احتیاط یا وسواس؟مساله اینست!


این که وسواس یک مریضی یا مشکل مربوط به مخ و مخچه یا هیپو تالاموس می شود از حوصله ی ما خارج است اما نکته ای که جالب به نظر می رسد ارتباط وسواس و احتیاط است با بعضی مشاغل.یک کارمند شرکت بیمه را در نظر بگیرید که هر روزبا هر بنی بشری سرو کار دارد و بایستی تمام هم و غمش این باشد که با چه ترفندی بتواند پاسخگوی ارباب رجوعش باشد.در این راستا مسلما این کارمند با یک سری مصایب و مشکلاتی که بیمه گذارش داشته آشنا می شود و خواه ناخواه احتیاط و شایدم وسواس کم کم در مغز مبارکش جایگزین می شود.احتیاط را به عنوان شرط عقل همگی می پذیریم اما مشکل اینست که وقتی احتیاط در ورطه ی افراط گرفتار می شود معضلی به نام وسواس رخ می نماید که علاوه بر خود شخص اطرافیان نیز بی نصیب از موضوع

 نمی مانند.ویژگی آدم وسواسی اینست که آن قدر غرق عملکرد نا صحیح خود است که عمل مربوطه حکم یک عادت برایش پیدا می کند.در نظر بگیرید که فردی یکساعت تمام مشغول شستن دستهایش همراه با خالی کردن ظرف مایع دستشویی باشد.به یقین این عمل از نگاه اطرافیان وحشتناک و غیر قابل پذیرش می باشد.

اما نگاه دیگران در خصوص آدم محتاط فرق می کند.اینکه انسان خطرات احتمالی را در نظر بگیرد و قبل از ایجاد خسارت به فکر رفع کردن مشکل باشد نه تنها مذموم نیست بلکه قابل ستایش نیز می باشد.اما چنانچه همین آدم محتاط نیز کمی پا را از حد نرمال فراتر بگذارد خواسته یا ناخواسته گرفتار وسواس می شود.یک راننده را در نظر بگیرید که اسباب اولیه پنچر گیری لاستیک به همراه داشته باشد ولی به آنها اکتفا نکند و ترجیح دهد عوض یک آچار چند آچار زاپاس هم همراه بردارد تا در صورت خرابی آچار اولی از مابقی اسفاده نماید .نتیجه اینکه علاوه بر فراهم شدن کوله باری سنگین وقت و انرژی مضاعفی نیز اتلاف می شود.

داشتیم از بعضی مشاغل مثل کارمندان بیمه گپ می زدیم.جالب است که این افراد بخاطر مواجهه ی روزمره با مشکلات عدیده، با احتیاط در زندگی گام بر می دارند و محلی از اعراب برای ریسک قائل نیستند.این هم به نوعی لطف مشاغل محسوب می شود برای اهل آن.به همچنین می توان ارمغان سلامتی را برای معلم ورزش ،امکان انتخاب منطقی تر را برای ریاضیدانان و چنگولک بازی را برای خبرنگاران برشمرد.یک مددکار اجتماعی را هم در نظر آورید که حداقل منفعت شغلش علاوه بر جنبه ی معنوی آن بهره جستن از سعه ی صدر و بالا بردن قدرت تحمل و صبرش می باشد.بنابراین احتیاط لازمه ی عقل است ولی چنانچه بر آن اصرار بیش از حد شود وسواس پدید می آید که به هزار و یک دلیل مشکل آفرین خواهد بود.

پی نوشت گاو 9 من شیر:

به علت کثرت رویت آدمیانی که دنیا را سخت نمی گیرند و به همان نسبت هم بد نمی بینند و کلنجار فراوان با این اصل که مگر همچین چیزی می شود!؟

-بله ،امکان پذیر است.بارها مشاهده شده که افرادی خیلی راحت به مشکل خود نگاه می کنند و خیلی راحت هم از پس حل آن بر می آیند.این مطلب آخر مصادق کامل کوبیدن لگد به ظرف شیر و یا پنبه کردن کل رشته های مباحث بالا می باشد،تا نظر شما دوستان چه باشد؟

 

 

دلم


دلم

درد می کند وقتی فردی را با معلولیت از دو دست می بینم که گدایی می کند و بچه نافهمش مثل آهو بره از دیدن پول ها ذوق می کند!

دلم

گُر می گیرد وقتی آن نازنین یار بی وفا را دست در دست رقیب در حال قدم زدن می بینم.

دلم

می سوزد از مشاهده ی آن زنی که برای امرار معاش،خود را خوراک هوس می سازد.

دلم

خون می شود از گاز زدن ساندویچی که یک جفت چشم معصومانه از پشت شیشه ی مغازه ناظرم باشد!

دلم

می شکند از دیدن شکم های بر آمده بعضی و از شکم های به پشت چسبیده ی بعضی دیگر!

دلم

باور نمی کند که کسی این همه مصایب را ببیند و کاری نکند یا اصلا خودش را به کوری بزند!

دلم

می گیرد از تزویر ها ،نفاق ها و بی حرمتی های آدمیان روزگار!

دلم

آیینه ای است که دیگر تاب این همه سنگ پرانی های شکننده را نخواهد داشت.

دلم

می خواهد هر چه زودتر آن ناجی وعده داده شده بیاید و طومار این همه ناملایمات را در هم بپیچاند.

دلم

...

متممی دیگر بر نغمه ها

چه روزگاري

چه روزاي شادي داشتيم
مثل دو تا پرستو
پر مي زديم دوتايي
با قلباي پُر اميد
بي خبر از جدايي جدايي جدايي]

چه روزگاري داشتيم
چه روزاي شادي داشتيم
مثل دو تا پرستو
پر مي زديم دوتايي
با قلباي پُر اميد
بي خبر از جدايي

واي نمي دونم چي كردي
تو كه منُ جادو كردي
من رو به هر جا خواستي
دنبال خود كشوندي
وقتي كه عاشق شدم
غم تو دلم نشوندي

چون شاخه اي تكيده بي سايبون نشستم
بتهاي آرزومُ با سنگ زدمُ شكستم
آفت جون من بود اون چشماي قشنگت
آتيش به جونم انداخت چشماي تيره رنگت
عاقبت يه روز پشيمون
اومدي با چشم گريون
خواستم برات ناز كنم
اما دلم نيومد
دو چشماتُ كه ديدم
قهر دلم سر اومد

[
همخواني گروهي]
[
چه روزگاري داشتيم
چه روزاي شادي داشتيم
مثل دو تا پرستو
پر مي زديم دوتايي
با قلباي پُر اميد
بي خبر از جدايي]

واي نمي دونم چي كردي
تو كه منُ جادو كردي
من رو به هر جا خواستي
دنبال خود كشوندي
وقتي كه عاشق شدم
غم تو دلم نشوندي

چون شاخه اي تكيده بي سايبون نشستم
بتهاي آرزومُ با سنگ زدمُ شكستم
آفت جون من بود اون چشماي قشنگت
آتيش به جونم انداخت چشماي تيره رنگت
عاقبت يه روز پشيمون
اومدي با چشم گريون
خواستم برات ناز كنم
اما دلم نيومد
دو چشماتُ كه ديدم
قهر دلم سر اومد

[
همخواني گروهي]
[
خواستم برات ناز كنم
اما دلم نيومد
دو چشماتُ كه ديدم
قهر دلم سر اومد

خواستم برات ناز كنم
اما دلم نيومد
دو چشماتُ كه ديدم
قهر دلم سر اومد

خواستم برات ناز كنم
اما دلم نيومد
دو چشماتُ كه ديدم
قهر دلم سر اومد

خواستم برات ناز كنم
اما دلم نيومد
دو چشماتُ كه ديدم
قهر دلم سر اومد

************

 انتظار

بگو از انتظار من اي مسافر تو قصه گو باش چون رسيدي به خانه من اين طلسم سکوت بشکن باسلام و دعاي من بگو از اين غريب تنها به هميشه عزيزترينم بگو تنها تويي نشانم اي تو نور خداي من اي مسافر قصه گو باش بگو از انتظار من گل نشوندم به شوره زاران سيل اشکم گواه من بگو از آرزوي ديدار تو به اون نازنين ترينم اوج فرياد آخرينم اين تو و اين انتظار من از تو اشاره اي از من دوان شدن آنچه ميل توست از من همان شدن بي ستاره ام هفت آسمان تئيي آن بي نشان منم نام و نشان تويي شيشه عمر من حالا به دست توست لشکر شکسته را اي ناز شصت توست*************** 

عروس

سبدوسبد گل رو سرش بريزين خاک زير پاشو نفروشيد ارزون. اومد برام عزيزي واي عجب عزيزي دور اون چشاش بگردم واي که چه نغمه ريزي. اومد برام عزيزي واي عجب عزيزي عروس عروس قشنگم تويي که تو اون عزيزي واي عجب عزيزي. يه چشم سياه و يه پريچه يه نور يه تيکه جواهر يه قصيده يه شور به رسم يادو عشقه يادگاري مبارک اين شب خواستگاري اومد برام عزيزي واي عجب عزيزي دور اون چشاش بگردم واي که چه نغمه ريزي اومد برام عزيزي واي عجب عزيزي عروس عروس قشنگم تويي که تو اون عزيزي واي عجب عزيزي. الهي هرکي هرجا، نذري داره قبول شه چشم انتظار نباشه، موي سرش سپيد شه واي عروس عروس قشنگم از تو تمام رنگم الهي زنده باشي دوره سرت بگردم.** واي دوره سرت بگردم. عروس قشنگم چه اشاره ريزون يه نيگا به ما کرد واي چه غمزه ريزون به رسم يادو عشق يادگاري مبارک اين شب خواستگاري اومد برام عزيزي واي عجب عزيزي دور اون چشاش بگردم واي که چه نغمه ريزي اومد برام عزيزي واي عجب عزيزي عروس عروس قشنگم تويي که تو اون عزيزي

ادامه نوشته

متممی بر نغمه ها

 

در ادامه ی مبحث قبلی حیفم اومد که ادامه ی متون نوشتاری ترانه ها رو حداقل برا دلم هم که شده نیارم:

» درویش     ترانه : دكتر ايرج رزمجو      درويش من، درويش من
يار هم کيش من
تو ترک اين آشنا مکن
به حال خويشم رها مکن
درويش من، درويش من
يگانه خويش من
ببين چه بي همزبان شدم
به صد نشان، بي نشان شدم، ببين

اگر که درهاي ميکده
به دست مستان شکسته شد
تبسم پير مي فروش
اميد دل هاي خسته شد

سکوت تو، فغان من، غم نهان من
فکنده آتشي به جان من
بدان که خاکسترم تو را
در آسمان ها صدا کند، تو را

اي جان من،جانان من
مرو بي من مرو
گم گشته ام مرو بي من مرو
چه گويم از آنچه ديده ام
که لب به دندان گزيده ام

درويش من، درويش من
يار هم کيش من
تو ترک اين آشنا مکن
به حال خويشم رها مکن
درويش من، درويش من
يگانه خويش من
ببين چه بي همزبان شدم
به صد نشان، بي نشان شدم، ببين

يا هو يا هو يا هو يا هو يا هو يا هو يا هو يا هو      

سکوت تو، فغان من، غم نهان من
فکنده آتشي به جان من
بدان که خاکسترم تو را
در آسمان ها صدا کند، تو را

رفيق و همدم در اين ديار
ز بخت بد کيميا شده
نمي تپد قلب عاشقم
که خون دل،که خون دل بي بها شده

اگر که بغضم شکسته شد
گلايه با صد زبان نبود
در نیمه شب، گریه های من
شکایت از
شکایت از این و آن نبود

اگر چو پروانه جسم من بسوزد و جان رها کند
بدان که خاکسترم تو را در آسمان ها صدا کند

سکوت تو، فغان من، غم نهان من
فکنده آتشي به جان من
بدان که خاکسترم تو را
در آسمان ها صدا کند، تو را

 درويش من، درويش من
يار هم کيش من
تو ترک اين آشنا مکن
به حال خويشم رها مکن
درويش من، درويش من
يگانه خويش من
ببين چه بي همزبان شدم
به صد نشان، بي نشان شدم، ببين

************************

» گل سرخ            ترانه : دكتر ايرج رزمجو
من جلوه ي هستي را
در ني ني چشمانت ديدم
تو را در خلوت شب هايم فرياد کردم
صبورانه سوختم و ساختم
با مني با من بمان
تا سرود عشقم را با عشق بسازم

نتونستم نتونستم قد رعنا تو ببينم
آخه چشمي که پر آبه فرصت ديدن نداره
نتونستم گل سرخي واست از باغچه بچينم
آخه دستي که بلرزه جرات چيدن نداره

ترس ديدن يا شنيدن
که مي خواس بده به بادم
سايه اي بود سرد و سنگين
روي ذره اعتمادم

چه شبايي تو اتاقم
واسه تو نامه نوشتم
جاي تو نامه رو خوندم
آخر از نامه گذشتم

از همون روز که تو رفتي
بي تو اما با تو بودم
ياد تو چون خون رگهام
جاري بوده تو وجودم
از همون روز که تو رفتي

غافل از اينکه تو قلب
مهربونت جايي داشتم
اگه زودتر مي دونستم
دست رو دستام نمي ذاشتم

اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم
وحشت از دنيا ندارم که گل سرخو بچينم
اگه روزي،روزگاري بشه باز تو رو ببينم
گل سرخي نمي مونه که نخوام برات بچينم

 
 
» عزيزم      ترانه : دكتر مصطفی رجبی
 
عمره کوتاه منو تو تباه عزيزم،توي اين شهر
روزاي دربه دره ما سياه عزيزم،توي اين شهر
حائله بين منو تو،کسي نيست غيره من تو
هرکي زخمي توگلوشه همصداست بينه منوتو
دسته مصلوبه مسيحاي تو بوده،که هميشه عالم آراي تو بوده
تو که بودي؟ که به هر کس که رسيدي،اينچنين محوه تماشاي تو بوده
فاصله هاي منو تو،قده چشماي منوتو،لحظه يه داره منو تو
آخره کاره منو تو


ادامه نوشته

نغمه ها


انگاری کلمه ها به خودی خود فاقد هر گونه مفهوم و ارزش هستند اما وقتی در پس وقایع و خاطرات می آیند ،از آنها بوی عشق و نفرت،غم وشادی یا خشم و هوس به مشام می رسد.همین کلمه ی پر استعمال عشق را مثال می زنیم ؛خود کلمه بی معناست اما وقتی مضافی می شود برای مضاف الیه دوست داشتنی ؛پر معنا می شود ورنگ عطوفت به خود می گیرد و به هم چنین خشم را می توان در مواجه با انسانی بد جنس دریافت و یا غم را در از دست دادن یک دوست تجربه نمود.

الغرض این مقدمه را گفتیم تا دوستان را رهنمون شویم به مبحث ترانه ها.وقتی شاعری با احساس از اعماق جان کلمات را بر زبان جاری می سازد و سخن دل آغاز می کند شعری زیبا پدید می آید.حال هنرمندانی را در نظر بگیرید که با کمک آلات موسیقی پتانسیل کلمات را اکتیو می کنند و شنوندگان را در هاله ی جادویی کلمه ها مسحور خویش می سازند.بی شک هارمونی احساس خواننده ی ترانه همچون سراینده ی اشعارش در ارائه اثر نقش بسرایی دارد و درست همین جاست که مای عامه گاهی با یک ترانه حال می کنیم  و گاهی نسبت به دیگری بی تفاوتیم.خلاصتون کنم ترانه ای به دل می نشیند که عواطف شاعرش با شور خواننده پیوند مشترکی خورده باشد و بتواند خاطراتی شاد و یا حزن آلود را در شنونده بر انگیزد.یاد آوری اینکه چون فراز ونشیب احساسات درانسانها گوناگون است بنابراین آستانه تحریک خاطرات آدمیان نیز در قیاس با یکدیگر بسیار تفاوت دارد. برای همین است که یک نوع ترانه یا شعر می تواند برای کسی احیا کننده ی خاطراتش باشد و برای دیگری خاطراتی بر نتابد.اما حتما این شخص نیز به نوعی دیگر و به شعری دیگر خاطره ساز خواهد شد.خواننده ای که خود با زمزمه ی کلمات ؛شارژ می گردد به یقین در ایجاد فضای خاطره انگیز موفق تر عمل خواهد کرد وباز به همین دلیل است که خواننده  ای پر طرفدار و دیگری محروم از آن انست.خود درگیری خواننده نیز می تواند افت و خیز داشته باشد و برای همین است که می بینیم بعضی آثار یک خواننده از دیگر آثارش ممتاز تر است.

یک آقای خواننده ای هست به نام فرامرز خان (آ ص ف ) که ظاهرا دستی هم در ورزش دو دارد.ایشان از پیشکسوتان موفق ترکیب اشعار غم مایه با ریتم تند می باشد و سابقه ی طولانی در این زمینه دارد.چون حال و هوای عجیب آواز های ایشان انرژی خوبی را منتقل می کند ترجیح دادیم متن تعدادی از ترانه های نامبرده را در معرض دیدار مبارک دوستان قرار دهیم شاید شما هم با هم ذات پنداری بی نصیب نمانید.این شما و این هم گزیده ای از ترانه های (ف ر ا م ر ز – آ ص ف ):

سوته دلان


اي عشق ، اي عشق ، اي عشق
بي تو در مهماني سوته دلان لب فرو بسته چه کردي

اي عشق ، اي عشق ، اي عشق
بي تو از سيلاب اشک پاک مظلومان دل خسته چه ديدي
ندانستي که من تنها و سرگردان ، ميان کوچه هاي شب چه مي کردم
نپرسيدي که آخر ، خسته از قهر سيه چشمان به دنبال چه مي گشتم

زبانم لال ، زبانم لال نبردي ياد ، نديدي که من آنجا ،
شاهد شب زنده داري خدا بودم
اي عشق


* * * * * * * * * *

شايد در اين تباهي ها ، در اين هميشه باقي ها
داستاني ناگفتني بوده است در خلوت تمامي بيراهه هاي من

چه بيراهه رفتيم اي دوست تا بهت عاشقانه ي خويش
و تا اولين ، تا اولين حکايت باقي
تا اولين ، تا اولين حکايت باقي

براي شام آخر مشکلي در کار ما افتاد ، اي عشق
مسوزانم که از داغ شقايق ها خبر دارم

چه حاصل از رهاگشتن بريدن بي خبر بودم ، اي عشق
دم رفتم تو را چون سايه با خود همسفر دارم

بي تو ديوانه ، تو زنجيري اين شهر پر از غصّه
نپرسيدي که من تنها و سرگردان ، ميان کوچه هاي شب چه مي کردم
ندانستي که از داغ شقايق ها ، چرا در شام آخر قصه مي گفتم

لالا لالا ، غم بي همزبوني گل عاشق ، همه شب زخمه بر تار دلم مي زد
بدان اي عشق که مي لرزد دلم امّا ، دگر اشکي براي تو نمي ريزد

زبانم لال ، زبانم لال نبودي و نديدي که من آنجا ،
شاهد شب زنده داري خدا بودم
اي عشق

************************

  از تو چه پنهون ! مي خوام هزار و يکشب ، بشينم پاي حرفهات نگاهم رو بدوزم ، به اون غنچه ي لبهات ببين از تو چه پنهون ، قشنگ نازنينم نمي خوام نمي تونم ، که دوريتو ببينم تو چشماي قشنگت ، يه آسمون ستاره ست تبسم روي لبهات ، برام عمر دوباره ست از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم مياي بنده نوازي مي کني ، به سراغم مياي دل من رو با خود مي بري ، تو به شهرهاي دور تو قصر رويا مي شوني ، توي دنياي نور اگه مثل يه سايه ، برات باري نباشم مي خوام حتي يه لحظه ، ازت جدا نباشم مي خوام تو باغ چشمام ، گل روي تو باشه توي خلوت دستهام ، سر زلف تو باشه از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم مياي بنده نوازي مي کني ، به سراغم مياي دل من رو با خود مي بري ، تو به شهرهاي دور تو قصر رويا مي شوني ، توي دنياي نور اگه مثل يه سايه ، برات باري نباشم مي خوام حتي يه لحظه ، ازت جدا نباشم مي خوام تو باغ چشمام ، گل روي تو باشه توي خلوت دستهام ، سر زلف تو باشه الهي بموني ، هميشه واسه ي من تويي دار و ندارم ، تو موندي واسه ي من تو موندي واسه ي من از تو چه پنهون که شبها ، تو به خوابم مياي بنده نوازي مي کني ، به سراغم مياي دل من رو با خود مي بري ، تو به شهرهاي دور تو قصر رويا مي شوني ، توي دنياي نور

ادامه نوشته

اسکار آخرت


اصولا کار خوب کردن به سبیل و ریخت و قیافه نیست.هر کسی در هر موقعیتی می تونه آستین بالا بزنه و در حد توان خود به جماعت محتاج یه حالی بده.هر چند از زمین و زمان توصیه شده مبادا هنگام خیر و خیرات قیف بیایید و عرض اندام کنید اما متاسفانه به وفور مشاهده می شه که حضراتی که اقدام به بذل و بخشش می کنند زیاد بدشان نمی آید چشمانی دور و برشان باشه تا اقدامشان زیر خاک نمونه.مشکل وقتی حادتر میشه که آدم به اصطلاح دست و دل باز تو یه موقعیت اجتماعی بالا ،خواسته باشه از جیب دیگرون دل به دریا بزنه ؛اونوقته که شما شاهد کبکبه ی فراوان خواهی بود که یارو می خواد انگاری مال باباش رو بریزه و بپاشه!جالب اینکه اونایی که تو یه جاهایی مسئولند و پول و پله ای دور و برشون هست خیلی هم سعی می کنند ظاهر قضیه رو رعایت کنند اما درست کاری که نباید بشه میشه و از اون طرف پشت بوم تلوپی می افتند زمین اونم با اعمال شاقه!

یه تلنگری هم بزنیم به اون ناقلاهایی که ادعاشون میشه سر زده میرن جایی که کار راه بندازند.اولا اینکه خدم و حشمی که با خودشون می برند تو مایه ی تیم کار گردانی آواتار یا تایتانیکه ! ثانیا ای بنده ی خدا چرا بزاری مشکلات این قدر روی هم تلنبار بشه تا مجبور به مچ گیری بشی آخه آهستگی و پیوستگی مگه چه اشکالی داره!؟سوما انجام وظیفه که این قدر بوق و کرنا نداره!

در ضمن  باید عنوان شود که خیّر شاخ ودم ندارد برای همینه که یه چیزایی یه جاهایی می بینی که باورت نمیشه.بگذریم ،بریم سراغ آدم خوبا ،همونایی که وقتی مشغول فروش هندونه های وانتشون هستند به محض اینکه می رسند در خونه ی سالمندان مفت و مجانی جیگر اون بنده خداها رو با گشاده دستیشون جلا می دند. از اون باغبونی یاد کنیم که دائم خدا مبلغی از فیش حقوقی ناچیزش هزینه ی خیرات میشه بدون آنکه افاده ای داشته باشه! بچه مثبتایی هم هستند که ماشین کرایه می کنند و پرش می کنند از غذا تو ظرف یکبار مصرف ؛می برند پایین شهر و چشمای نگرون رو از انتظار در می آرند و کف می کنی اگر بدونی این خیرین فرداش رو سن رپ،متال و پاپ و جاز اجرا دارند .چند وقت پیش که گذرمان به بازار آهن آلات افتاده بود ،در میان خیل عظیم آهن ها چشممان به بسته های خرمایی افتاد که در میان فلزات جا خوش کرده بودند.کاشف به عمل آمد دیدیم بنده خدایی خرماها را برای فروش به قیمت پایین خریده و در اختیار ملت قرار می دهد و در آمد حاصل از آنرا به نفع فلان موسسه ی خیریه اختصاص می دهد.حال شما مجسم کن رابطه ی خرما و آهن را!؟متمولی را شناسایی کردیم که در طول عمر بیشتر هزینه های یک انجمن حمایت از بی سر پرستان را عهده دار بوده ،بدون آنکه کسی بفهمد.فقط وقتی رفت به رحمت خدا ؛از خلق خدایی که در مجلس بزرگداشت آن بزرگوار شرکت کرده بودند می شد دریافت چه ناز گوهری از دست رفته است.

چند تا آس و پاس هم به هم شدندتا داشته هاشون رو مثل کتاب،نوار،عکس و کاریکاتور بزارند تو معرض فروش و ورودی نمایشگاهشون هم شده صندوق صدقات و تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل.با با همه اش این نیست که یک آبجی فرهنگی سراغ داریم هر روز دو ساعت از وقتشو می زاره برای کودکانی که شیمی درمانی  زارشون  کرده ،قصه می گه و طفلکی ها را خمار فردای اومدنش می کنه!حیفم می یاد یادی هم از توانمندترین بازیگرا نکنم که بهترین هنر نمایی عمرشون را می کنند تا کمکاشون به دست نیازمندا برسه بدون انکه شناخته بشند یا بدون آنکه خاطری رو مکدر کنند؛یه یقین اینان برندگان اسکار آخرت خواهند بود و علی هم یاورشون و هم باورشون.

راستی سهم ما از این هنر نمائیها و جوایز اسکار چیه؟

 

نکنه با گفتن این که: ما خودمون نیازمندیم سر خودمون کلاه بزاریم!

یادمون باشه هر کسی در حد توانش می تونه جایزه  ببره.

دسته گل


در ولوله ی عجیب بگو مگوهای افراد و در زرق و برق کادوهای روبان شده ای که دست به دست می گشت حواسش بر دسته گلی متفاوت از بقیه متمرکز گردید.آن گلها به روبان غم و فقدان گره خورده بود و وجودش سبب سئوال برای همه ی بینندگان می شد.وقتی پرسید،جواب شنید که این دسته گل یادی است ازمعلمی که حین عبور دادن دانش آموزانش از خیابان خود راسپر حادثه کرد و در گذشت.این دسته گل یادمان آن مظهر فداکاری است که در جدال با بیماری مهلک، ذره ذره در نزد شاگردانش آب شد اما خم به ابرو نیاورد. این دسته گل یادگارآن ایثارگری است که وجودش را حائل بین آتش و نو نهالانش ساخت مبادا که آسیبی به آنان رسدو این دسته گل بزرگداشت آن شمعی است که خویش را طعمه ی امواج خروشان نمود تا پروانه اش به ساحل نجات نشیندو البته یاد آور صدها معلم گمنام دیگر.معلمانی که  آگا هانه ریه ی خود را به گرد و غبار گچ سائیدند و چشمان توانمند خویش را به وادی ضعف ناشی از تصحیح اوراق سپردند! حال به دور ازجوانمردی است که آن بزرگواران از دست رفته را فراموش نماییم و یادشان را گرامی نداریم.

اگر دکتریم یا کارمند شایدم یک کارگر ساده و خانه دار،بی شک سرو کارمان با قلم و نمره ی معلم افتاده و نشاط و غم آن را تجربه نموده ایم.بی تعارف هنر به دست گرفتن قلم و سوادمان را مدیون رنج معلمانی هستیم که سالها همراهمان بودند و یاریمان کردند.عزیزانی که روشنایی بخشیدند تا ظلمات جهل را از ما بزدایند.سزوار است این روزها هر کداممان در فبال زحمات بی دریغشان به نوعی از آنها دلجویی نماییم .هر چند که هیچ هدیه ای نمی تواند آلامشان راسپاس باشد،رنجی که حتی در سالروز پاسداشت مقامشان با شهادت و اندوه عجین گشته،اما حداقل می شود با اهدای یک شاخه گل به گلستان وجودشان خستگی شان را بدر و زحماتشان را ارج نهیم.

((ایام خجسته ی هفته ی معلم را به همه ی متولیان تعلیم و تربیت تبریک می گوییم و برای آن روشنایی بخشان خاموش نیز طلب مغفرت می نماییم. ))

تصور کن – صدقه


دور یک میدون چند نفری توی ماشین مشغول گپ زدن باشند.یک خانم هم جلو ماشین کنار یک موتور منتظر شوهرش باشد.یه آقا پسری هم با یه مشت پول با عجله از آن طرف خیابون می خواد خودشو به بانک این طرف خیابون برسونه.پسر به نزدیک زن که می رسه یکی از اسکناس هایش بدون آنکه متوجه بشه از لای انگشتانش جلو خانمه به زمین می افته. افراد تو ماشین در صدد میان به آقا پسره خبر بدن که پولش افتاده .اما درست زمانی که آقا پسره رو صدا می زنند با کمال نا باوری می بینند خانمه با آهستگی توام با احتیاط اسکناس رو ور می داره و می زاره تو کیفش.حالا فکرش رو بکن چه سوتی بار اومده!آقا پسره به طرف خانمه میره  و طلب پولشو میکنه  و خانمه هم خودشو به اون در می زنه.چشمای از حدقه در اومده ی ماشین نشینان هم میخ صحنه است تا عاقبت کار رو ببیند.بالاخره خانم کم میاره و پول رو بر می گردونه .

چند ثانیه بعد که حضرت خانم زیر چشمی متوجه شاهدان ماجرا میشه گاماس گاماس به طرف صندوق صدقه میره و پولی را در آن می اندازه و زیر لب ورد خونان به طرف موتوربرمی گرده و به اتفاق شوهرش راهش و میگیره  ومیره.

 

سوتی نوشتها:

1 – دمش گرم پسره ،شهرام بهرام بارش نبود و پولش را گرفت.

2 – خانمه خواسته یا ناخواسته سوژه ی یه امتحان آسمونی شد.

3 – این نوع صدقه دادن یه عذر بدتر از گناهه!

4 – وجدان رو ارزون نفروشیم!

5 – اسکناسی که این افتضاح رو بار آورد یه پنجاه تومانی ناقابل بود.

 

کلید اسرار


مهندس نقل کرد:

چند سال پیش برای کاری عازم شهری شدم و در مسافرخانه ای سکنی گزیدم. یک رو برای قضای حاجت از اتاقم به داخل سالن آمدم و چون مسیر نزدیک بود به پیژامه بسنده کردم.اتاق را قفل و کلید آنرا در تنبان مبارک جا داده و راهی دستشویی گشتم.نتیجه کاملا روشن بود و هنوز اقدام به کاری نکرده صدای افتادن کلید بر سنگ مستراح میخکوبم کرد.حالا شما آقا الاغه رو بیاور و باقالی بار بزن!

نه لباس مناسبی داشتم و نه کلیدی.آنچه تقلا کردم دستیابی به کلید میسر نشد.متفکرانه و دل نگرون به آخرین راه یعنی مراجعه به خانم سر پرست مسافرخانه متوسل شدم.حضرت خانم که از دیدن ریخت و قیافه ام متعجب شده بود با دلخوری انبر دستی را که تقاضا کرده بودم در اختیارم گذاشت اما افسوس که از این وسیله نیز طرفی نبستم و چون کمپلت سرم به سنگ اصابت نمود و علاجی نداشتم تن به گفتن واقعیت دادم.

در معیت خانم مسئول به توالت مراجعت نموده و چون بنده خدا می خواست هر گونه شائبه ای را بر طرف نماید در همان ابتدای امر یه آفتابه آب در دستشویی خالی نمود و کلید اتاق را از سیفون به چاه منتقل نمود.سپس بعد از اندکی تلاش دستها را به علامت نا امیدی بالا گرفت!وقتی خانم امیدها را به کل نا امید فرمودند ؛در مقابل تقاضای کلید یدکی اتاق توسط بنده ابراز داشتند مگر شهر هرته!!می خواست مواظب کلید می بودی!!حالا باید به صاحب مسافرخانه تلفن بزنم و کسب تکلیف نمایم و زنگ زد.بعد از گفتن شرح ما وقعه آقایی از آن طرف خط و به مدد آیفون تلیف فرمودند :غلط کرده که کلید را گم کرده!بایستی خودش کور بشه کلید را از چاه در بیاره!

خلاصه طی فرایند پیچیده رایزنی با خانم مسئول ،ایشان دو باره با آقای مدیر هتل تماس و وساطت نمودند .مقرر شد که در صورت پرداخت مبلغ 20هزار تومان یعنی معادل یک شب کرایه ی اتاق از خطای اینجانب چشم پوشی نمایند .سر و پایم شد علامت سئوال که چرا چنین مبلغ هنگفتی طلب می نمائید!؟

ایادی هتل که پی به ذیق وقت بنده برده بودند بر باج خویش اصرار نمودند و به استناد مثل کبوتر را در گلوی چاه گرفتن دلیل آوردن که کلید مهم نبود بلکه جا کلیدی آن اعلا بوده و فلانها قیمت داشته است  و القصه جمیع نا مردا در مقابل زار زدن بنده بالاخره قائل به تخفیف مبلغ 10 هزار تومان شدند و 10 هزار چوب دیگر اخذ و کلید  را در اختیارم گذاشتند.

از آن زمان تاکنون به خاطر سوزش ناشی از ماجرا هر کلید کلیدی را بر گردن می افکنم و مانند چشمانم از آن نگهداری می کنم و در مقابل سئوال دوستان نیز ابراز می دارم :در این کلید ا اسراری نهفته است که فقط خود می دانم و بس!!

نصایح الهمدل89.2.4


وقتی ته دلت رو بیرون بریزی،چیزی برا ی ابراز نمی مونه!

 

قبل از اینکه محکوم به ورزش بشی ،خودتو تکون بده

 

برای رسیدن به شیطان ناگزیر به اعمال شیطانی هستی

 

هر تولد مرگی را رقم می زنه!

 

موفق به دنبال فاز بعدی است و ناموفق مدام در جا می زنه

 

همون جایی که ایستادی می تونه نقطه ی شروع باشه

 

برای هر مقامی ظرفیتی خاص متصور شوید.

 

از جسم علیل فکر ذلیل حاصل آید!

 

گذشته را بی خیال،آینده را بچسب.

 

گناه،چراغ سبز به شیطان است.