غده سر پانکراس
از این قسمت به بعد بود که تاروپود زندگیم به هم ریخت وکلی آشفتگی های ذهنی وبلاتکلیفی به سراغم آمد.هیچ ابایی ندارم که بگویم ابتداخیلی ترسیدم وعنان زندگی از کفم خارج شد ولی خوشبختانه و به مدد لطف دوستان صمیمی توانستم به روال عادی زندگی برگردم وبه فکر چاره بیافتم.
پرس و جو مرا به مشهد کشاند ودرآنجا بود که فهمیدم به یکی ازنادرترین ودرعین موذی ترین انواع سرطان یعنی غده سر پانکراس مبتلا شده ام.جالب اینکه ازدودکتروقت عمل گرفتم یکی با تجربه ومسن والبته بسیار پرکارومشغول و دیگری دکتری جوان و موفق با عمل هایی منحصر به فرد ویکه تاز.بماند که بسیار درمیان برزخ انتخاب کدامین دکترمانده بودم و مشکل این بود که هردو،یک روزمشترک را برای بستری شدن درنظرگرفته بودندواین تصمیم گیری را مشکل تر می ساخت.درحالیکه همه رایزنی ها به نفع انتخاب دکتر با تجربه پیش می رفت ولی درآخرین لحظات قرار براین شد که تن به تیغ دکترجوان بسپارم.
{ادامه دارد}
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و