سفر نامه – سبزوار- بخش پایانی
بناهای تاریخی این شهر زیاد نیست اما آنچه را هم که دارند قدر نمی دانند یا از اهمیتش غافلند.اکثر این آثار یا
محصور دیوارها هستند یا ناشناس.شاید روزی دلسوزی برای آنها یافت شود و آنها را از غربت در آورد.یکی از
نقاط دیدنی شهر محدوده ی شهر بازی در شمال است که بی دریغ پر طرفدارترین مکانش توالتهای تمیز آن
است.ادوات بازی همگی مربوط به قرن ششم و هفتم هجری بوده و ظاهرا سعدی گلستان را بروی یکی از همین
وسایل قرون وسطایی سروده است.از آن زمان تاکنون هیچ نو آوری درخوری که چه عرض شود روغن کاری هم
به عمل نیامده است.در فلاکت این اوضاع همین بس که قایق ها،اسب ها و چند مورد دیگر به ضرب زور بازو به
چرخش در می آیند زیرا می گویند که از عهره ی هزینه های برق ادوات بر نمی آیند پس بر نیروی ماهیچه تکیه
دارند و عجیب اینکه بلیط هم دریافت می نمایند!!اما نوبت به دستگاه هنر هفتم می رسد.در خصوص این امر باید
گفت در چندین سال پیش اینجا 3 سالن سینما داشته و در حال حاضر فقط یک سینما دارد.چه رابطه ای بین آمار
هنر دوستان گذشته و فعلی سینما با دنیای تصویر می توان برقرار کرد؟تازه خبر ندارید که همین تک سینما تا به
حال چندین بار آتیش گرفته و در خصوص به روز بودن هنوز که هنوز است همان فیلم دختر لر را از بدو اختراع
سینما تا کنون نمایش می دهد.ناگفته نماند که سیستم صوتی این سینما به گونه ای طراحی شده که هر بار که فیلم را
می بینید آرزو می کنید کاش سینما همچنان صامت می ماند.لازم شد به وجه تسمیه ی بعضی از میادین شهر هم
اشارتی شود مثل فلکه ی بیضی که بیضی شکل است ،فلکه ی سه گوش که مثلث گونه است.فلکه ی شهربانی که
در حاشیه اش پاسگاه مربوطه واقع شده ،فلکه ی سی و سه هزار متری که حسابش با موجودیش جور در نمی
آید،فلکه ی زند که خیلی ها به اشتباه به جنس مخالف آقایان تعبیرش می کنند،فلکه ی ستون یادبود سابق که الان
پیکره ی مادر بر آن جا خوش کرده،فلکه ی باغ ملی که تندیس حاج ملا هادی در مایه ی قهرمانان هری پاتر
نصب شده است.فلکه ی سیلو که سیلوی گندم با هیبت روسی عظیمش در نزدیکی آن قرار دارد.فلکه ای که از
سابق تا به حال به فلکه ی بیکارا شهرت داشته و این اواخر با گذاردن نام فلکه ی اسرار برای آن آبرو جا کردن
هر چند که هنوز پاتوق قبلی هاست.در جنوب شهر فلکه ای است که نقش مهمی در وقایع تاریخی معاصر
دارد.سبریز که برگرفته از سر بریز بوده و بر می گردد به جریان گردن زدن اهالی شهر به دست مغولان .لازم به
ذکر است ستمی که بر مردم این دیار برفت خود سبب ساز قیامی خونین با عنوان سربداران گشت که بعدها
خاستگاهی شد برای برچیدن حکومت مغول ها.بعدا همین فلکه ی سربریز را یاسر عرفات به نام خود زد و چون
خیلی از این فلکه خوش آمد آنرا ملی اعلام کرد و با نام فلکه ی فلسطین شهرت جهانی یافت.بعد تر که مردم بین
اسامی نهاده شده بر این فلکه گیج می زدند به اتفاق آرا همان سبریز را برایش ترجیح دادند.اما حکایت فلکه ی
شیرا چیز دیگریست.این فلکه که با دو شیر و یک ساعت تزئین گشته بود و به نوعی یاد آور دوران رژیم گذشته
بود تخریب و به جای شیرها ؛کفترها ساخته شدند ولی عجیب اینکه به هر کی می گفتی فلکه ی کفترا،شاخکشان
نمی زد و هنوز که هنوز است با وجود این دو کبوتر باید هنگام آدرس دادن فلکه ی شیرا را بر زبان راند تا
شناسایی انجام شود.آب و هوای این شهر رابطه ی مستقیمی با چهره های عبوس مردم دارد یعنی زمستان خشک و
سرد و تابستان خیلی گرم اینجا باعث شده که بیشتر مردم شهر دائما اخمو به نظر آیند.اما این همه کاستیها و نا
هماهنگی ها یک مزیت هم داشته و آن اینکه در این تنگنا ها استعدادهایی که شکوفا شده اندهمگی ناب و منحصر
بفرد بوده اند.از دکتر علی شریعتی گرفته تا محمود دولت آبادی با کتاب معروف کلیدر،حاج ملا هادی اسرارو
ابوالفضل بیهقی ،واعظ کاشفی و مجسمه سازان نامی، سیاستمداران نام آشنا،کاریکاتوریست های مطرح در سطح
جهانی و طبیبان حاذقی که در مقیاس ملی شهرتی به هم زده اند.ادیبان،شاعران هم که جای خود دارند.نکته ی آخر
اینکه اگر امکانات و باید ها مهیاتر بود در پناه یک مدیریت دلسوزانه به حتم نام آورران بیشتری از دیار سربداران
رخ می نمودند.
((خلاص))
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و