مدد(8/9)
آن روزظهر،حرم به جهت زیادی تعدادزائران ومولودی امام روزبسیار شلوغی داشت.سه نفری وارد بارگاه شدیم واز دیدن خیل جمعیت بسیارتعجب کردیم اما قصد کردم علیرغم وضع بیماریم هر طوری بود دستم را به ضریح برسانم.ابتدا دوستم داخل شد سپس من وپشت سرم برادرم.
تقریبا دست رسانیدن به ضریح مطهرغیرممکن می نموداما باید حتما این کاررا می کردم.از دومتری مرقد ،خود را به موج انسانی زائرین سپردیم تا بلکه دستمان برسد اما نمی شد.در نهایت سعی نیز،نیم متری هنوز با ضریح فاصله داشتم و جمعیت قفل شده بود.دوستم هم همراه با جمعیت ازمن دور شد.تقریبا ناامید شده بودم که فردی درجلوم با گرفتن مچ دستم سعی دررسانیدنم به ضریح داشت.چون تلاش وافروبی امان اورا دیدم منم سعیم را دوچندان نمودم ولی بازهم بی فایده بود.اما مچ دستم همچنان دراختیارآن فرد بود وتقلا می کرد.
دراین اوضاع واحوال با خودم گفتم:دم برادرم گرم!هرطوری هست می خواهد مرا به ضریح برساند که البته و درنهایت هم رساند.برای دقایقی به ذکرودرخواست کمک ازامام رضا(ع) پرداختم وسپس همراه جمعیت ازضریح به سمت خروجی حرم فاصله گرفتم.
دوستم درآنجا انتظارم رامی کشید.اندکی صبر کردیم تا برادرم هم برسداما چون دیر کرد به ناچار ربع ساعتی در گوشه ی یکی از رواق ها به نماز وخواندن زیارت نامه پرداختیم ولی بازهم خبری ازبرادرم نبود.سرانجام بعد نیم ساعت دیدمش که داشت می آمد.اولین سئوالم این بود:کجا مانده بودی که این قدردیرآمدی!؟گفت:وقتی وارد حرم شدم وآن جمعیت عظیم را دیدم راستش بی خیال شدم وهمان جا، جلو ورودی حرم ایستادم وبه دعا پرداختم.حقیقت جا خوردم،پس چه کسی با اصرارسعی داشت دستم را به ضریح برساند!؟
از آن زمان تاکنون این ماجرای عجیب را به کسی نگفته بودم الاهمین حالا که علنی اش کردم.ناگفته نماند که این مددغیبی خود پشتوانه ای شد برای آمادگی بیشتربرای عمل.جل الخالق،حال که خوب فکرمی کنم می بینم ازهمان ابتدا لطف و کرامت حضرت دوست شامل حالم شده بود والبته ماجراهای بعدی هم گواه همین ادعا شد.
{ادامه دارد}
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و