مرثیه
پسری با موها ی خرمایی رنگ و پریشان تا روی شانه ها. نامش آریایی و آرش. سینه ستبر با گردنی کلفت. تنومند و ورزشکار.
ریش و سبیل تراشیده و یه جورایی تو مایه ی هنر پیشه های خوش تیپ. مغزش در امور فنی بسیار فعال و در یک کلام رشید.
اوقات فراقتش را معمولا رکاب می زند و وقتی گیتار به دست می گیرد با صدای آوازش دل همه را می لرزاند.
وقتی در پستوی سوپر مارکت به گردش نشسته ایم و یکی از دوستان در باب زیبایی و خاطر خواهی آرش توسط جنس مخالف ها
سخن می راند با خجالتی آمیخته به غرور سر به زیر می افکند.
انگاری خدا سنگ تموم برای این جوان گذاشته الا لکه های خونی که روی شلوارش به چشم میخورد. آره آرش معتاد تزریقی است.
باور کنید اگر به چشمم سرنگ و خون ها را نمی دیدم محال بودقبول کنم این همه طراوت رو به خزان است.
خودش می گوید: اعتیادم از خاطر خواهی شروع شد. هیچ کم و کسری نداشتم ولی چون می خواستم احساس خوش عاشقی را بترکانم،لغزیدم و
با سر به پرتگاه سقوط کردم. وقتی ازش پرسیدم چرا ترک نمی کنی ؟ گفت: نمیشه،این مواد جدید چیزی برات نمی ذاره. آنچه دارم فقط ظاهر است و
از درون در حال ریزشم. هیچی برام نمانده و سپس زهر خندی زد که دل همه را به درد آورد.
اما چه شد که یاد آرش کردم بخاطر این بود که امروز پرچم سیاهی که به درب منزلشان نصب شده بود خبر ناگواری می داد. مرگ آرش.
بر عکس ده سال پیش که مردم از مرگ معتاد رضایت داشتند اینک با مرگ هر جوان تزریقی احساس خطر موج می زند.
مرگ در کمین است و هر لحظه به ما نزدیک تر می شود. از این گونه مر گها زیاد اتفاق می افتد ولی وقتی کسی را که می شناسی دچار مرگ سیاه
میشود، این طور رفتن ها ناگواتر به نظر می رسد.
هر چند می خواهم حسن ختام ها به نصیحت ختم نشود ،نمی شود!
ای کاش هرگز والدین شاهد مرگ جگر گوشه شان آنهم به این فلاکت نمی بودند.
یاد همه ی آرش ها ی ایران که با ندانم کاری جان سپردند و می سپارند با کمال تاسف گرامی باد!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و