عمل
19 اردیبهشت94 بستری شدم شب را به تنهایی دربیمارستان گذراندم چرا که حالم کاملا خوب بود ونیازبه همراهی نداشتم.فردا صبح یعنی یکشنبه 20 اردیبهشت 94 راهی اتاق عمل شدم.روی تخت خوابیدم اما درست درهمان لحظه از بلندگومرا صدا زدند که از اتاق عمل بیرون بیایم چراکه آمپول قبل عمل را تزریق نکرده بودند.اولین چیزی که به ذهنم رسید خرتوخری بیمارستان بود که خدا باید به خیر می گذراند.
آمپول را زدند و دوباره به اتاق عمل برگشتم غافل ازاینکه در همین دقایق نبودنم،قرار شده بود ابتدا خانمی را عمل نمایند و بعدا نوبت به من برسد.بنابراین برای دومین بارازاتاق عمل بیرون آمدم وغرولند کنان به همگی اعتراض کردم.استرس داشت اذیتم می کرد که چشمم به دکترجراحم افتاد وموضوع را با وی در میان گذاشتم.هنوزحرفهایم با دکتر به انتها نرسیده بود که متوجه شدم آن خانم را به علت استرس زیاد ازاتاق عمل بیرون آوردند و من برای سومین بار پای در اتاق عمل گذاشتم.
از کلیه دست اندرکاران اتاق عمل خواستم فوری مرا بیهوش کنند که دیگر تاخیر معنا نداشت.در نهایت بالاخره بیهوش و خود را به تیغ جراح و البته اوستا کریم سپردم.
{ادامه دارد}
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و