ظهر مرغ را به همراه برنج طبخ آتشی همی کردی و بلعیدنی چونان و خفتنی آنچنانی تا عصر. عصر را به آب بازی و گرفتن عکس از مناظر سپری نمودی و

 

هر چند تلاش کردی تا ماهی بگرفتی ناکام بماندی. خوش و سر حال و آب و هوا عوض کرده رو به سمت شهر مراجعت نمودیم. در محل عشایر آنچه

 

 می توانستیم از لبنیات محلی خریدیم و آوردیم. فقط بگم که من قره قروتی با خود آوردم که از نگاه کردن به آن آب از لب و لوچه ی بینندگان سرازیر می شود

 

و خواهان فراوانی دارد. در چندین کیلومتری شهر از خانمی که در باغ گیلاس تشریف داشتند تا به اندازه ا ی که مقدور بود گیلاس از تولید به مصرف خریدیم.

 

اما در پای حساب و کتاب آنچنان این خانم از ما پول سوا کردند که عرق مرگ بر ما نشست و حال را به ضد حال وحشتناک تبدیل نمودند.

 

در ضمن هنگام شمارش پول و گوش بری اینجانبان خانم فرمودند که خدا کنه شما به فلانی رای داده باشید آخه اون فلانی دیگه دزده و خدا نشناس و صد البته

 

 که پول ها را می شمرد و دم از خدا شناسی می زد و سیاست نشخوار می کرد. و ما فهمیدیم که باز به شهر رسیده ایم ناراستی ها،دو رنگی ها و سیاست زدگی ها

 

کم کم داشت پیداشون می شد! یاد اون بهشت بخیر و خدا نگهدار همه مون باشه چون که وارد شهر شدیم!؟