وقتی قرار باشه ساعت ها روی یک جنازه وقت صرف کنی و با تنها ابزارت که یک سوزن باشه

 

خاک های داخل  حدقه ی چشم اونو باک کنی خواه ناخواه یه سئوالاتی برات به وجود می آد که

 

این خدا بیامرز یه زمانی چه کبکبه و فیس و افاده ای برا خودش داشته وحالا چی به روزگارش دراومده!

 

 

بعدازساعت ها کارکه از قبرستون میام بیرون ،نگاهم به اطرافم ،آدماو صحبت ها یه جور دیگه

 

است.تنها چیزی که برام عمرا مفهومی نداره نخوت و غرور واونی که می ترسونم جفا هایی است

 

که بعضی در حق بعضی دیگر می کنند.

 

تو افکارم غرقم که صدای راننده منو به خود میاره:آقا ی مهندس فردا برای کار باید  کدوم

 

گوری بریم!؟