حالیکه منتظر نرخ زیر میزی و چانه زدن بودم،

 

نسخه ای برام پیچاند که خودت را برای عمل در بیمارستان آماده کن. گفتم: آقای دکتر هزینه عمل و دستمزدتان چه قدر است می خوام ببینم

 

از عهده اش بر میام یانه!؟ دکتر با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: مگر دفترچه ی بیمه نداری؟ - چرا! خوب تموم دیگه. لطفا همه رو به

 

یک چشم نگاه نکن. ما سوگند پزشکی خوردیم تا حد توان از تخصصمان فقط برای خدمت استفاده کنیم نه خدای نکرده برای پول.

 

بابارو بستری و عمل کردند. عمل هم به گفته ی پزشکان موفقیت آمیز بود. اما یکسال بعد باز دوباره کمر بابا بصورت وحشتناک درد گرفت

 

 تا بدان حد که با آمبولانس به بیمارستان انتقال یافت. در عکس های رادیولوژی توده ی ناشناخته و متورم دیده می شد که همه را نگران و بازار

 

نظر و نیازها،دعاها رابرای سلامتی پدر حسابی داغ کرده بود. کلیه ی عکس ها و سونو گرافی ها قادر به شناسایی این توده ی دلهره آور نبودند

 

تا اینکه زمان انجام عمل رسید.

 

خدا پدر این خارجی ها را بیامرزه که اوناهم سوگند خورده بودندگاز استریل را استرلیزه،هموژنیزه و پاستوریزه کنند چون به لطف

 

مسئول دوخت و دوزاتاق عمل اگر گاز استریل جا مونده در بدن بابا چینی یا جنس ناجور می داشت الان بابا بی بابا.

 

راستی بابام در حالیکه هنوز دست به کمر داشت گفت: اونقدر تو این جریان دلهره،زجر و اضطراب پیدا کردم که بهتر دیدم آدم پول زیر میزی رو

 

دو دستی تقدیم کنه راحت تر از اینه که گرفتار سری دوزی  و سهل انگاری بعضی ها بشه!!!؟

این داستان نیست!

 

بیمار رو به دکتر در مطب خصوصی: آقای دکتر هیچ راهی ندارد کمتر بگیری و عمل کنی!

 

دکتر: نخیر عزیزم،نرخ همینه . می خوای برو دور بزن مناسب تر گیرت اومد برو اونجا عمل کن.

 

-از راه دور اومدم،ندارم،بدبخت و غریبم.رحم کن آقای دکتر!

 

- برو آقاجان من بیشتر از این نمی توانم برات وقت بزارم حالا چون خیلی گریه زاری می کنی صد تومنش را هم نده ولی از 1/900 کمتر نمی گیرم.

 

مرد بیماربا دو دلی و اندوه بلند می شود تا از مطب بیاد بیرون،ناگهان دکتر میگه: ببین پدر جان گفتی کشاورزی؟

 

-بله آقای دکتر. 

 

- چون دلم برات سوخت کلام آخرم 1/850 نقده. اگه داری بگم بستریت کنند اگر هم نداری برو به سلامت.

 

بیمار از مطب می زند بیرون  و تو راه پله ها تکیه به دیوار می کنه و  با خودش میگه: صد رحمت به غلام حریص،مغازه دار روستامون!

 

دکتره از 2/5 شروع و تا 1/850 اومده پایین.

 

مدتی فکر و دو دلی. یک بار دیگر چک پولها را می شمره و ردیفشون می کنه یه بسم ا... میگه بدون در زدن درب مطب رو دو باره باز می کنه.

 

منشی تا می آد اعتراض کنه ،دکتر با علامت سر آرومش می کنه.

 

- خوب پدر جان فکراتو کردی. مرد یک مشت تراول چک مچاله روی میز آقای دکتر می ریزه و میگه: آقای دکتر بچه هام یتیم بشن دعا میکنم

 

بچه هات یتیم بشن! نه نگی که آخرشه! دکتر: چقدره؟ مریض جواب می ده1/5 

 

دکتر کشوی میز رو باز می کنه و پول ها را با دست هل می ده توش و میگه: چه دوره ای شده !؟ هر چی میگی نره میگن بدوش.

 

این آدرس بیمارستان،ساعت 9 صبح میری اگه ازت پرسیدن زیر میزی دادی میگی نه! اگه غیر این باشه پول رو که گرفتم عملت هم نمی کنم.

 

مدرک هم نداری حرفت به جایی نمی رسه!

 

-آخه آقای دکتر بیمارستان شلوغه،راه نمی دن!

 

-حالا دیگه راه میدن. فردا ساعت 2 عملت می کنم،هر چند که پول کم دادی ولی چیکار کنم راهی ندارم!!! 

آی خدا


 

آی خدایی که قفل و کلید دست خودته!

 

پروردگارا تویی که دردو می دی تا مخلوقت حالیش بشه همیشه هستی ،بی زحمت اگر راه داره دردو با دوز کمتری عنایت بفرما!

 

بابا این روزا که زندگی ها همه قسطی شده،بیا و آقایی کن درد ما را هم قسطی کن بلکه بتونیم  مدارا کنیم.

 

بابا من که می دونستم هستی و از اولم بودی . دیگه به چی اعتراف کنم!

 

آی خدا !الطافتوسپاس،ایمانتو شکر،حکمتتوتسلیم!

 

تو که اون بالا بالاهایی و ما هم این پایین پایین ها،آخه رحمی،شفقتی،بزرگی گفتن،کوچکی گفتن!

 

چشم،بنده ی حقیرت قول می ده دیگه نماز قضا رو دستش نمونه!

 

چشم چشم چشم! این خط اینم روش.

 

آی خدا چاکریم مارو بی خیال شو! دو زاریم افتاد کجاهای کارم ریپ می زنه. ردیفش می کنم بهتر از اول.

 

فدات خداجون.

 

چشم به مرحمتت داریم پروردگارا!

 

مرام و بزرگیتو عشق است با مرام !

 

از طرف: همدل نفلت

 

 

 

نام ها


 

 

تعریف نام: نام،گوشه ای از سلیقه ی والدین است که برای فراخواندن فرزندانشان مورد استفاده قرار می گیرد.

 

نام تحقیقی: والدین پیگرند تا کنه و ریشه ی اسمی را دربیاورند و بعد شناسنامه بزنند. ژاله،فریبا،مروارید،منوچهر و هایده و...

 

نام دهان بینی: کافی است سری به محافل خاله زنک داخلی بزنید تا از اسامی مذکور اطلاع یابید. فرشته،سحر،سامان،سانازو...

 

نام جامعه پسند: بعضی اسم ها آنقدر مدل،موج یا به روزند که سریع گسترش می یابند و مدتی بعد هم غیبشان می زند مثل وقتی ملت گیر می دهند به یاسر

 

ساسان،پوریا،پویا و...

 

نام ملی: این اسم ها یه جورایی وقتی عنوان می شه یاد ایران می افتی و به خود می بالی.کورش،آرش،سیاوش و...

 

نام فرا ملی: این اسامی که بیشتر جنبه ی مذهبی آنها ماهیتشان را تحت الشعاع قرار داده بر عکس ظاهرشان متعلق به همه است

 

و کسی حق ندارد آنها را به نام خود مصادره نماید. محمد،رضا،علی،حسین و...

 

نام بیگانه: وقتی خوانده می شوند از حیرت دور و بریها شناخته می شوند فلرتی شا،آناکسیس،مارچلو و...

 

نام ترکیبی: اسامی که به صورت عجیب و غریب به هم پیوند خورده اند و استفاده از آنها تا حد امکان انجام نگیرد

 

 بهتر است. علی+ رضا،امیر+ هوشنگ،گل+پری

 

نام های ایرانی تاریخ مصرف گذشته: این اسامی فعلاً از بساط جمع و در نوبت بازگشت هستند. رستم،آذرخش،افراسیاب و...

 

1  توصیه می شود از اسم های یک بخشی، باحروف آسان و معنی دار استفاده شود.

 

2 شما خیلی راحت می توانید اسامی اصیل ایرانی را در نقش های منفی صدا و سیمای خودمان به حد وفور در یابید و

 

 نقش های بچه مثبت بازیگران هم معمولاً اختصاص به اسامی غیر ایرانی دارد.

 

3 به بعضی ها هم که صفت،فاعل،پرنده، رمنده،verb،و همه چی دارند الا اسم در این مقوله پرداخته نشده است.

 

4 دو اسم سینا و سارا از آن جهت که در اکثرملل کره ی ارض رویت و استفاده می شوند قابل تامل می باشند. 

 

 

 

 

ما را بخندانید!

 

موتوری از لای ماشین ها لایی می کشد اعتراض می کنی خیابونو می بنده قداره بدست طرفت میاد با نوک چاقو روی کاپوت ماشین می نویسه:

 

دلم می خواد.هچ جنبده ای را یارای اعتراض نیست. می خندد و می رود. البته خدا به همراهش!

 

ببرند،ببازند، فرقی نمی کنه،خدا به داد اتوبوس های شرکت واحد برسه!

 

دو راننده  برای ورود زودتر به جایگاه پمپ بنزین با زنجیر و کمر بند به جان هم می افتند!

 

خریدار: این از قبل ترک داشته. فروشنده: قبول نمی کنم. می خواست چشماتو باز کنی بعد بخری! فحاشی و ...

 

متاسفانه این صحنه های نا متعارف اینک دارد آشنای چشمان گرد شده ی ما می شود. خنده و خنده درمانی می تواند تا حدودی کاهش دهند ی احساسات سرکش و

 

ظغیانگر ما باشد بنابراین کمدین های عزیز می دانیم که بیشتر اوقات  با چشم گریان کار طنز می کنید و گرفتار پیچ و خم ضوابط اداری هستید،سناریوی خوب

 

گیرتان نمی آید،جلب موافقت مسئولین خسته تان کرده و کلاً استعدادها ته کشیده ولی شما مسئو لید! ؟

 

آقایون مدیری،فخیم زاده،کاردان، تبریزی،حیایی،شفیعی جم،رضویان و ... شما همگی مسئو لیت عظیمی به دوش دارید.

 

در این دوران مردم خوب ما خسته اند،دل شکسته اند و سالهاست که از ته دل نخندیده اند لطف کنید هر آنچه در توان دارید عیان سازید که ملت شدیداً نیازمند لبخندند.

 

چند ثانیه لبخند می تونه خیلی از ناهنجاریها را تعدیل و تصمیم گیری ها را صحیح تر سازد.

 

خواهش می کنیم ما را بخندانید. به هر قیمتی شده اخم وکدورت را از صورت هایمان بزدائید.

 

هنرمندان عزیز شما مسئولید. شما مسئول به در کردن خستگی ها از تن های رنجورمان هستید!؟

 

هنرتان و تبسم را از ما دریغ نکنید!

 

))همدل((

 

 

 

لطفاً نکنید!

 

 

 

نژاد شریف آریایی شما را چه می شود؟روم به دیوار و با سری افکنده از شرم عنوان می دارم:

 

 

آبجی شمایی که یک ماه ازدواج کرده اید با نا محرم روی هم نریز ید و سر آقاتون رو گوش تا گوش نبرید!

 

آدم درست وحسابی آب دهانت رو ببخشید تف نکنید وسط پیاده رو!

 

تعمیر کار عزیز اجرت  وپول قطعه نو می گیری لطفاً جنس دست دوم نیانداز!

 

طرفدار عزیز می دونم سخته ولی عکسای کاندیدای رقیب را پاره نکن!

 

اگر شمر و هند جیگر خور می دونیشون باز هم پدر و مادرند پرده دری نکن! 

 

قاتل محترم معتادی،نداری،روانی هستی بچه هات رو نکش!

 

خواننده ی محترم کلمات سکس تو ترانه هات بکار نبر!

 

راننده ی محترم با نگاه های حیز از آینه دانشجوی 22 ساله را آزار نده !

 

جراح عزیز زیر میزی سابق و رو میزی فعلی را کمتر بگیر!

 

مسافر کش زور گیر جان مسافر از همه جا بی خبرت را نگیر!                      

هزارمی عزیز


 

همسفر عزیز

سلام علیکم

 

از اینکه طبق آمار این وبلاگ هزارمین نفری هستید که قدم رنجه فرموده و گوشه ی چشمی بما داشته اید بی نهایت سپاسگذاریم.

 

شاید هزار هم مانند دیگر ارقام باشد ولی حقیقت اینه که وقتی نام آن را بر زبان می آوری احساس خوشایند سبزی بهت دست می ده.

 

یادش بخیر تا چندین سال پیش هزار عددی بود تو اسکناس ها که می تونستی یک جلد کتاب  بخری،سینمایی بری  و...

 

تازه بقیه اش را بهت پس می دادند ولی حالا یه چیزی هم باید بزاری روش بلکه آیس پکی،مجله ی آشپزی یا یک کیلو لنگ مرغ بگیری!

 

بهر حال گذشته از افت و خیز ارزش ها ،برای ما بازدید کنندهی  هزارم جایگاه ویژه ای داره چرا که ما را از 3 به 4 رقم ارتقا می ده.

 

کاش مارا هم از 2000 تندر نود فلان بانک یا اسکناس هایی به ارتفاع فلان برج بهره ای بود تا به پای قدوم شما عزیز بازدید کننده ی

 

محترم می ریختیم ولی افسوس از یک پاپاسی پول سیاه.

 

امیدواریم که عدد یک میلیومین بازدید کننده ی ما نیز به شما اختصاص یابد. پس :

 

الهی که باشید و  باشیم.

 

 

))همدل((

 

خدا بده جنبه!  

 

حامد به اتفاق همسر و فرزند کوچکش به زادگاهش برگشت. چون با کوله باری از مهارت در فن طلا سازی برگشته بود خیلی زود

 

در مغازه طلا سازی مشغول به کار شد و در مدت زمان کوتاهی توانست بازار طلا سازی را قبضه کند. مهارت خاص او در طلا سازی

 

 سبب ازدیاد مشتری در مغازه اش شد و در همین شلوغی مغازه بود که با یک خانم متمول آشنا و این آشنایی سبب رقم خوردن جریانات

 

 جدیدی در زندگیش شد. حامد که حالا غرق مغازه،پول،ماشین و راحت طلبی شده بود کم کم خوشی زد زیر دلش و هوس کرد شلوارش را دو تا کند.

 

خانم جدید هم که حرفه ای عمل می نمود در گام اول توانست با عشوه گری سند مغازه و ماشین  را بنام خودش بزند .

 

وقتی موضو ع بیخ پیدا کرد و طی تلفنی به گوش پدر خانم سابقش رسید که دخترش در غربت چه ظلمی می شود شخصاً شال و کلاه کرد و برای

 

 داد خواهی به نزد حامد آمد. کاملاًمشخص بود که چه می شود بعد کلی فحش که ردوبدل شد کار به کتک کاری نیز کشیده شد و حامد و پدر خانمش

 

به کلانتری رفتند. در کلانتری از افسرباز نشسته در اوج درماندگی تعهد گرفتن که دیگر در زندگی دامادش دخالت نکند و افسر نیز با قبول تعهد با

 

گفتن این جمله که : داماد عزیزم هیچی نبودی آدمت کردم،بترس از آه دخترم که گریبانگیرت شود راهش گرفت و به خانه اش برگشت. افسر نگونبخت

 

آنقدر جوش دخترش را زد  و آنقدر به خاطر ندانم کاری خود بر خویش لعنت فرستاد که از غصّه دق کرد و مرد.

 

همسر و فرزند سابق حامد به علت نگرفتن نفقه از حامد شکایت و محکومش کردند. ناگفته نماند که همسر پاک و مهربان او در پایان هر نمازش

 

 دست به دعا بر می داشت بلکه خدا حامد را هدایت کند و چون از این رهگذر توفیقی نیافت لعن و نفرین جای دعا را گرفت و سرانجام همسر دوم حامد

 

 بر اثر اختلاف پیش آمده مغازه و ماشین را فروخت و تن به ازدواج به دیگری سپرد تا بلکه بتواند او را نیز بتیغد.

 

حامد در کمال شرمندگی به نزد همسر و فرزند اولش برگشت و چون  با برخورد سرد آنان مواجه شد تن به اعتیاد و زندان داد.

 

مدتی بعد در یکی از توالت های زندان جسد حامد را که بصورت چهار چنگولی خود زنی کرده بود پیدا نمودند.

 

نتایج اخلاقی:

 

1 ای خدا اگه چیزی را عنایت می کنی ظرفیت و جنبه اش را نیز لطف بفرما.

 

2 ای خدا پس گردنی نمی زنی اما اگر بزنی دیگر اثری از گردن نخواهد ماند

 

3 وقتی در اوج سر خوشی هستی ،حواست باشه که ناشکری نکنی

 

4 توبه ی گرگ مرگه باز مصداق پیدا کرد

 

5 اراتمند شما: همدل  فرمایشات بالا را عنوان کردند.

خدا بده شانس!  

 

وقتی ماشینی که بر اثر تصادف ارّه می کردند تا سرنشینانش را نجات دهند همگی از دیدن تنها باز مانده ی حادثه از بین 4 نفر سرنشین آن

 

بیشتر نگران شدند تا خوش حال! آخه این چندمین بار بود که حامد از این دست اتفاقات، جان سالم بدر می برد.

 

حامد محصول یک خانواده شلوغ بود که همه ی اهل محل از وجود او در عذاب بودند. کار خلافی نبود که حامد خان دستی در آن نداشته باشد.

 

خصوصیت بارز حامد بی پروایی او بود. بالاخره بعد از اینکه 1 سالی از خدمت سربازی متواری بود سرانجام گیر افتاد و به یکی از نقاط

 

دوردست زاهدان اعزام شد و بدین گونه محله روی آرامش به خود دید.

 

حامد بعد از طی مراحل آموزشی به واسطه ی شرارت به یکی از سخت ترین مناطق زاهدان فرستاده شد. در آن منطقه ی صعب العبور به خاطر

 

اینکه تنها کسی که ریسک رانندگی در معرض خطرات را پذیرا می شد حامد بود،خیلی زود معروف و نامش بر سر زبان ها افتاد. کار به جایی

 

رسید که بخاطر شجاعتش علاوه بر معروفیت یه جورایی مهرش در دل یکی از افسران بلند مرتبه افتاد به نحویکه راننده اختصاصی آن افسر شد.

 

حامد شد فرد مورد اعتماد یک افسر و همه ی امورات وی را او انجام می داد و این رابطه آنقدر ادامه یافت که آن افسر تنها دخترش را به عقد حامد

 

در آورد. بعد از خاتمه سربازی به وساطت همان افسر حامد در یک طلا سازی مشغول به کار شد.و آنقدر در این کار مهارت یافت که در این شغل

 

 هم شهرتی به هم زد.  حال دیگه از شرارت حامد خبری نبود  و او مرد زندگی شده بود و در همین اثنا بود که یادش آمد ولایتی داشته و پدر ومادری

 

 هم در آن ولایت چشم به انتظارش هستند. طی توافقی با پدر خانم رهسپار دیار خود شد.

 

حال اهالی یک محل از دیدن برگشت حامد خان به همراه یک خانم دسته گل و یک کاکل زری در بغل انگشت حیرت به دندان داشتند و این بار در

 

عین ناباوری به خوش شانسی وی غبطه می خوردند. کار به جایی رسید که هر کس می خواست از خوش شانسی صحبتی کند حتما نام حامد را برای

 

مثال می آورد. 

سنگ کلیه


 

 

اگر زبونم لال،چشم شیطون کر دچار بیماری دردناک سنگ کلیه شدید این داروها بی راه نیست:

 

1 قرصrowatinex قبل از هر غذا یک قرص

 

2 قرص hydrochlorothiazide صبح ها یک قرص

 

3 قرص naproxen250 روزی 2عدد بعد از غذا- مُسکن

 

4 قرص hyoscine n-butylbromide 10 روزی 3 عدد

 

5 قطره فوق العاده تلخ سنکُل هر 12 ساعت 30 قطره ی زهره مار

 

6 صاف کرده ی آب هندوانه و ترنجبین

 

7 انواع آبجو، دلسترو...

 

8 هندوانه به مقدار یک تُن در روز

 

9 مایعات به مقدار وفور

 

10 در صورت عدم تحمل درد داروهای مخدر تجویز شده توسط پزشک وصرفا در بیمارستان می تواند کاهش دهنده ی درد باشد. 

 

11عرق خار شتر

 

12 ورزش به خصوص پیاده روی نقش مهمی در دفع سنگ کلیه دارد.

 

13یاد خدا که تسکین دهنده ی تمام آلام است


الطبیب الحاذق من البیهق



.

پیشنهاد تابستانی ما


 

اگه حسش هست و حال مطالعه داریدیک دیدی به این کتابها بیندازید

:

 

جنایت و مکافات اثر فیودور داستایفسکی


 

بابا لنگ دراز اثر جین وبستر


 

جنگ وصلح اثر لئو تولستوی


 

آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز

 

زنان کوچک  اثر لوئیزا می آلکوت

 

الیور تویست اثرچارلز دیکنز


 

مردی در قطار اثر الکس هیلی


 

آفتاب پرست اثر آنتوان چخوف


 

خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک


 

کلبه ی عمو تُم اثرهریت بیچر استاو


 

شرط اثرآنتوان چخوف


 

نیرنگ اثر آلفرد هیچکاک


 

بینوایان اثر ویکتور هوگو

 

مرگ در رود نیل اثر اکاتا کریستی

 

وداع با اسلحه اثر ارنست همینگوی

 

زنبق دره اثر بالزاک

 

ژاندارک اثر برنارد شاو

 

رومئو و ژولیت اثر چایکو فسکی

 

پونس


 

 

تقدیم به تموم کسانی که عزیزشون رفته بهشت:

 

وقتی سر شبی بهم خبر رسید فلانی فوت شده،زانوهام سست شد و ناخودآگاه به دیوار تکیه کردم. خودم را به منزل رساندم

 

 و رفتم توی شوک،کما شایدم رویا. دائم تصویر چشمک زن خدا بیامرز می یومد جلو چشام و محو نمی شد.

 

 ساعت 1 شب بلند شدم،2 رکعت براش نماز خوندم وگریه کردم و باز 2 رکعت و پشت سرش گریه تااینکه صبح شد.

 

چون می خواستم بار زیادی از مراسمش را به علت علاقه ام به خدا بیامرز به عهده بگیرم تصمیم گرفتم سنگ تموم بذارم.

 

 در هیبتی مشکی پوش و مرتب در حالیکه یک پونس در جیبم گذاشته بودم از همه زود ترجلو درب منزلشان بودم.

 

وقتی جنازه را برای وداع آخر به منزل مرحوم آوردند در حالیکه همه

 

 زار زار گریه می کردند من اعلامیه ها را با یه یک شاخه گل کوچیک به شیشه ی ماشین ها می چسباندم بدون آنکه گریه کنم.  آخه اشکی برام نمونده بود

 

جنازه را وسط حیاط خونه گذاشته بودند و زمین و زمان خون می گریستند. من هم اونایی را که زیاد بی تاب بودند از جنازه دور می کردم

 

وباز بر می گشتم سراغ نفر بعدی. یه جورایی که کسی نفهمه هر چند ثانیه دستم را تو جیبم می کردم و انگشتم را می زدم به نوک پونس

 

 تا حواسم پرت بشه و اشکم در نیاد. تقریباً وداع اهل خانواده تمام شده بود و همین که لا اله گویان جنازه را از زمین بلند کردند تا ببرن

 

پسر 4 ساله ی خانواده انگشت دست منو گرفت و گفت: آقا ،بابام رو کجا می برن!؟وهر کی این حرف را شنید به شدت گریست و نمی دونید

 

با چه حالی یک دستم را در جیبم و دست دیگر را بر سر طفلکی کشیدم و با لبخند ساختگی گفتم: می برن بهشت مگه خبر نداری؟

 

گفت: خوب جائیه؟رو به آسمون کردم تا اشکام رو نبینه و گفتم: معلومه! خوش به حالش میشه از همه مون زودتر رفت بهشت.

 

گفت: کی بر می گرده!؟از این جمله ی آخریش مُردم و برای اینکه اشکام رو نبینه فوری خم شدم بغلش کردم و سرشو خوابوندم رو دوشم و دنبال جنازه رفتیم.

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

دکتر علی شریعتی مزینانی


 

دکتر علی شریعتی فرزند استاد محمد تقی شریعتی در 12 آذر ماه 1312 خورشیدی در قریه کاهک که در 14 فرسنگی،

 

کنار جاده سبزوار به شاهرود و نزدیک مزینان است،دیده به دنیا گشوده و برابر معمول آن زمان ،در 7 سالگی به دبستان می رود،

 

در 1329 به دانشسرای مقدماتی مشهد پای می نهد و در 1331 به بهترین معدل قبول و در منطقه احمد آباد مشهد به تدریس مشغول می شود

 

و در ضمن تدریس به نوشتن ) مکتب واسطه( می پردازد و هم کتاب ابوذر غفاری را از عربی به فارسی ترجمه می کند،در 1335 به

 

دانشکده ادبیات مشهد وارد می شود و ضمن تحصیل علم به تالیف کتبی  هم چون تاین بی و تاریخ و نوشتن مقالاتی در روزنامه ها

 

و مجلات می پردازد. در 1336 با پدرش به بهانه عضویت در نهضت مقاومت ملی ایران  گرفتار و به زندان قزل قلعه فرستاده می شود.

 

 به هر حال پس از آزادی به ادامه تحصیل می پردازد و در1338 با احراز رتبه اول لیسانس می گیرد. وی در 1339 به فرانسه می رود و در

 

1344مدرک دکترای دو رشته تاریخ و جامعه شناسی را می گیرد و به میهنش بازمی گردد. وی مدتی در یکی از روستاها ی مشهد نیز به

 

دبیری می پردازد ولی بالاخره به علت نیاز به بهره گیری از دانشش به عنوان استاد یار تاریخ وارد دانشکده ادبیات مشهد می شود و به تدریس و ارشاد

 

دانشجویان مشغول می شود. او از 1346 تا مهر 1352 در حسینیه ی ارشاد و دیگر محافل دانشگاهی و عمومی به سخنرانی می پردازد.

 

دکترحدود 18 ماه و تا آخر 1353 در سلولهای مجردکمیته،زندانی میشود. در 26 اردیبهشت1356 به صورت مهاجر الی الله به اروپا می رود و در

 

29 خرداد 1356 در لندن به طرز مرموزی فوت می شود. 

 

آثار: اسلام شناسی،امت و امامت،ایدئولوژی،مجموعه مخاطبهای آشنا،پدر- مادر ما متهمیم،حج،شیعه،فاطمه-فاطمه است،کویرو...

 

ادامه نوشته

آسیاب به نوبت

 

عشق خیابونی: وقتی توی خیابون بهت لبخند می زنند یا بهشون لبخند می زنی عاشق میشی. این عاشقی که پا می گیره و منجر به ازدواج می شه،

 

یک ماه اولش هم ادامه داره اما تو ماه دوم معشوقت یه جورایی لنگ می زنه. آخه تا به حال هر چی عاشقی کردی دزدکی بوده و فرصت شناخت نداشتی ،ماه سوم  

 

دیگه شروع بحث وجدل و start تنفر از معشوقه و ماه چهارم هم نه دیگه جور در نمی یاد باید جدا شی.

 

 

عشق اینترنتی: اولین پیام که رد وبدل می شه احساس می کنی بابا یه عمر عاشق سینه چاک طرفی ،خیلی جالبه! نه دیدیش ،نه می دونی زنه،مرده،خفاش شبه یا

 

یاکوزای روزه. خلاصه دل می دی ،قرار می زاری،ازدواج می کنی و باز ماه اول،دوم،سوم وچهارم ایضاً موارد بالا.

 

تازه ممکنه یه زمانی  بفهمی که بازوی طرفت سوزن دونی هم هست و ای دل غافل خدا کنه دیر نشده باشه!

 

 

 

 

عشق تحمیلی: هنوز دیکته شبتو ننوشتی که مامانی فعلی) نه نه ی سابق( میگه پاشو سر و وضعتو مرتب کن ،قراره فردابری

 

 سرِخونه زندگی خودت. تا میای بگی آخه من مشقمو ننوشتم معلمم دعوا می کنه.

 

 بابای فعلی ) آقا جون سابق( با اخم میگه: ببند دهنتو،تو حالیت نمی شه! این نوع عاشقی چون زور پاشه به ماه ششم و هفتم هم می کشه ولی بعدش خلاص.

 

 

 

 

ادامه نوشته

اصرار بر خریّت


 

 

تا به حال پیش اومده برات که کار اشتباهی رو مرتکب  بشی و با اینکه میدونی اشتباهه بر انجامش پافشاری کنی!

 

از یک طرف نه می خواهی کم بیاری و از طرف دیگر هم مقدار خُسرانت هر لحظه بیشتر می شه.

 

پیشنهادم در این جور مواقع اینه که به محض این که کسی پیدا شد تا وساطت کنه،به هر ترفندی است بچسب به یارو و از خر شیطون پیاده شو. 

 

حال اومد کسی پیدا نشدوساطت کنه،راهش اینه که با صدای بلند بفرمائید: غلط کردم! و با خنده  و شوخی ماجرا رو فیصله بدی.

 

تجربه میگه:گاهی اصرار بر خریت آن چنان کاری دستت می ده که چرتکه بندازی می بینی چهار صد تا عاقل هم نمی تونندسنگی رو که توچاه

 

انداختی دربیارن!

 

 

نکته اخلاقی آخر: راه حل های بالا در جریان اصرار بر خریّت   و کار اشتباه تجویز می شود و در فرایند گرفتن حقّت اصلاً از الاغه پیاده

 

نشی که سوارت می شن!


بیهق الدولة