وقتی ماشینی که بر اثر تصادف ارّه می کردند تا سرنشینانش را نجات دهند همگی از دیدن تنها باز مانده ی حادثه از بین 4 نفر سرنشین آن

 

بیشتر نگران شدند تا خوش حال! آخه این چندمین بار بود که حامد از این دست اتفاقات، جان سالم بدر می برد.

 

حامد محصول یک خانواده شلوغ بود که همه ی اهل محل از وجود او در عذاب بودند. کار خلافی نبود که حامد خان دستی در آن نداشته باشد.

 

خصوصیت بارز حامد بی پروایی او بود. بالاخره بعد از اینکه 1 سالی از خدمت سربازی متواری بود سرانجام گیر افتاد و به یکی از نقاط

 

دوردست زاهدان اعزام شد و بدین گونه محله روی آرامش به خود دید.

 

حامد بعد از طی مراحل آموزشی به واسطه ی شرارت به یکی از سخت ترین مناطق زاهدان فرستاده شد. در آن منطقه ی صعب العبور به خاطر

 

اینکه تنها کسی که ریسک رانندگی در معرض خطرات را پذیرا می شد حامد بود،خیلی زود معروف و نامش بر سر زبان ها افتاد. کار به جایی

 

رسید که بخاطر شجاعتش علاوه بر معروفیت یه جورایی مهرش در دل یکی از افسران بلند مرتبه افتاد به نحویکه راننده اختصاصی آن افسر شد.

 

حامد شد فرد مورد اعتماد یک افسر و همه ی امورات وی را او انجام می داد و این رابطه آنقدر ادامه یافت که آن افسر تنها دخترش را به عقد حامد

 

در آورد. بعد از خاتمه سربازی به وساطت همان افسر حامد در یک طلا سازی مشغول به کار شد.و آنقدر در این کار مهارت یافت که در این شغل

 

 هم شهرتی به هم زد.  حال دیگه از شرارت حامد خبری نبود  و او مرد زندگی شده بود و در همین اثنا بود که یادش آمد ولایتی داشته و پدر ومادری

 

 هم در آن ولایت چشم به انتظارش هستند. طی توافقی با پدر خانم رهسپار دیار خود شد.

 

حال اهالی یک محل از دیدن برگشت حامد خان به همراه یک خانم دسته گل و یک کاکل زری در بغل انگشت حیرت به دندان داشتند و این بار در

 

عین ناباوری به خوش شانسی وی غبطه می خوردند. کار به جایی رسید که هر کس می خواست از خوش شانسی صحبتی کند حتما نام حامد را برای

 

مثال می آورد.