تبریک عید 89

سایه حق


سلام عشق


سعادت روح


سلامت تن


سرمستی بهار


سکوت دعا


سرور جاودانه


این است هفت سین آریایی


نوروز مبارک

 


دوستان عزیز داریم می ریم اصفهان نفت رو ملی کنیم                                       

 

اگر توفیقی باشه باز در خدمتتون خواهیم بود.

 

سال خوبی داشته باشین و عیدتون مبارک.

 

یا علی مدد

 

((همدلتون))

سفر نامه – سبزوار- بخش پایانی


 

بناهای تاریخی این شهر زیاد نیست اما آنچه را هم که دارند قدر نمی دانند یا از اهمیتش غافلند.اکثر این آثار یا

 

محصور دیوارها هستند یا ناشناس.شاید روزی دلسوزی برای آنها یافت شود و آنها را از غربت در آورد.یکی از

 

نقاط دیدنی شهر محدوده ی شهر بازی در شمال است که بی دریغ پر طرفدارترین مکانش توالتهای تمیز آن

 

است.ادوات بازی همگی مربوط به قرن ششم و هفتم هجری بوده و ظاهرا سعدی گلستان را بروی یکی از همین

 

وسایل قرون وسطایی سروده است.از آن زمان تاکنون هیچ نو آوری درخوری که چه عرض شود روغن کاری هم

 

به عمل نیامده است.در فلاکت این اوضاع همین بس که قایق ها،اسب ها و چند مورد دیگر به ضرب زور بازو به

 

چرخش در می آیند زیرا می گویند که از عهره ی هزینه های برق ادوات بر نمی آیند پس بر نیروی ماهیچه تکیه

 

دارند و عجیب اینکه بلیط هم دریافت می نمایند!!اما نوبت به  دستگاه هنر هفتم می رسد.در خصوص این امر باید

 

گفت در چندین سال پیش اینجا 3 سالن سینما داشته و در حال حاضر فقط یک سینما دارد.چه رابطه ای بین آمار

 

هنر دوستان گذشته و فعلی سینما با دنیای تصویر می توان برقرار کرد؟تازه خبر ندارید که همین تک سینما تا به

 

حال چندین بار آتیش گرفته و در خصوص به روز بودن هنوز که هنوز است همان فیلم دختر لر را از بدو اختراع

 

سینما تا کنون نمایش می دهد.ناگفته نماند که سیستم صوتی این سینما به گونه ای طراحی شده که هر بار که فیلم را

 

می بینید آرزو می کنید کاش سینما همچنان صامت می ماند.لازم شد به وجه تسمیه ی بعضی از میادین شهر هم

 

اشارتی شود مثل فلکه ی بیضی که بیضی شکل است ،فلکه ی سه گوش که مثلث گونه است.فلکه ی شهربانی که

 

در حاشیه اش  پاسگاه مربوطه واقع شده ،فلکه ی سی و سه هزار متری که حسابش با موجودیش جور در نمی

 

آید،فلکه ی زند که خیلی ها به اشتباه به جنس مخالف آقایان تعبیرش می کنند،فلکه ی ستون یادبود سابق که الان

 

پیکره ی مادر بر آن جا خوش کرده،فلکه ی باغ ملی که تندیس حاج ملا هادی در مایه ی قهرمانان هری پاتر

 

نصب شده است.فلکه ی سیلو که سیلوی گندم با هیبت روسی عظیمش در نزدیکی آن قرار دارد.فلکه ای که از

 

سابق تا به حال به فلکه ی بیکارا شهرت داشته و این اواخر با گذاردن نام فلکه ی اسرار برای آن آبرو جا کردن

 

هر چند که هنوز پاتوق قبلی هاست.در جنوب شهر فلکه ای است که نقش مهمی در وقایع تاریخی معاصر

 

دارد.سبریز که برگرفته از سر بریز بوده و بر می گردد به جریان گردن زدن اهالی شهر به دست مغولان .لازم به

 

ذکر است ستمی که بر مردم این دیار برفت خود سبب ساز قیامی خونین با عنوان سربداران گشت که بعدها

 

خاستگاهی شد برای برچیدن حکومت مغول ها.بعدا همین فلکه ی سربریز را یاسر عرفات به نام خود زد و چون

 

خیلی از این فلکه خوش آمد آنرا ملی اعلام کرد و با نام فلکه ی فلسطین شهرت جهانی یافت.بعد تر که مردم بین

 

اسامی نهاده شده بر این فلکه گیج می زدند به اتفاق آرا همان سبریز را برایش ترجیح دادند.اما حکایت فلکه ی

 

شیرا چیز دیگریست.این فلکه که با دو شیر و یک ساعت تزئین گشته بود و به نوعی یاد آور دوران رژیم گذشته

 

بود تخریب و به جای شیرها ؛کفترها ساخته شدند ولی عجیب اینکه به هر کی می گفتی فلکه ی کفترا،شاخکشان

 

نمی زد و هنوز که هنوز است با وجود این دو کبوتر باید هنگام آدرس دادن فلکه ی شیرا را بر زبان راند تا

 

شناسایی انجام شود.آب و هوای این شهر رابطه ی مستقیمی با چهره های عبوس مردم دارد یعنی زمستان خشک و

 

سرد و تابستان خیلی گرم اینجا باعث شده که بیشتر مردم شهر دائما اخمو به نظر آیند.اما این همه کاستیها و نا

 

هماهنگی ها یک مزیت هم داشته و آن اینکه در این تنگنا ها استعدادهایی که شکوفا شده اندهمگی ناب و منحصر

 

بفرد بوده اند.از دکتر علی شریعتی گرفته تا محمود دولت آبادی با کتاب معروف کلیدر،حاج ملا هادی اسرارو

 

ابوالفضل بیهقی ،واعظ کاشفی و مجسمه سازان نامی، سیاستمداران نام آشنا،کاریکاتوریست های مطرح در سطح

 

جهانی و طبیبان حاذقی که در مقیاس ملی شهرتی به هم زده اند.ادیبان،شاعران هم که جای خود دارند.نکته ی آخر

 

اینکه اگر امکانات و باید ها مهیاتر بود در پناه یک مدیریت دلسوزانه به حتم نام آورران بیشتری از دیار سربداران

 

رخ می نمودند.

 

((خلاص))   

سفر نامه – سبزوار – قسمت دوم


 

کمی آن طرف تر به شهرداری بر خورد یم.نصب پارچه ای با مضمون تقدیر و تشکر جلب توجه می کرد.ابتدا

 

تصور می شد که گران پروژه ای به دست شهرداریان به بار نشسته ولی دقیق تر که می شوی می بینی این همه

 

ادا و اطوار فقط برای آسفالت یک خیابان بوده و بس.اگر خیابانی در شهر بوده که آسفالت نشده می بایست حکم به

 

بی بخاری شهردار قبل داد و چنلنچه اکنون بنا به آسفالت گذاشته شده این همه دک و پوز برای یک آسفالت ساده! پس

 

    رویمان  به دیواراگر خدا نکرده پروژه واقعی به ثمر رسانده شود حتما حضرات شهرداری چی هلاک تبلیغات

 

می شوند!واقعا که آخر شکسته نفسی هستید!!طوطیان شکر شکر شیرین گفتار چنین نقل کرده اند که حسب اتفاق

 

حسینی نامی شهردار این دیار می گردد و آنچنان شکل و شمایل این شهر را منقلب می نماید که تاریخ شهر به خود

 

 یاد نداده و در عوض چون عوام الناس شهر جنبه ی این همه دگرگونی را نداشته از سر عناد  با وی در آمده و زیر

 

 پایش را خالی می نمایند و چون آن بزرگمرد می رود از آن زمان تاکنون آبادی و آبادانی هم از شهر رخت بر می

 

بنددو کلیه ی کارها به جز پفتل بازی سودی نداشته وچه می توان گفت مگر خلایق را هر چه لایق! کمی آنسو تر

 

گوشزدمان شد که فلان جا معاونت آموزش و پرورش شهرستان است و البته که خوب بود

 

گفتنمان وگرنه دیدن انسان های وارسته ای که با دمپایی کله ی ظهر در

 

محوطه ی رو به خیابان لخ لخ می نمودند برایمان شبه ی غیر فرهنگی ایجاد می نمود.ناگفته نماند که به ندرت  هم

 

 آدمیانی رویت می شدند که لباس های به روز و زیبا به تن داشتند و واکس و برق از سر و رویشان جهیدن می

 

کرد گمان برده می شودکه اینان به حتم جز آن طیف فرهنگی نبودند.لازم به تذکر است که اداره ی مالیه ی این دیار

 

جزو رکورد داران جمع آوری خراج و ارسال به مرکز استان است که اگر یک مورد خراج ،خرج شهر شود کلی

 

از مصایب آن بر طرف می شود.از دیگر نقاط عجیب شهر خیابان کاشفی نامیست که بعد ظهر ها تمام هفتاد و دو

 

ملت انگار در این خیابان در رفت و آمدند.اینکه چرا این خیابان شلوغ است بر می گردد به اینکه این تنها خیابان

 

شهر است که از انواع پوشاکی ،خوراکی،لبنی،الکترونیکی ،گوشتی،فرا گوشتی،دانشجویی و غیر ذالک در این

 

خیابان به هم می رسند و غوغایی است که نگو و نپرس.از افاده های مردم این شهر داشتن اقسام دانشگاهست که

 

منجر به پیدایش جوانان تحصیل کرده ی بیعاروبی کار شده است و چون جمعیت فارغ التحصیلان به حد انفجار

رسیده در هر بیغوله ای که اداره،کار خانه ،کار گاهی و شرکتی دایر گشته خیل دانش آموختگان بمانند ملخ جهت

 

استخدام گسیل می گردند.          

 

 

 

 

 

 

 

سفرنامه-سبزوار – بخش اوّل


 

اما در ادامه ی سفرمان به کاروانسرایی رسیدیم که هر چند نشانی از مهربانی و صفا در ان دیده نمی شد امابر آن

 

 کاروانسرای مهر نام نهاده اند.گویند فلسفه ی ساختن کاروانسرا در امان ماندن از خطر سارقان و زور گیران

 

قدیم بوده است حال آنکه فضای رعب و وحشت و خرابیهای وافر اندرون کاروانسرا ،توریست با جگر شیر می

 

طلبد.مرمت این بنا به جز مزّمت دستگاههای متولی حاصلی نداشته چرا که ماه هاست که به حال خود یله شده

 

 است.اندکی جلوتر کاروانسرای ریوند واقع شده که بنا بر نصیحت افرادبومی و محلی دیدن انبارهای کاه و بهایم

 

محصور در ان ابدا ارزش پیمودن راهش را ندارد پس به ناچار عطایش را به لقایش بخشیدیم و جلوتر آمدیم تا

 

رسیدیم به منارکی عظیم که چون میخ بر پیشانی زمین عمود شده بود.مایه ی ارتفاع بدان حد بود که جدا کلاه از

 

 سر می انداخت و می گویند از چند فرسخی نماد شهر بوده اما اگر بر تارک شب گذرت بر این مناره افتد از چند

 

ده متری هم رویت نخواهد شد و این هم از دستاورد های اداره عریض و طویل میراث فرهنگی است که کمی

 

نزدیک به حال با اندکی زحمتی به خویش به نصب نور افکنی اکتفا و حجت بر این بخش از ارث پدری تمام نموده

 

 است.پا به دیار سربداران که می گذاری راسته خیابان بلند و باریکی بنام بیهق شهر را به دو پاره کرده است.این

 

همان خیابان معروفی است که زیر آبش زده شده است به دیگر سخن قنوات موجود زیر این خیابان مهم شهر را، به

 

کلی شست و شو دادهو بر باد استوار نموده است.هراز گاهی این خیابان دهان باز کرده و جوانی ،کامیونی یا

 

موتوری فرو می بلعد و چون شیون ها و شاتان پاتان ها فرو نشیند باز روز از نو و روزی از نو و عجیب از

 

 اشتهای سیری ناپذیر این خیابان.از دیگر نکات دیدنی شهر وجود شرکت تعاونی های بده بستانهای مالی متفق

 

 الاسم و متحد الشکل است یعنی هر چند در نام متفاوتند ولی از نظر جماعت کارمندانش بی نهایت شبیه یکدیگرند.

 

خیلی سعی بنمودیم که شباهتها را اتفاق پنداریم اما گفتمان حاشیه حالیمان کرد که ملاک کارمندی  آنها برادر

 

سالاری،آبجی سالاری ،باجناق سالاری ،بچه خان دایی سالاری و نوه و نتیجه و اقسام موجودات سالاریست مگر

 

شایسته سالاری!!

تابلو اعلانات

تابلو اعلانات

 

تا به حال چشمتون به تابلو اعلانات اداره ها افتاده!معمولا اموراتی که در فلان اداره انجام نمیشه

 

در قالب اطلاعیه با قید فوری و مدت دار نصب میشه که از صد تا فحش خواهر مادر بدتره!!برای

 

مثال دعوت از ارباب رجوع برای راه انداختن کارش که بعد از مراجعه 2 زاریت می افته که یا

 

براثر کثرت مراجعه موارد لازمه تموم شده یا زمانش رد شده  یا نور چشمی ها هاپولی بازی در

 

آوردن!؟دعوت به ورزش های همگانی برای کارمندان قلمبه سالار اداره در بهترین نقطه ی شهر

 

و با امکانات و صرف چای ،دیزی سنگی و کله پاچه را هم از یاد نبرید!زبونم لال آوردن روایات

 

و احادیث بر تابلو اعلانات اداره ها در مذمت تنبلی ،کارمردم راه نیانداختن و پارتی بازی!خلاص

 

تون کنم اگر خواستی بفهمی چه کارهایی در فلان جا انجام نمیشه یا اگر هم انجام میشه ظاهر سازیه

 

 ،یه دیدی به تابلوها بنداز.بی تعارف اگه بخشنامه نون و آب دارباشه از اتاق رئیس و منسوبین

 

خارج نمیشه و اگر هم خارج شد بفهمید که یا شدنی نیست یا کار هر کس خواه نمی باشد.آخه انجام

 

دادن وظیفه چه لزومی به تبلیغ و خودنمایی دارد.انگاری شاهکار کردن دارند کارشون رو انجام

 

میدن!! خنده ات می گیره از دیدن اطلاعیه استخدام با مزایای رسمی در تابلو اعلانات .اگه دو

 

دقیقه پای این اطلاعیه ها دوام بیاری و شنوای نظرات ارباب رجوع ها باشی که میگن:الکیه

 

،پارتی بازیه ،قبلا گرفتن ،بی فایده است ،باید بریم دنبال یه آشنا و ... گوشی دستت میاد.راستی

 

حالا که از دنده ی چپ بلند شدیم یه گیری هم به اضافه کارا بدیم.آخه نا جوان مردا اگه کارتون رو

 

درست انجام بدین عمرا که نیازی به اضافه کار باشه.جای یه مدیر کار درست در همه جا 

 

خالیه که کارمندوشو مجبور کنه که تا وقتی انجام وظیفه اش تموم نشده پاشو از اداره بیرون نذاره!

 

اون وقت خواهیم دید جلو کلی حیف و میل ها چه جوری گرفته میشه!اما گو گوش شنوا! چند روز

 

پیش حین عبور از جلو یکی از این تابلوها ناگاه چشمم به شعری افتاد که بر تابلو نصب شده بود .

 

بنظرم قشنگ آمد،هر چند بعید می دانم که از طرف کارمندان آن اداره اقدام شده باشد و حدس می

 

زنم که محصول یک ارباب رجوع باشه که از هفت خوان رستم گذشته و به هدفش رسیده شایدم

 

دست نیافته باشد!!یه زحمتی بکشید اگر از سراینده ی این شعر خبری دارید ندا بدید تا ما هم در

 

جریان قرار بگیریم.جون شما اراده و تصمیم بشر توام با نصیحت جانانه توش بیداد می کنه.اما شعر(شکایت):

 

گروهی شاکی اند از چرخ و افلاک

گروه دیگر از بخت دگرگون

 

کند قومی شکایت از طبیعت

دگر قوم از محیط فاسد دون

 

یکی بدبختی خود داند از جهل

یکی گوید که هست از علم افزون

 

یکی از بی نظامی شکوه دارد

یکی افغان کند از نظم و قانون

 

ندیدم هیچ کس بی پرده گوید

که نقصان از وجودم نیست بیرون

 

تو را گر نیست بازوی توانا

چه خواهی دگر از چرخ گردون؟

 

ز خود دان سرنوشت تلخ و شیرین

منه تهمت به چرخ و تخت وارون

 

اساس نیک و بد در خویشتن بین

مجوی آن را ز باغ و دشت و هامون

 

((حال کردین!؟))

 

 

در آستانه ی یک سالگی


 

عین برق گذشت ظهور و یکسا لگی همدل!یادم می یاد پارسال که داشتم آمادگی استارت تشکیل

 

وبلاگ را می زدم حواشی گوناگونی در جریان بود.این که آیا این کار تدوام خواهد داشت یا خیر؟

 

آیا توانایی به روز بودن مقدور خواهد بود؟آیا کسری مطلب پیش نخواهد آمد و صدها اگر دیگر.اما

 

به حال با توکل به خدا و لطف و تشویق دوستان این کار عملی گردید.هر چند که آغاز همدلی با از

 

دست دادن یکی از بهترین همدلام آقای حسن زمانی مصادف گردید و دل و دماغ همدل را سوزاند

 

امابالاخره شروع کردم.شوک مرگ دوست چند روزی بر وبلاگ سایه افکنده بود و هنوز که

 

هنوزه آلام این فراق جانسوزهراز گاهی برای همدل دپرس به همراه می آورد به نحویکه مجا ل

 

قلم به دست گرفتن را ازم می گیرد.شوق اولیه باعث شد که در اوائل آپ به روز داشته باشم اما به

 

مرورتکرار و روز مرگی شامل حال سیاه مشق هایم گردید و ریپ زدن آغاز شد،به ناچار دست

 

به دامن اطلاعات متنوع دیگر شدم اما این کار هم دوامی نکرد و بعد از گذشت چندین ماه به روز

 

بودن زمان آن رسید که از دوستان عذر بخواهم و نوشته هام را با فاصله ارائه نمایم.عمده مطالب

 

همدل یک رگ و ریشه در واقعیات و اتفاقات روزانه داشته و دارد که در قالب گزارش،داستانک

 

و... با چاشنی طنزدر معرض چشمان قشنگتان قرار می گیرد.لازم به ذکره به جز مواردی معلوم

 

اکثر مطالب ساخته و پرداخته ی ذهن همدلتان است و نوع قلم زدنم هم تابع هیچ یک از

 

قواعد دستوری خاصی نیست مگر درو نیات خویشتن که بالطبع از این باب از همه ی شما

 

بزرگواران طلب بخشایش دارم.همدل خیلی سعی می کند در راستای افکار پریشانش از هر دری

 

سخنی براند ولی این امر محدودیت های خاص خود را دارد  که همدل هم گرفتارش است.راستی

 

تا یادم نرفته ذکری هم از آق غلامرضای از دست رفته داشته باشم که چه در زمان حیاتش و چه

 

حالا در فراقش جای لبخند هایش خیلی خالیست.عارض به حضورتان که از زمان مرگ آقا

 

 

غلامرضا تا هم اینک کلیه ی نوشته هام بر پشت اعلامیه های ترحیم آن خدا بیامرز ثبت می گردد

 

و سپس منتقل وبلاگ می شود.

 

خدا این عزیزان و تمامی در گذشتگان شما ها را بیامرزد. اگر حسش بود یه فاتحه برای تمام

 

رفتگان عنایت بفرمائید.آخه دنیا را چه دیدی شاید سال آینده خیلی هامون مجال همدلی نداشته باشیم

 

و چشم براه فاتحه ای باشیم که برامون بخوانند!!

 

یا حق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باستان شناس

 


 

وقتی قرار باشه ساعت ها روی یک جنازه وقت صرف کنی و با تنها ابزارت که یک سوزن باشه

 

خاک های داخل  حدقه ی چشم اونو باک کنی خواه ناخواه یه سئوالاتی برات به وجود می آد که

 

این خدا بیامرز یه زمانی چه کبکبه و فیس و افاده ای برا خودش داشته وحالا چی به روزگارش دراومده!

 

 

بعدازساعت ها کارکه از قبرستون میام بیرون ،نگاهم به اطرافم ،آدماو صحبت ها یه جور دیگه

 

است.تنها چیزی که برام عمرا مفهومی نداره نخوت و غرور واونی که می ترسونم جفا هایی است

 

که بعضی در حق بعضی دیگر می کنند.

 

تو افکارم غرقم که صدای راننده منو به خود میاره:آقا ی مهندس فردا برای کار باید  کدوم

 

گوری بریم!؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تیر چراغ برق

تیر چراغ برق

 

کارو بارش خرید و فروش موتور بود و اگر معامله ی شیرینی می کرد حداکثر 3 هزار تومان به

 

جیب می زد.چند وقتی بود که کارها حسابی خوابیده بود و دریغ از یک پاپاسی پول سیاه.رکود

 

اقتصادی مجبورش کرد که به نا چار با سرافکندی تمام دست نیاز به سوی پدر ومادر دراز کرد

 

 اما جواب رد شنید.برادرا و خواهرا هم به نوعی از دادن پول طفره رفتند.با چشمانی پر از اشک

 

حلقه ی ازدواجش را در آورد و خرج کرد،با پول آن دو هفته ای مدارا کرد اما بعد دو باره لنگ

 

یک دونه نان شد.سرانجام وقتی که از زمین و زمان دلش گرفته بود و در حالیکه دم غروبی از

 

آسمان نم بارونی می زد،رفت زیر تیر چراغ برق کم سویی ایستاد و از صمیم قلب گفت:آی خدا

 

،دیگه هیچکی به من اعتباری نمی کنه.اگه قراره تا به این حد خودم را پیش دیگرون پست کنم یک

 

لطفی کن همین حالا منو از این دنیا ببر.خدایا دندون دادی ؛دستت درد نکنه ولی از نان خبری

 

نیست.دیگه هیچ دلبستگی به این دنیا ندارم.قطره اشک هنوز از چشمش نیافتاده بود که یک

 

موتوری نا شناس از اون طرف خیابان دور زد و درست جلو پاش ترمز کرد.از لهجه اش مشخص

 

بود که اهل این شهر نیست.موتوری گفت: از فلان شهر اومده تا اینجا موتوری بخرد و حالا نمی

 

داند باید کجا برود.نور امیدی در دلش روشن شد.خریدار را به خانه اش برد اما آهی در بساط

 

نداشت تا از او پذیرایی کند.کف کرد وقتی دید در داخل ساک همراه خریدار انواع و اقسام

 

خوراکی ها و حتی سوسیس و نان هم بود.خریدار را در خانه تنها گذاشت تا برود موتوری را که

 

سراغ داشت برای فروش بیاورد.برای گرفتن موتور از صاحبش مدتی علاف شد آخه طرف به

 

نماز ایستاده بود ،آنهم چه نمازی!موتور را گرفت و به خانه اش برگشت.از خریدار خواست که

 

بیاید و موتور را ببیند  اما خریدار در حین کشیدن غذا گفت:من این موتور را می خواهم بدون

 

آنکه آن را ببینم. چون صدای موتور را شنیدم وبه سالم بودنش پی بردم.سپس پیشنهاد قیمت داد و

 

 آنهم چه قیمتی!سود باور نکردنی نصیبش شد و به برکت آن آینده ای بسیار درخشان برایش رقم

 

خورد.شاید اگر این داستان را می شنیدم منم باورم نمی شد ولی این چند سالی که در یکی از واحد

 

های ساختمانی او مستاجر هستم و کرایه ای هم نمی پردازم ماجرا را برایم قابل لمس تر می کند.

 

جالب تراینکه تقریبا هر روز پدر و مادر و یا خواهرا و برادرا ی طرف با کوهی از مشکلات

 

روزمره به خانه اش می آیند و او نیز با سعه ی صبر همه را خشنود می سازد.حکایت این ژال

 

والژان وطنی و عمل کردن فاز ملکوتی ماجرا جای تعمق و تامل دارد!نظر شما چیست؟

 

 

 

استیصال


 

در صف چند ده کیلومتری گمرگ ،پلیس جلو خودرویی را گرفته بود که

خارج از صف طی طریق می کرد.راننده با خیال راحت برگه ی ماموریت

خود را ارائه داده و مدعی بود هر چه سریع تر باید برود.افسر پلیس در

عین خستگی و درمانده گی گفت:هر یک ساعت چندین ماشین بی

نوبت عبور می کنند و علاوه بر به وجود آوردن بی نظمی همه شون

هم برگه های رنگارنگ ماموریت دارند. آخه من چی کار می تونم

بکنم!؟هزاران چشم مسافرین خسته در صف؛ ناظر نا کارامدی ما

هستند!هر کس در خلا قانونی موجود سعی دارد زودتر گلیم خودش را

از آب بکشد و ما هم در عین دلخوری می بایست چشم روی هم

بذاریم.انگاری صف فقط برای این ملت درست شده و ما هم فقط باید

مواظب آنها باشیم.اینا که بدبختا!خودشون تو صف هستند  یه فکری

برای بی نوبت ها باید کرد!!افسر خسته و کوفته کلاهش را از سر در

آورد .عرق پیشانی اش را پاک کرد و با خود گفت:معلوم نیست این

عرق خستگی کاره یا شرمندگی از زن و بچه ی مردم!!سپس برگه ی

ماموریت را به راننده پس داد و گفت:تو هم بیا جلو چشم ما بی نوبت

برو!چه کاری از دستم ساخته است!!؟ 

 

 

سفر نامه- قشم


 

جزیره ی قشم با وسعت 1491 کیلومتر مربع و 120 کیلومتر طول و 11 کیلومتر عرض در خلیج

 

فارس ایران واقع شده است.رفتن به این جزیره به کمک لنچ و از بنادر خمیر،بند عباس و پهل

 

 صورت می گیرد.خود جزیره از سه قسمت عمده ی تجاری به نام های قشم،لافت و در گهان

 

تشکیل شده است.برای اکثر مردم بازار بزرگ در گهان بهترین محل خرید اجناس است.بازار

 

درگهان از دو قسمت جدید و قدیم تشکیل شده و عمدتا محل خرید و فروش البسه به حساب می آید.

 

در این بازار انواع لباس بخصوص لباس های زیر به صورت جین فروخته می شود.فرودگاه قشم

 

در لافت قرار دارد و قرار است در اینده یک پل هوایی جزیره را به خاک ایران مربوط سازد.

 

جزیره دارای چندین پمپ بنزین نیز می باشد.از نقاط دیدنی جزیره ی قشم پارک دلفین ها،جنگل

 

های حرا و وجود حلقه چاههای متعدد پناهگاهی می باشد.اولین حال و هوای متفاوت را هنگام

 

عبورملت با ماشین هایشان به وسیله ی لنچ احساس می نمایید.هر چند جمعیت قشم حدود 100

 

هزارنفر است اما هنگام تعطیلات افزون بر یک میلیون نفر به ساکنان جزیره اضافه می شود؛طبیعتا

 

با هجوم جمعیت کمبود شدید امکانات و مواد غذایی چشمگیر است.هنگام خرید باید سعی شود تا

 

حد ممکن از فن چانه زنی استفاده بهینه نمود.بیشتر مغازه داران از استانهای دیگر می باشند

 

بنابراین احاطه ی لازم را در فروشندگی دارند.حرف اول اجناس را پوشاک می زند آنهم از نوع

 

چینی و ایضا لوازم برقی هم.لازم است قبل از خرید نسبت به امتحان اجناس برقی اقدام فرمائید در

 

غیر این صورت از خرید منصرف شوید.ساکنان بومی جزیره بیشتر به دست فروشی اشتغال

 

دارند و از نیمه ی شب به بعد تک فروشی اجناس در جلو پاساژهای بسته دنیایی دارد.بازار خود

 

قشم از مغازه ها و کلاس بالاتری برخوردار است و به نسبت بازار در گهان قیمت ها اندکی بیشتر

 

است.بنابراین از نظر لردی به ترتیب اول قشم دوم در گهان و سوم لافت قرار دارند.در مجموع

 

مسافرت به قشم خالی از لطف نیست مخصوصا اگر از وجود یک همسفر خوب برخوردار

 

باشید.ما که حالش را بردیم چرا که همسفر خوبمان سنگ تموم گذاشت و قشم گشتی را به خوبی

 

سپری کردیم.

 

-                                                                                                                                   از همراه بردن چادر مسافرتی فراموش نشود.

 

حتی المقدور از سفر به قشم در تعطیلات رسمی بپرهیزید.

 

تن ماهی و کنسرو ها گاها حکم طلا می یابند.

 

زمستان بهترین فصل مسافرت به قشم است.

 

حتما قبل از خرید از قیمت اجناس در ولایت خود آگاهی حاصل فرمائید.

 

بازار مالامال از اجناس تقلبی و غیر اصل است.

 

قبل از خرید از مغازه های اطراف قیمت بگیرید.

 

برای رفتن به قشم فقط راه اصلی را بر گزینید و میان برها را بی خیال شوید.

 

معضل جیش و جیش گاه هم که مثل همه جا به قوت خود باقیست.

 

راستی فرت فرت باید دستها شسته شود چرا که جمعیت و آلودگی بالاست.

 

حتما به قشم یک سری بزنید،ترجیحا هواپیما اما اتومبیل هم بیراه نیست.فکر پیاده روی را هم

 

از سرتان به کل خارج کنید چون عمرا به مقصد نمی رسید.

 

 

بی سرزمین تر از باد



وقتی موضوعی محدود است در قالب و ساختار محدود جا می گیرد.اما وقتی صحبت از موضوعی با وسعت جهانی است

اصول قالب و ساختار مفهومی نخواهد داشت و هیچ ظرفی نمی تواند پذیرای معنایی به این گستردگی باشد.

صحبت از همدل و همدلیست که از یک یا علی گفتن ساده آغاز و تا خدمت به همنوعان را شامل می گردد.همدلی مرز و

خط کشی و یا رنگ و رنگ کاری نمی شناسد و واژه ای نیست که در قالب به خصوصی آرام گیرد.هر کسی که عطوفتی در

دل دارد و به نوعی آنرا با دیگران شریک شود ،همدلی پیشه نموده و اساس همدلی بر گرفتن باری از مشکلات یک همدل

دیگر است.فرستادن یک صلوات برای دل های ریش،سنگ صبور بودن و راز دل بیان کردن جهت سبک کردن خویش و

گرفتن دستی از کسی در حد توان جلوه های همدلیست که سفید و سیاه و زن ومرد نمی شناسد.شاید کم ترین کاری که یک

همدل می تواند انجام دهد دادن مشورت بر اساس دانسته ها و تجربیات خویش است به دیگر همدلی که نیازمند راهنمایی

است.به هر حال اگر دنیا را مالامال از گرگهایی بدانیم که با دهان باز آمادگی بلعیدن همه چیز را دارند و طعمه ای

سر گشته را به یاد آوریم که به چه کنم گرفتار شده این کمترین وظیفه ی همدلیست که راه را از چاه به او بنماید بلکه

شانس با او یار گردد.اما غرض از این گفتار این بود که همدل در آستانه ی یک سالگی اش برای خود قالب و

ساختار مشخصی قائل نیست و همچنان که صفاتی مثل مهربانی ،راستگویی و عدالت مقید به زمان و مکان خاصی

نیستند همدلی هم فارغ از هر گونه قالب خاص است که قالب شکنان بر آن دل خوش نموده اند!لذا همدلی را هم دل خوش

است نه رنگ و قالب مشخصی و هیچ توفیری ندارد که لطف و عطوفت در چه ساختاری عرضه شود مهم اینست که

همدلی و همزبانی جاری باشد حال با هر شکل و با هر رنگی ؛درست عین باد که همیشه ی خدا می وزد و هر گز

محصور به هیچ سرزمین و بلادی نیست!