لطفا...!

- اینکه انسان به علت در تنگنا قرار گرفتن یا استیصال مرامی پیشه خود سازد که به چشم دیگران به نیکی ازش یاد کنند هرچند درنفس خود می تواند به گونه ای تحول وتغییر مثبتی تلقی شوداما سزوارترآن است که آدمی قبل اینکه مجبور گردد ،به اختیار رفتارواخلاقیاتش را متحول سازد نه به جبر زمانه.

- سختیها و مرارتهای روزگار شاید که فرصتی فراهم سازد تا انسان با نگرشی درخود درپی اصلاح گذشته بر آید اما بی شک آن حال وهوای خوب و نیکویی که فردازابتدا با آن رشد ونمو یافته را نخواهد داشت.

- اما نظر متفاوتی هم هست که می گویدهروقت انسان به هر دلیل دچار دگرگونی روحی شود به نحویکه دررفتارش نمود پیدا کند خود مثبت تلقی می شود چه به جبر باشد وچه به اختیار.مهم هر چه سریع تر قرار گرفتن درمسیرتحول است و علتش نمی تواند زیاد مهم باشد.

- حال سئوال اینجاست:آیا انسانی که به سبب درماندگی وجبر دچاریکسری تحولات می شود می تواند باعث حال خوب برای اطرافیانش شود؟چرا که نه.حال خوب ،انرژی خوب در پی خواهد داشت وبسته به منبع اش می تواند تاثیرگذار باشد.

هرچه منبع انرژی از قدرت جذب و قابلیت بیشتری برخوردار باشد می تواند تاثیر گذارتر باشد.

- حال فرض را براین بگیرید که به جبردچار تحولات مثبتی شده اید و آنچنان دررفتارتان تغییر ایجاد شده که در نزد بعضی به کعبه ا ی ازآمال وآرزوها بدل شده اید.آیا به دیگران اجازه می دهید که از شما بتی بسازند درجهت ارضای عواطف واحساسات؟

به یقین بت وبت سازی با اصل موضوع که تحول وانقلاب روحی است در تضادخواهد بود.پس انسانی که متحول شده هرگزاجازه نخواهد داد که ازاو بعنوان الگوی برتر یاد کنند چرا که این مقام را صرفا مختص اولیا خدا می داند ولی باید کاری کند تا با انگیزش درآوردن دیگران ازطریق اعمال پسندیده ،طرفدارانش درجهت خوبیها گام بردارند بدون هیچگونه غرض یا افراط.

- انسانی که به هر دلیل ممکن،سعی در مثبت بودن دارد خود به خود به نیروهای مطلوبی تجهیز می شود که می تواند دردیگران تاثیر بگذارد.اما نباید چنان مغرور یا فراموشکار شود که از خود بتی بسازد تا دیگران ،مطیع بی چون و چرایش گردند و اینکه خود افراد نیز باید بسته به نیازشان ازوجود چنین فردی بهره ببرند و اطاعت محض و بدون قید و شرط و واگذاشتن همه چیز به اوازدرایت و منطق به دور خواهد بود.

- الغرض سعی ننماییم که از کسی بتی بسازیم و تمام نیازها ی خود را در او بجوییم چراکه این مقام فقط و فقط دراختیار خدا و اولیایش می باشد و مابقی صرفا می توانند تا حدودی اثر گذار باشند.به دیگر سخن، نباید ازکسی بتی ساخت چرا که هیچ بتی بی عیب و نقص نیست و گل بی خار فقط خداست.

بعدا نوشت:خدا وکیلی اگه فهمیدید چی نوشتم ترجمه اش رو برام بفرستید.نوشته هاهم بسته به حال و روز آدم داره.

لعنتی!

سرطان!حال که مانند اختاپوس چنگ برزندگیم انداخته ای وازهربازویت به جزمرگ و یاس چیزی عایدم نمی شود ومثل دشمن خونخواردرکمین،هرلحظه ضربات مهلک موذیانه ای برپیکرم وارد می نمایی وبا خیالی آرام تماشاگرذره ذره آب شدنم هستی تا ازهم بپاشم،تصمیم را گرفتم.

تورا به مبارزه می طلبم اما نه به شیوه ی خودت ناجوانمردانه.اگرگلویم را می فشاری وتوانم رااندک اندک می زدایی، به چنگ ودندان پاسخت می دهم.شاید ضرباتت محکم باشد وبه ظاهرکاری اما توان من هرچه باشد نهایت استفاده را خواهم برد تا تلافی نمایم.

اگر زورم به نیم کردن کمرت نرسد با دندانهایم می درمت وبه ناخن می خراشمت.هرچند حضورت دهشتناک وطریقت وحشیانه وقدرتت زبانزدهمگان است،اما ماهم بی کس و کار نیستیم .کلی دعا ، ذکرو لطف و اراده پشتوانه ام است که می تواند نه تنها تو را بلکه قوی ترازتوراهم به زانو در آورد.حال هرخبطی خواستی بکن. نمی دانم سروکله ی پلیدت ازکجاوچرا پیدا شد اما بدان بیدی نیستم که به این سادگی خود را آماج بادهای متلاطمت سازم.

تا قوت هست وخدایی بالا سرم وبااتکا به لطف ومحبت دوستان گلم دست برزانوهایم خواهم گرفت و یا علی گویان دربرابرت خواهم ایستاد.بماند که خواسته یا ناخواسته، امید خیلی ها هم شده ام واین خود دلیلی شده برای ایستادگی دربرابرت.

حال بچرخ تا بچرخیم بیماری کریه منظرنامرد.نبردی درمیانه ی میدانم آرزوست.ازهمه کس وهمه چیز ازقرآن گرفته تا دعای دلهای پاک را به یاری می طلبم تا چنانچه ایزد بخواهد مغلوبت سازم.

به حرمت این روزها وشب های محرم من هم پرچم ایستادگی برخواهم افراشت ودربرابریاس وناامیدیت مقاوم خواهم ایستاد.مطمئن باش به آسانی نمی توانی برمن فائق آیی چراکه حق،حسین(ع) ودوستان را در کنارم دارم.

خدایا!یاران!

مرا دریابید ووامگذارید تا بتوانم دربرابراین بیماری سهمگین دوام بیاورم وشاهد به زانو درآمدنش باشم.

 

آدم خوبا

حتما قرارنیست آتش گلستان بشه یا ناگهان چشمه ای اززمین جوش کنه تا ما معجزه بخوانیمش.خاصه اینکه معجزات متعلق به پیامبران بوده وگواهی ادعاشون به شمارمی رفته است.اما گاهی اتفاقاتی برای ما انسانها می افته که درحد خودش کم ازمعجزه نیست.

به عنوان مثال اتفاقاتی برای خیلی ها رخ میده که گذشته ازخوب یا بد بودنشان پیامدهایی درپی دارند که شگفتی آوروتامل برانگیزند.سیلی می آید،دچار بیماری سختی می شوید،هوا کولاک می کند ویا حتی رفتن به سربازی و ...

طرف را می اندازند برای خدمت سربازی به یکی ازدوردست ترین وخطرناک ترین مناطق مرزی کشوراما ازقضا مهرش به دل رئیس پاسگاه وافسرمافوقش می افته وبعد دو سال محک خوردن حتی حاضر میشه تنها دخترش را به ازدواج همون سربازدربیاره وبا کلی پشتوانه ی آنچنانی دخترودامادش را راهی پایتخت کنه اونم باحداکثرامکانات عالی.

سیلی مهیب می آید وشخصی ثروتمند برای کمک به آن منطقه می رود ودرنهایت تصمیم می گیره بعد بازسازی کارخانه ای را راه اندازی کنه وکلی ازجوانان آن محل را به نوعی سروسامان بده واین در حالیست که قبل سیل بحران بیکاری درآن منطقه بیداد می کرده است.

گرفتاربیماری سختی می شوید و دل مشغولی هایتان را دردنیای مجازی به اشتراک می گذارید.ناگه فردی یا بهتربگم انسان وارسته ای پیدامیشه که همدم تنهایتان ازآب درمیاد وازتمام وجودش مایه می گذاره تا همه جوره ساپورتتان کنه آن هم بدون اینکه دیده یا شناخته باشیدش.

فارغ ازنتایج،این گونه اتفاقات به خودی خودازکرامات والطاف الهی به حساب میاد که فردی سبب ساز و بانی خیربرای دیگران میشه .اگرپیدایش این الطاف منتج به نتایج مثبتی شود که فبها اما اگرچنین هم نشد بازهم باید خداوند را شاکر بودکه انسانهایی را مامورکرده که درحد توان منشا خیروبرکت برای همنوعانشان گردند.

پس وجود چنین انسانهایی نهایت لطف خداست وباید قدردان آنان بود که سبب تحول روحی وحتی مادی برای دیگران هستند.ضمن اینکه زیاده خواهی وانتظارات بیش ازاندازه ازاین آدم خوبا هم می تونه به نوعی ناسپاسی تلقی بشه.

خدا به همه ی آدم خوبا مخصوصا افرادی ازاین دست که نیتی به جزخوبی کردن ندارند عزت وسلامت عنایت بفرماید.

(آمین)

حفظ ظاهر

وقتی بعد 11 روز ازآی سیو به بخش منتقل شدم،ترجیح دادم که در وی آی پی بستری شوم.اتاقم درست روبروی راهرو بود و معمولا برای اینکه حوصله ام سر نره دررا نمی بستم ومراجعه کنندگان را تماشا می کردم.

آن روز صبح پسرکی جوان حدود 22 ساله را آوردند و دراتاق خصوصی بغل دستم بستری کردند.طفلکی را با من عمل کرده بودند ولی فیزیکش زیاد روبراه نبود.ساعتی بعد خانمی جوان که ظاهرا مادرآن جوان بود درراهرو پدیدار شد.قبل از ورود به اتاق پسرش خوش وبشی با من کرد وبا خوندن نوع بیماریم دربالای تختم باهام اظهار همدردی نمود.

در طول یک هفته ای که درآنجا بستری بودم به کرات شاهد بودم که مادر پسرک به داخل راهرو میامد و د مقابل آینه می ایستاد وبعد مرتب کردن سرووضعش آرایش سبکی می کرد و بازبه داخل اتاق می رفت.آخر وقت هم که بیرون میامد آرایش صورتش به خاطرگریه های مکرر کاملا به هم ریخته بود.عجبا اینکه این قصه هرروز تکرار می شد و مادر فداکارهی سعی می کرد با ظاهری درخور با پسرش روبرو شود تا بلکه روحیه اش افول نکند.

آن پسر جوان به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده بود واوج بیماری را می گذراند.بارها شاهد حضور دسته جمعی و اورژانسی دکترهاونرس ها بودم زیرا حال پسرک تقریبا دائم به هم می خورد.من چون دستگاه رقیق کننده ی خون به صورت دائم متصلم بود قادر نبودم که به ملاقاتش بروم بنابراین همه اش سعی می کردم با خواندن دعاهایی که بلد بودم برایش استعانت بجویم.

یک روز هم دختری جوان را دیدم که ظاهرا نامزد پسرک بود.او قبل ازورود وملاقات بی تابی می کرد وقادر نبود دررا بازکند ومریضش راببیند.مادر پسرک هرچه از او درخواست می کرد که آرام گیرد و بداخل اتاق بیاید ،دخترک امتناع می کرد و گریه امانش نمی داد.بناچاراورا به اتاقم فراخواندم و با عنوان کردن نام بیماریم بهش گوشزد کردم:راستش من که نسبتی با شماهاندارم وحالم هم بدک نیست با دیدن بگومگوهای شما وروحیه تان حسابی حالم دگرگون شد و دارم اذیت می شوم.همچنین رو به دخترک ادامه دادم:توکل کن به خدا،یک حمد و سوره بخوان و وارد اتاق شو.به هرجهت ،هر حال و روزی که هم داشته باشی به حد نگرانی مادر پسرک که نمی رسی.پس سعی کن حداقل با حفظ ظاهرهم که شده به نامزدت روحیه بدی.

دخترک کمی آرام شد و به راهرو برگشت ومادر شوهرش هم با یک آرایش سطحی اورا آماده ی ورود به اتاق کرد.هنگامی که دخترک دستگیره را گرفت نگاهی به من انداخت انگار هنوز شک داشت که چه باید بکند.منم محکم گفتم:یا علی.دختر با زهرخندی وارد اتاق بیمارش شد ودررا بست.مادر پسرک هم با تکان دادن سر ازمن تشکرودرپی اش رفت.

ساعتی بعد دخترک و مادر شوهرش ازاتاق بیرون آمدند و قبل رفتن آمدن که ازمن تشکر کنند.آرایش جفتشان حسابی به هم ریخته بود وخدا می داند که چه قدر سخت بر آنان گذشته بود اما به هرروی وخدا رو شکر موفق شده بودند.

هنگام ترخیص از بیمارستان از خدا خواستم یا پسرک را شفا دهد یا هرچه زودتر ازاوراضی شود چرا که واقعا هم خودش و هم اطرافیانش بسیار در اذیت بودند.حمد و سوره ای درپشت اتاقش قرائت کردم وازبیمارستان خارج شدم.

حکایت همسایه

یکی از همسایه های خوب که خیلی مورد احترام همگان است وقتی شنیده بود که سرطان گرفته ام بسیار متاثر شده بود و در همه جا ابرازاحساسات و لطف نسبت به من داشته اما به هردلیل تا آنروزموفق به دیدن حضوریم نشده بود.

آن روز عصر که قدم زنان از جلومنزلشان می گذشتم دیدم درب منزلشان باز ومشغول امورات داخل حیاطشان است.ناخواسته آرام تر گام برداشتم تا متوجه نشود؛صرفا به این دلیل که با دیدنم مکدر نشود.اما هنوز زیاد ازمحدوده ی منزلشان دور نشده بودم که صدایم زد.

به ناچاربرگشتم وهرآنچه که متصور می شدم درچهره اش عیان دیدم.با چهره ی غمگین و بی مقدمه سر بروی دوشم گذاشت و ازته قلب چند دقیقه ای گریست.گریه حتی امان حرف زدن بهش نمی داد.کمی که آرام گرفت درچشمانم نگریست و انگاری دنبال کلماتی برای ابرازمی گشت.

اوضاع را که چنین دیدم برعکس روال معمول،من شروع به دلداریش کردم وگفتم فلانی بیش از حد زندگی را دوست دارم و دلم نمی خواهد بمیرم.اما چه کنم که جریان یک طرفه است.یک طرف قضیه بیماری مهلک قرار دارد که تقریبا همه کس مغلوبش می شوند وهمه کس هم با گفتن اینکه خدا شفایت بدهد عملا اعتراف می کنند که ازدست هیچکس کاری ساخته نیست مگر خداوند.

طرف دیگر قضیه هم من ایستاده ام که عملا ازقبل نبرد را باخته و ناگزیر از تسلیم هستم.اما در این وسط یک امایی هستش و اونم وجود خدایی مابین این کشمکش است.خدا خودش می داند که من حیات را دوست دارم وعاشق نفس کشیدنم اما درعین حال تصمیم گیرنده نیستم و دراین نبرد نابرابرهم در موضع ضعف قرار دارم حال که منو می شناسه واز نیازم به زندگی هم آگاه وحرف اول و آخر رو هم خودش می زنه چه می توان کرد؟ اگر صلاح بدونه دستمان را می گیره وگرنه ما هم میریم پیش اونای دیگه. پس ناچارم ازسر نهادن به حکمتش وهیچ کاری هم نمی توانم بکنم تا او چه خواهد.

گفتنی ها راکه گفتم کمی آرام شد واین نخستین باری نبود که من مریض می باید مخاطب سالمم را دلداری می دادم.این هم از عجایب درگیر شدن با این بیماریست که باید باهاش کنار بیایی.

هنگام خداحافظی با این همسایه ی خوب مطمئن بودم که یک چیز درگلویش بدجوری گیر کرده بودولی بر زبان نیاورد یعنی همون ان شا ا... خدا شفایت دهد!

همچنان که ازهم دور می شدیم سنگینی نگاه و تلاطم افکارش را بخوبی احساس می کردم.خداحافظ همسایه ی خوب من،کاش دوباره ببینمت ولی باور کن همین هم ازعهده ی من خارج است!

به چه کارت آید دوست!؟

قدم هایت پا به پایش،نفس هایت هماهنگ دم  وبازدمش،فارغ از عالم وآدم غرق لحظه های باهمی،همه تن دوست شدن ،خویش ندیدن وبه جزدوست نگفتن و دوستی نطلبیدن.اما آخر چه؟

به چه کارت آید دوست!؟به جز درد حرمان وشفقت ناتمام درحق دلش. رفتنت ،داغ نهادن وآه بردلش گذاشتن.ندیدنت ارمغان ابدی. همان به که نه دوستی باشد ونه مهرووفایی.خودت باشی،بدون دغدغه ی اینکه مباد روزی با نبودت دلش را بچزانی.

ولی مگرمی شود آخر!!دل را چه کنیم!!

اشاره

فقط به یک اشارت می تواند نگاهت را به زندگی عوض کند.کافیست حالیت کند که رفتنی شدی.بعد،رنگ ها برایت واقعی تر می شوند .فرصت ها عزیز تر و هشدارها جدیی تر.آنوقت است که به معنای واقعی هر چیزی پی می بری ،معنایی که یا به سراغش نمی رفتی یا جدیش نمی گرفتی.

مناجات نامه

الهی الهی!موی و کرکم بستاندی و مرا کچل خود ساختی.دو کرت میراندیم و باز نفسم دادی.به جای عشق و حال و لعبت،حکیم و قرص و دوا ملازمم کردی.جثه ام را نیم کردی و خوراکم را نیم آن.نفسم را به شماره انداختی و شمارش را به اجل واگذاشتی.زیان و دیدگانم را ببستی وبه گوش قائلم ساختی.

از موربرایم فیلی ساختی که نتوانم ازخود برانمش.خلاصه دمارازروزگارم در آوردی تا حالیم سازی که هیچ نیم!

الهی الهی!غلط کردم.چه توانم گفت:مگر قاق!ذره ای سبک ترازکاهم به درگاهت.بنده ی ناسپاس سروپا تقصیرم.حال فهمیدم که هیچ نیم حتی زبون ترازخاک.

الهی الهی!سستی ام در عبادت،روسیاهی ام دراعمال نابخردانه،تعللم در شناختت و نسیان این همه احسانت را برمن ببخشا.

الهی الهی!دستم بگیروسرو پایم دار.مجالم ده که بدیهایم را به خوبی بدل کنم.توانایم ساز تا قدرنعمت هایت را بدانم وشکر وسپاس پیشه سازم.

الهی الهی!شفای عاجلم را از توخواهانم که امید اول و آخرهمگان تویی.سلامتی را ارزانیم دار تا نفس به نفس ترا خوانم و ترا خواهم.به اولیائت قسمت می دهم رحمتت را از من دریغ مدار.

تو بزرگی،تو کریمی یا رب العالمین.چشم به عطای بی انتهایت دوخته ام.ناامیدم مساز.

اسکارزندگی

بیمار سرطانی علاوه بر تحمل درد وغم فراوان می بایست بازیگر قهاری هم باشد که با خندان وشاد نشان دادن خود،اسباب آرامش وانبساط خاطراطرافیانش را فراهم نماید.

فقط خدا می داند که اینچنین ایفای نقشی چه قدرطاقت فرسا ومشکل است.مدام به همه کس بگی بی خیال ،خوبم، فنی نداره در حالیکه جوش می زنی،ناخوشی و ضربه فنی شده ای.آیا فرورفتن درچنین نقش درد ناکی، شایسته ی بهترین اسکارزندگی نیست؟

برس و ژیلت عزیز

از اینکه سالها در سیاهی و سپیدی موهایم همراهیم کردید واز زمختی و درهم تنیدگی آنها گله و شکایتی نکردید،ممنونم.

اینک که به لطف شیمی درمانی به نوعی بازنشسته می شوید به یقین دلم برایتان تنگ خواهد شداما چه می توان کرد دنیا،محل تنازع بقاست وهرکی زورش بیشتراست مسلط ترخواهد بود.

من هم مانند شما تابع این اجبارم وامیدوارم بعدها روزی برسد که بتوانم دوباره با شما سروکار داشته باشم.

دل دلتگتان :موفرفری دیروز و کچل امروز