5

خدا همیشه هست،این ماییم که خیلی وقتها غیبت داریم.

6

صاحب خانه!جسم راخودت به عاریه دادی وخودت هم می ستانی.

چه سخته واسه ما بی خانمانی!

 

 

 

7

آخرین حلقه ی توسل خداست.انگارهرگز ازلی درکار نبوده است!

8

عجب اشتباهی!شادیها را با بنده اش تقسیم می کردم و مشکلات را با خدا شریک می شدم.

9

من وتو واوکه ما شویم بازهم به گرد پای خدا نمی رسیم.

 

 

10

سخت پذیرم،امااگر بپذیرم،ناگزیرم نپذیرم غیرآنچه پذیرم!

به آنی

اولین جلسه شیمی درمانی مرحله جدید را که گذراندم با اینکه حال و بهبودی نسبتا خوبی داشتم و امیدهایم زیاد شده بود آن چنان دچار تب،لرزودرد شدم که سختی راه دوباره به خاطرم آمد.با اینکه هرگزازیاد خدا غافل نشده بودم اماچنین به نظرم آمد که شاید موفقیت مقطعی که نصیبم شده بود،می طلبید تلاشم برای نزدیکی به خدا بیشترشود که به گمانم آن طور که باید همت لازم را ننموده بودم.

به هرحال با یک یاد آوری درقالب رنج ونا امیدی برای چندین روزوشب متوالی بعد شیمی درمانی خدایم به خوبی آگاهم کرد که قادراست آنچه به تدریج وکم کم شامل حالم کرده به چشم زدنی بستاند.

البته طریق معرفت هم ایجاب می نماید که با سیر صعودی و تعالی روح تضرع ونیایش ها به درگاهش افزون شود تا به نتایج بهتری رهنمون گردی واین یعنی خالصانه تردرراهش گام برداشتن با عزم وهمت بیشتر.

عزیزانی که این مطالب ناقابل را دنبال می کنند به یاد داشته باشند که تجربیاتم در این راستا آسان به دست نیامده پس حداقل شما بزرگواران برای وجود نازنین خودتان هم که شده قدردان فرصت هایتان باشید برای هرچه نزدیک تر شدن به پروردگارمان.

ضمن اینکه امید است بااین پست دلیل نبودن هایم در روزهای اخیر موجه شده باشد و توانسته باشم عذرخواه تمام قد در برابراین همه لطف و خوبی هایتان باشم.

((خدا یارتان))

پی نوشت:هرچندهنوز زود است ابرازنظردراین خصوص اما با توجه به اینکه امروزدومین جلسه ی شیمی درمانی دوره ی جدید را گذارنیدم اما حضور فعلیم دراینترنت گواهی است برمثبت بودن احوال عمومی ام که جای شکر فراوان والبته رعایت جوانب احتیاط را دارد.

 

شکرانه

دیروز دکتر با دیدن نتایج سی تی اسکن بهم گفت:خوشبختانه بدنت به داروهای شیمی درمانی جواب داده و اینکه تومور رشدی نداشته خودش پیشرفت بزرگی محسوب میشه.همچنین متذکر شد با توجه به وخیمی بیماریت نتیجه بدست آمده بسیار جای خرسندی دارد.

همان طور که دکتر درحال توضیح دادن بود من هم ناخوداآگاه در حال مرور سیر درمانم یود.خدا که جای حق نشسته و حسابش کاملا جداست.اما یاد دوستانی که هر یک دراین مدت به طریقی یاریم نمودند سلسله واراز ذهنم گذشت.

من دعاگوی همه ی شماعزیزان بخصوص آنانی هستم که روزوشبشان را به نوعی به من اختصاص داده بودند.امیدوارم دادارمتعال به تک تک شما سروران گرامی عوض خوبیهایتان را عطا فرماید.

بزرگواران گران مایه مرحله ی دوم درمانم که ششماه دیگر به طول خواهدانجامید ومی بایست هفته ای یک بار تن به شیمی درمانی بدهم به زودی شروع خواهد شد.هر چند دوزداروها کم شده اما سختی راه همچنان باقیست.

می دانم که بی زحمتتان نگذاشته ام اما اگر بازهم به یادم بشید قدردانتان خواهم بود.

دستان پر مهر تک تکتان را می فشارم و از صمیم قلب برایتان سلامت آرزومندم.

متشکرم خدا جون –  مهرتان مستدام دوستان خوبم و خدا خیرتان دهد افراد خاص دوست داشتنی.

کوچیک همه شما:همدل

مثل برق وباد

همین هفت یاهشت ماه پیش بودکه پام به سی تی اسکن بازشد ومجبور شدم قبلش چندین لیوان آب حاوی مواد حاجب روبا دلشوره بخورم تا آمادگیش ایجاد بشه.با خودم می گفتم کی باشه زود تموم بشه وتکلیفم روشن بشه.

البته تکلیفم هم خیلی زود با تشخیص بیماری ناخوشایندروشن شد وکارم بیخ پیدا کرد تا اون حد که بر بستر بیمارستان روزانه بیش از چهاربارازگردنم خون می کشیدند و رگ و پی ام آماج دهها سرنگ و سوزن وآنژکت شد.بعدش به خودم دلداری می دادم تموم میشه و روزای بهتر تو راهه.

در طی دوره های شیمی درمانی علاوه بر مشکلات خاص خودش همیشه استرس این که  آینده چی خواهد شد ول کنم نبود ودغدغه ای شده بود برای تمام اوقاتم.

حال دوباره نوبت به سی تی اسکن رسیده که بعد گذروندن این همه مصایبی که حتی فکرش روهم نمی کردم باز باید مایع حاجب بنوشم تا آماده بشم برای فردای نامعلوم.

اما یاد گرفتم که نباید غرغرکنم چون توفیری نداره وحتما هم باید توکل کرد بر خدا که می تواند به آنی طومار زندگی آدمها روبپیچونه یا ازاین رو به آن رو کنه.البته عمراهم نباید در تاثیر دعای دل های پاک شک کرد،معجزه ای که اصلا نمی توان تصورش نمود.

به هر حال اینک نوبت دو باره به من رسیده تا فردا طی سی تی اسکن مشخص شود که با این بیماری صعب العلاج چند چندم!اگه حسش بود وتونستید ازدعا برا این حقیرغافل نشوید که بی نهایت بهش نیازمندم.

توکل بر خدا و التماس دعا

یا علی مدد-همدل

شام غریبان

از صدای  طبل وسنج هیئت سرکوچه شیشه های خونه ام لرزید اما دلم نلرزید.اندکی بعد به تلنگری آشنا ازدوردستها تنم به لرزه آمد وخود را درمیان عزا داران یافتم.درحالیکه ازسوگش برسینه می کوبیدم ویا حسین می گفتم.