پونس
آمبولانس جلو میر فت و قطار ماشین های مشایعت کننده دنبالش میرفتند به سمت گورستان. همه ی کسانی که توی ماشین ما بودن
فقط خداخدا می کردن بچه ی کوچک مرحوم دیگر سئو الی نکنه چون حضرت عباسی جواب دادنش از طاقت همه مون خارج بود.
نزدیک قبرستون بود که طفلکی متوجه گریه ی من شد. ازم پرسید: تو که می گی بابارو می برندیه جای خوب!پس چرا گریه می کنی!؟
راننده ماشین را نگه داشت و سرش را گذاشت روی فرمون و زد زیر گریه.
اون یکی شیشه ی ماشین را پایین کشید و سرش را از ماشین در آورد و شروع به اشک ریختن کرد. نفر سوم دستمال را توی چشمانش فشرد و
از حرکات بدنش معلوم بود که بی صدا خون دل می خوره. من در حالیکه طفلکی رو زانوهام نشسته بود بی اراده و بی شمار نوازشش می کردم و
از شدت گریه ی من ،موها و صورت بچه کاملاًخیس و شسته شده بود. آخه چه می شد کرد طفلک خیلی زود بی بابا شده بود و من در اون تشییع جنازه
دلم را به خاک سپردم و هزاران بارآرزو کردم که کاش در اون موقعیت غمناک نبودم!!!!
وقتی از مراسم خاک سپاری برگشتم خونه،تازه متوجه شدم جیب کتم مالامال از خونه! اون وقت بود که یاد اون پونس افتادم.
خدا همه ی در گذشتگان رو قرین رحمت خودش کنه. آمین یا رب العالمین.
))همدل((
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و