دلم
دلم
درد می کند وقتی فردی را با معلولیت از دو دست می بینم که گدایی می کند و بچه نافهمش مثل آهو بره از دیدن پول ها ذوق می کند!
دلم
گُر می گیرد وقتی آن نازنین یار بی وفا را دست در دست رقیب در حال قدم زدن می بینم.
دلم
می سوزد از مشاهده ی آن زنی که برای امرار معاش،خود را خوراک هوس می سازد.
دلم
خون می شود از گاز زدن ساندویچی که یک جفت چشم معصومانه از پشت شیشه ی مغازه ناظرم باشد!
دلم
می شکند از دیدن شکم های بر آمده بعضی و از شکم های به پشت چسبیده ی بعضی دیگر!
دلم
باور نمی کند که کسی این همه مصایب را ببیند و کاری نکند یا اصلا خودش را به کوری بزند!
دلم
می گیرد از تزویر ها ،نفاق ها و بی حرمتی های آدمیان روزگار!
دلم
آیینه ای است که دیگر تاب این همه سنگ پرانی های شکننده را نخواهد داشت.
دلم
می خواهد هر چه زودتر آن ناجی وعده داده شده بیاید و طومار این همه ناملایمات را در هم بپیچاند.
دلم
...
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و