آمبولی دوم
صبح سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 جهت تشخیص علت حمله ی روز قبل مرابه همراه پرستار-عیدی-و اژدری پرسنل خدماتی و برادرم به کمک یک آمبولانس داغون راهی سی تی اسکن کرده که در حین رفت وآمد بسیار اذیت شدم.تشخیص علت حمله را روز بعد آمبولی ریه وشروع حرکت لخته از پایم به سوی ریه عنوان کردند واین یعنی اوضاعم اصلا خوب نیست وهرآن درمعرض خطر بودم. بنابراین دوباره مرا به آی سی یو وتختم برگرداندند.
چشمتان روز بد نبیند حوالی ظهر بودکه باز چشمهایم تار شد وبا این تفاوت که این بار با فریاد و بر اساس تجربه قبلی توانستم دیگران را به کمک بطلبم و سپس بیهوش شدم.بلافاصله کادر پزشکی نیز با تجربه ای که از دیروز من داشتند دورم را گرفتند و البته باز این برادرم بود که در پشت شیشه واز دیدن حال خرابم، دچار اضطراب شده بود.
دو باره همه چیز را می شنیدم ولی این بار سعی کردم از همان ابتدا با مدیریت نفسهایم،بحران را پشت سر گذرانم.دم خانم بصیری گرم،ظاهرا حرفهایم اثرخودش را کرده بود چرا که این بار به آرامی فکم را باز کرد و با احتیاط لوله گذاری در ریه واکسیژن رسانی را انجام داد.افسوس که ماننددفعه بعد توان سپاسگزاری نداشتم!
این بار پزشکان و پرستاران زیادی دورم را گرفته بودند وبررسی اوضاعم را شروع کردند.جالب اینکه به غیرازتعدادی پرستار که قبلا با حرفهایم توجیه شان کرده بودم باز هم بودند افرادی که اعتقاد داشتند که شرایط احتضار دارم و رفتنی هستم و باورشان نمی شد که همه ی حرفها وکارهایشان را به خوبی احساس می کردم.
وقتی سینه ها و موهایم را می کشیدند یا به مردمک چشمم نورمی تاباندند تا واکنش مرا ببینندعلیرغم اینکه همه را به خوبی احساس می کردم ولی مثل دفعه قبل قادر به عکس العملی نبودم.جالب اینکه وقتی یکی از پزشکان پلکم را باز کرد با کیفیت تمام عیار توانستم دوروبرم را ببینم وعجیب اینکه پلکم رابه همان حال رها کردتا دیگران هم به معاینه آن بپردازند و هر کس جلو می آمد من نیز متقابلا تمامی حرکات و سکناتش را به وضوح می دیدم اما در نهایت چشمم را بستند و دوباره همه چیز برایم تاریک شدو باز فقط خدا می دانست چه قدر دوست داشتم با حرکت پلکهایم به آنان حالی کنم که همه چیز را می بینم ومی فهمم ولی موفق نشدم.
خلاصه، نظر پزشکان این بود که من بزودی به آن عالم پر خواهم کشید و احتمالا دچار کما و سپس مرگ خواهم شد.اما چهل دقیقه بعد این خدا بود که خواست با حرکت دادن انگشت های پاهایم بر همه ی فرضیه ها خط بطلان بکشدو با دادنی جان دوباره سبب شود که من از آمبولی دوم نیزقصر دربرم.
خدایا شکرت،خیلی هم شکرت!
{ادامه دارد}
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و