تیر چراغ برق
تیر چراغ برق
کارو بارش خرید و فروش موتور بود و اگر معامله ی شیرینی می کرد حداکثر 3 هزار تومان به
جیب می زد.چند وقتی بود که کارها حسابی خوابیده بود و دریغ از یک پاپاسی پول سیاه.رکود
اقتصادی مجبورش کرد که به نا چار با سرافکندی تمام دست نیاز به سوی پدر ومادر دراز کرد
اما جواب رد شنید.برادرا و خواهرا هم به نوعی از دادن پول طفره رفتند.با چشمانی پر از اشک
حلقه ی ازدواجش را در آورد و خرج کرد،با پول آن دو هفته ای مدارا کرد اما بعد دو باره لنگ
یک دونه نان شد.سرانجام وقتی که از زمین و زمان دلش گرفته بود و در حالیکه دم غروبی از
آسمان نم بارونی می زد،رفت زیر تیر چراغ برق کم سویی ایستاد و از صمیم قلب گفت:آی خدا
،دیگه هیچکی به من اعتباری نمی کنه.اگه قراره تا به این حد خودم را پیش دیگرون پست کنم یک
لطفی کن همین حالا منو از این دنیا ببر.خدایا دندون دادی ؛دستت درد نکنه ولی از نان خبری
نیست.دیگه هیچ دلبستگی به این دنیا ندارم.قطره اشک هنوز از چشمش نیافتاده بود که یک
موتوری نا شناس از اون طرف خیابان دور زد و درست جلو پاش ترمز کرد.از لهجه اش مشخص
بود که اهل این شهر نیست.موتوری گفت: از فلان شهر اومده تا اینجا موتوری بخرد و حالا نمی
داند باید کجا برود.نور امیدی در دلش روشن شد.خریدار را به خانه اش برد اما آهی در بساط
نداشت تا از او پذیرایی کند.کف کرد وقتی دید در داخل ساک همراه خریدار انواع و اقسام
خوراکی ها و حتی سوسیس و نان هم بود.خریدار را در خانه تنها گذاشت تا برود موتوری را که
سراغ داشت برای فروش بیاورد.برای گرفتن موتور از صاحبش مدتی علاف شد آخه طرف به
نماز ایستاده بود ،آنهم چه نمازی!موتور را گرفت و به خانه اش برگشت.از خریدار خواست که
بیاید و موتور را ببیند اما خریدار در حین کشیدن غذا گفت:من این موتور را می خواهم بدون
آنکه آن را ببینم. چون صدای موتور را شنیدم وبه سالم بودنش پی بردم.سپس پیشنهاد قیمت داد و
آنهم چه قیمتی!سود باور نکردنی نصیبش شد و به برکت آن آینده ای بسیار درخشان برایش رقم
خورد.شاید اگر این داستان را می شنیدم منم باورم نمی شد ولی این چند سالی که در یکی از واحد
های ساختمانی او مستاجر هستم و کرایه ای هم نمی پردازم ماجرا را برایم قابل لمس تر می کند.
جالب تراینکه تقریبا هر روز پدر و مادر و یا خواهرا و برادرا ی طرف با کوهی از مشکلات
روزمره به خانه اش می آیند و او نیز با سعه ی صبر همه را خشنود می سازد.حکایت این ژال
والژان وطنی و عمل کردن فاز ملکوتی ماجرا جای تعمق و تامل دارد!نظر شما چیست؟
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و