در صف چند ده کیلومتری گمرگ ،پلیس جلو خودرویی را گرفته بود که

خارج از صف طی طریق می کرد.راننده با خیال راحت برگه ی ماموریت

خود را ارائه داده و مدعی بود هر چه سریع تر باید برود.افسر پلیس در

عین خستگی و درمانده گی گفت:هر یک ساعت چندین ماشین بی

نوبت عبور می کنند و علاوه بر به وجود آوردن بی نظمی همه شون

هم برگه های رنگارنگ ماموریت دارند. آخه من چی کار می تونم

بکنم!؟هزاران چشم مسافرین خسته در صف؛ ناظر نا کارامدی ما

هستند!هر کس در خلا قانونی موجود سعی دارد زودتر گلیم خودش را

از آب بکشد و ما هم در عین دلخوری می بایست چشم روی هم

بذاریم.انگاری صف فقط برای این ملت درست شده و ما هم فقط باید

مواظب آنها باشیم.اینا که بدبختا!خودشون تو صف هستند  یه فکری

برای بی نوبت ها باید کرد!!افسر خسته و کوفته کلاهش را از سر در

آورد .عرق پیشانی اش را پاک کرد و با خود گفت:معلوم نیست این

عرق خستگی کاره یا شرمندگی از زن و بچه ی مردم!!سپس برگه ی

ماموریت را به راننده پس داد و گفت:تو هم بیا جلو چشم ما بی نوبت

برو!چه کاری از دستم ساخته است!!؟