حکایت همسایه
یکی از همسایه های خوب که خیلی مورد احترام همگان است وقتی شنیده بود که سرطان گرفته ام بسیار متاثر شده بود و در همه جا ابرازاحساسات و لطف نسبت به من داشته اما به هردلیل تا آنروزموفق به دیدن حضوریم نشده بود.
آن روز عصر که قدم زنان از جلومنزلشان می گذشتم دیدم درب منزلشان باز ومشغول امورات داخل حیاطشان است.ناخواسته آرام تر گام برداشتم تا متوجه نشود؛صرفا به این دلیل که با دیدنم مکدر نشود.اما هنوز زیاد ازمحدوده ی منزلشان دور نشده بودم که صدایم زد.
به ناچاربرگشتم وهرآنچه که متصور می شدم درچهره اش عیان دیدم.با چهره ی غمگین و بی مقدمه سر بروی دوشم گذاشت و ازته قلب چند دقیقه ای گریست.گریه حتی امان حرف زدن بهش نمی داد.کمی که آرام گرفت درچشمانم نگریست و انگاری دنبال کلماتی برای ابرازمی گشت.
اوضاع را که چنین دیدم برعکس روال معمول،من شروع به دلداریش کردم وگفتم فلانی بیش از حد زندگی را دوست دارم و دلم نمی خواهد بمیرم.اما چه کنم که جریان یک طرفه است.یک طرف قضیه بیماری مهلک قرار دارد که تقریبا همه کس مغلوبش می شوند وهمه کس هم با گفتن اینکه خدا شفایت بدهد عملا اعتراف می کنند که ازدست هیچکس کاری ساخته نیست مگر خداوند.
طرف دیگر قضیه هم من ایستاده ام که عملا ازقبل نبرد را باخته و ناگزیر از تسلیم هستم.اما در این وسط یک امایی هستش و اونم وجود خدایی مابین این کشمکش است.خدا خودش می داند که من حیات را دوست دارم وعاشق نفس کشیدنم اما درعین حال تصمیم گیرنده نیستم و دراین نبرد نابرابرهم در موضع ضعف قرار دارم حال که منو می شناسه واز نیازم به زندگی هم آگاه وحرف اول و آخر رو هم خودش می زنه چه می توان کرد؟ اگر صلاح بدونه دستمان را می گیره وگرنه ما هم میریم پیش اونای دیگه. پس ناچارم ازسر نهادن به حکمتش وهیچ کاری هم نمی توانم بکنم تا او چه خواهد.
گفتنی ها راکه گفتم کمی آرام شد واین نخستین باری نبود که من مریض می باید مخاطب سالمم را دلداری می دادم.این هم از عجایب درگیر شدن با این بیماریست که باید باهاش کنار بیایی.
هنگام خداحافظی با این همسایه ی خوب مطمئن بودم که یک چیز درگلویش بدجوری گیر کرده بودولی بر زبان نیاورد یعنی همون ان شا ا... خدا شفایت دهد!
همچنان که ازهم دور می شدیم سنگینی نگاه و تلاطم افکارش را بخوبی احساس می کردم.خداحافظ همسایه ی خوب من،کاش دوباره ببینمت ولی باور کن همین هم ازعهده ی من خارج است!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و