معرفی کتاب – قاجار به روایت تصویر


 

عکاس:سید جواد تهامی

 

به کوشش:داریوش تهامی – مهندس فرشاد ابریشمی

 

مدیر تولید،صفحه آرایی و طرح جلد:مجید وارسته

 

ترجمه انگلیسی:رعنا خزاعی

 

لیتو گرافی:اشکان

 

چاپ:آبان

 

شابک:964-8971-17- ایکس

 

آدرس مکاتبه ای ناشر:تهران – صندوق پستی 13445- 386

 

مرکز پخش:میدان بهارستان- روبروی ساختمان مجلس جدید پلاک 22 – فتو گرافی تهامی –

33119518 :تلفن

 

کتابخانه ی ملی ایران:م84-40756

 

ترا سپاس


 

و چه غمگنانه شبی بود که پدر ،فرزندان را به گرد خویش حلقه نمود و سخن از رفتن کرد.

 

اشک آویزان چشمان و گوش ها تیز سخنان آن پیر جهاندیده.آن هنگام که صدای دو رگه اش نشان

 

از پیری می داد با آمیختگی به حزن وداع ،صحبت از فرتوتی جسم و عزیمت عنقریبش کرد.

 

او از ملاقاتهایش با پیک اجل گفت که این روزها و شبها بیش از پیش به دیدارش می آیدو خود

 

نشانی از پایان اعتبار یک عمر نفس کشیدن است.همه دردل خون می گریند اما سعی در طبیعی

 

جلوه دادن خویش دارند.پدر دارد خداحافظی می کند آنهم برای همیشه ،او صحبت از هجرتی بی

 

بازگشت می نماید.سخت است گوش جان سپردن به سخنان آن فداکار فرزانه اما حقیقتی است

 

بسیارجانکاه و تلخ.او گفت که این بار دست خالی تر از همیشه می رود و تمام انتظارش دعای

 

 آمرزش خیر پشت سرش است.پدر از دهان گوهر می فشاند و فرزندان از چشم دُرّ غلتان.

 

به همین راحتی و در نهایت از خود گذشتگی ما حصل تلاش یک عمرش را آگاهانه بین جگر

 

گوشه ها تقسیم می نماید.گلهای زندگیش نیز هر یک به نوبه ی خود با دلی اندوهگین و سری

 

خمیده به احترام با با بوسه بر دستان پر چروک او می زنند وتن به وداع جانانه ای می دهند؛

 

وداعی که سلامی در پی نخواهد داشت.پدر می خواهد میهمان همیشگی خدا شود.پدری که هیچ گاه

 

نبودش را فرزندانش احساس نکرده بودند ،غایب ابدی دفتر خاطرات ذهن فرزندانش خواهد گردید

 

هر چند این خداحافظی آخر است اما سایه ی مرگ و نیستی هرگز نمی تواند او را در دل بچه ها

 

بمیراند.شجاعتش،کلامش،صفات پسندیده اش همه و همه در کالبد فرزندان و در ایام زندگی جاری

 

 خواهد بود.آن شب بالشت بستر بچه ها به ترنم اشک دیده ها یشان با این زمزمه خیس گردید که:

 

پدر،از صمیم قلب دوستت داریم و ترا سپاس می گویم  برای یک عمر تلاش،عرق ریختن و سر

 

بلند زیستن.علی نگهدارت بابای خوب و بهشت جاویدان گوارای وجودت.

آخیش


 

 

اگه بدونید چه حالی کردم از اون پنج شنبه ای که تصمیم گرفتم در حد افراط پول زبون بسته به

 

مطبوعات بدهم.هر چی گیرم آمد خریدم،چه مربوط به علاقه ام و چه بی ربط به آن.اونقدر خریدم که

 

به زور در زیر بغلم جای گرفت.همه رو آوردم خونه وروی هم تلمبار کردم.کتری را روی گاز

 

گذاشتم و راحت ترین لباس منزل را به تن کردم.بعد از اینکه صبحانه را ردیف کردم.چهار

 

چنگولی افتادم به جان جراید.با نهایت ولع شروع به خواندن کردم.تصمیم گرفته بودم بعد از یک

 

عمر ور رفتن با آنها اعتیادم را به خواندن کنار بگذرم.آن روز را تا غروب به خواندن مشغول

 

بودم.خواندم و خواندم تا اینکه بالاخره تمام شد و گذاشتمون کنار.آخیش دیگه راحت شدم .چی بود

 

 اون همه جفنگیات جور واجورو کلیشه ای که در مغزم تزریق می کردم.باور بفرمائید همان هایی

 

که دور و بر محصولات گوتنبرگ نپریدند قشنگ تر و سالم تر زندگی کردند.تا کی یک فرم

 

 اطلاعات را به اشکال گوناگون چپ و راست بریزیم تو کاسه ی مغزمون.آره حالا افکار خونه ی

 

مغزمون درست عین مونیتور اتاق عمل خط صاف صاف نشون میده.عجب راحت شدم از مرگ

 

اطلاعات زرد مغزم.حالا دارم کم کم سعی می کنم که دور و بر گیشه ی مطبوعات هم پیدام نشه تا

 

مبادا اخبار تیتر وار هم به چشمم بخوره.شاید باورتون نشه وقتی مغزت باز باشه طبیعت یه جور

 

دیگه بنظر میاد.آدما دیگه زیر آب زن نیستند ،مدام جنگ سپید و سیاه بر قرار نیست.همه بی آزار

 

در پی کار خودشو نند و کسی به کسی کار نداره.دیگه نباید منتظر باشی که یا از آسمون بمب

 

بریزه رو سرت یا دچار انواع و اقسام بیماریهای اپیدمی بشی!خیلی راحته چون نمی دانی در

 

 آسایشی.بَه چه خوبه ندانستن و بی اطلاع بودن از همه چیز و بالطبع مسئو لیت گریزی و سلب

 

مسئولیت از خودت!!مشکل از کجا بود نمی دانم اما چون نمی دانم سالم خواهم ماند!مطبوعات

 

مقصر بودند یا افکار در گیر من؟به  هر روی با حذف کاغذ های اخبار ؛انگاری قدرت تصمیم

گیری بهتری یافته ام.حالا منم و یه اندیشه ی سفید که باید مراقبش باشم بی خود و بی جهت خط

 

خطی نشه!؟چه ناگوار بود دانستن و هیچ غلطی نتونستن کردن!!!! در نهایت تاسف برای خودم

 

خوشحالم که هر چند دیر اما دیگه آزاد آزادم. آخیش عجب شنبه ی راحتی در پیش خوام داشت!!

 

 

 

 

بچّه که بودم


 

1- اردک سحر آمیز 2- کفش بلورین 3- نهنگ سفید 4- فندق شکن 5- پشه بینی دراز6- سندباد بحری7- آرتور شاه و دلاوران میز گر8- اولیس و غول یک چشم9 – سفرهای مار کوپولو10 -

جزیره گنج 11- هایدی12- شاهزاده های پرنده13- سفید برفی و گل سرخ14- شاهزاده و گدا

15- اسپار تاکوس16- خیاط کو چولو17- جزیره اسرار آمیز18- خلیفه ای که لک لک شد

19- دیوید کاپرفیلد20- الماس آبی21- دن کیشوت22- سه تفنگدار23- رابین هودودلاوران جنگل

24- خرگوش مشگل گشا25- رابینسون کروزو26- سفرهای گالیور27- پری دریایی28- صندوق پرنده29- پسرک بند انگشتی30- فندک جادو31- بانوی چراغ بدست32- شاهزاده مو طلایی

33- سلطان ریش بزی34- خر آواز خوان35- آدمک چوبی36- جادوگر شهر زمرد37- سام وحشی38- سگ شمال39- آلیس در سرزمین عجایب40- اسب سرکش41- جک غول کش42- آیوانهو43- آرزوهای بزرگ44- بازمانده سرخ پوستان45- کیم46- دور دنیا در هشتاد روز47- سرگذشت من48- لورنا دون49- هکلبری فین50- ملا نصرالدین51- گرگ دریا52- تام سایر53-  ماجرای خانواده رابینسون54- کنت مونت کریستو55- وحشی کوچولو56- الماس خدای ماه57- هرکول58- پسر پرنده59-دختر مهربان ستاره ها60- شجاعان کوچک61- بلبل62- امیل و کارآگاهان63- شاهزاده خانم طاووس64- کریستف کلمب65- ملکه زنبور66- امیر ارسلان نامدار67- ترسو68- آینه سحر آمیز69- جانوران حق شناس70- آمیگو71- سیب جوانی و آب زندگانی72- پسرک چوپان و گاو نر73- هدیه سال نو74- آسیاب سحر آمیز75- گنجشگ زبان بریده76- دو برادر77- قورباغه پرنده78- خواننده تصویرها79- انگشت سحر آمیز80- گروگان81- موش کو چولو82- گل سنگی 83- گرگها و آدمها84-چهار درویش85- فراری86- صدفها87- اژدهای شمال

 

را خواندم.

 

غبطه بر نادانی ها


 

غبطه می خورم به ضمیرهای صافی که در طول عمرخدشه ای به جهت سادگی بر آنها وارد

 

 نمی شود،ضمیرهای سپیدی که انگار برای بهشت رفتن آفریده شده اند.

 

غبطه می خورم بر نادان ها که جهالت جایی برای دانائیشان قائل نشده و بی محابا خبط می کنند

 

بدون انکه هراسی به دل داشته باشند از حساب و حسابرسی.

 

غبطه می خورم بر دانائیهایم که نمی گذارد همچو عامه بی خبر از دنیا و ما فیها سر بر بالین نهم.

 

غبطه می خورم بر اینکه زیاده از عقلم می فهمم و چون می فهمم نمی توانم راحت از خیلی چیزها

 

بگذرم.

 

غبطه می خورم بر نادرستیها که راهشان را می دانم اما قادر به انجامشان نیستم.راههای

 

سهل الوصول اما خطا.

 

غبطه می خورم بر جماعتی که براحتی به بازی گرفته می شوند به دست ریاکاران قلیل.

 

غبطه می خورم که دانسته با ندانسته ها می آمیزم تا همرنگ محیط بمانم.

 

غبطه می خورم که ثابت نزهت پیشه ام اما غلیان فضاحت را به عینه می بینم.

 

غبطه می خورم که فقط دم از همدلی می زنم و عالم بی عملی بیش نیستم.

 

غبطه می خورم که نردبان خیلی ها گشتم اما همچنان در گیر پله ی اولم.

 

غبطه می خورم که از خوان نعمت الهی با آنکه می توانستم بهره ای نجستم و به نگاه بسنده نمودم.

 

غبطه می خورم بر خواهران و برادرانم که سر در گم تاریکی ها یند و نمی توانم چراغشان باشم.

 

غبطه می خورم بر ثانیه هایی که می توانستم بیاسایم اما لحاف و بالشت را حسرت به دل گذاشتم.

منّت


 

آن روز برای خرید میوه به مغازه ی دوستم رفته بودم.وقتی مشغول خرید میوه بودم،چانه مغازه دار گرم شد و

 

شروع به صحبت کرد.از جمله در باره ی گیج زدن مردم این دوره سخن سرایی می کردو برای مثال به من

 

گفت:اولین مشتری که بیاد تو مخش را می زنم و تو فقط نگاه کن.از شما چه پنهون باز شیطنت ما گول کرد و به

 

تماشا ایستادیم.آقایی با ظاهر مرتب کارمندی وارد مغازه شد و تقاضای خرید گوجه فرنگی کرد.

 

مغازه دار او را به سمت گوجه فرنگی ها هدایت نمود و بنده ی خداشروع به برداشتن گوجه کرد.در این اثنا مغازه

 

 دار رو به من کرد و داد سخن از گرانی ها ،هرج و مرج ها و آشفتگی بازار سر داد.آقاه گوجه ها رو گذاشت روی ترازو و از

 

مغازه دار پرسید:چقدر شد؟دوست مغازه دار ما هم نه تر کرد و نه خشک،گفت:1 کیلو شد بعبارتی 4000 تومان.

 

دود از سر من بلند شد ولی در کمال تعجب دیدم آقای کارمندیان پول را پرداخت کرد و بدون هیچ صحبتی از

 

مغازه بیرون رفت.با نگاهی شماطت بار به مغازه دار منتظر واکنش شدم.ناگهان جلدی از پشت پیشخوان پرید و

 

مشتری را صدا زدو او را به مغازه بر گرداند.مغازه دار گفت:آخه مرد حسابی مگه هر کی هر چی طلب کرد تو

 

باید فرتی پرداخت کنی.آخه به عقل جور در میاد که وسط چله ی تابستان گوجه فرنگی کیلویی 4000 تومان باشد.

 

اگه هم اطلاعی نداری نباید هر چی گفتند در بیاری بدی و جیکت در نیاد!؟عرض اندام مغازه دار که تمام شد ؛

 

آقای کارمند با ژستی عاقلانه ابراز داشت: مرد حسابی صبح که از خونه می زنم بیرون ؛می رم اداره هر نه نه قمری می یاد چیزی می گه ،منم میگم چشم.مشتری طلبکاره،رئیس چشم انتظاره،چای ریز با نگاهش دعوا داره و

 

 خلاصه تا کله ی ظهر جنگ اعصاب ردیفه!ظهرکه میام خونه عیال با ایادیش طلب پول می کنه ؛می گم ندارم

 

،میگن:به درد نمی خوری!از ترس صاحب خانه صبح زود میام بیرون و تا آخر شب خونه نمی رم چون پول

 

پرداخت کرایه خونه ندارم.حتی این قدر حقوق برام نمی مونه که یک دو چرخه بخرم.همه رو هم با خواهش تمنا

 

خام می کنم تا آخر برج بیاد شاید فرجی بشه.از زمین و زمان دارم منت می کشم،اونوقت میام اینجا یک کیلو گوجه

 

فرنگی بخرم میگید چهار هزار تومان میشه!آخه به درک که میشه.یعنی اونقدر من بدبختم که بیام اینجا و منت یک

 

کیلو گوجه فرنگی رو هم بکشم!از رئیس بکش،از زن و بچه بکش ،از مشتری و بقال و صاحب خونه بکش از گوجه

 

فرنگی هم منّت کشی!!آخ به جهنم که کیلویی چنده!آخه انسان هم ظرفیتی داره ولی دیگه منّت کشیدن برای گوجه

 

فرنگی حرف زوره.به همین خاطر گوشام بستم و هیچی نگفتم تا برم اونا رو بدم درست کنند و کوفتم کنم.

 

آره داداش من، اون جورام نیست که هیچ کسی هیچی حالیش نشه اما گاهی وقتا خودتو به گیجی زدن می تونه کمی

 

از مشکلاتت رو کم کنه!!ما هاج و واج نگاهش کردیم و دست از پا دراز تر هیچی برای گفتن نداشتیم.بگمانم حق

 

با او بود .منّت همه را کشیدن یه طرف، منّت گوجه فرنگی کشیدن هم خودش حرفیه!!!؟

 

 

ول کن دیگه!


 

 

امروز:ول کن دیگه لعنتی!می بینی که جراحها بطن چپ و دهلیز راست،آئورت و مائورت برات

 

 نذاشتند .مگه نمی گی همه جا ت رو بهم ریختند و اثری از تیر عشق دیده نشده!های بگو این ور

 

دلم اوفینا،انور دلم اوفینا.بابا جریان مال بیست سال پیش بود.یارو پرید و رفت.هنوز که هنوزه میگی

 

اگه می شد...

 

کچل وامونده،تو که هر جات رو فشار میدند قلنجت می گیره ،اگه عشقی هم تا حالا مونده بود از

 

 این سوراخای سرنگ و سرم تنت زده بیرون ...بنده خدا هم که می گی رفته پی کارش و چند تا

 

بچه ی دم بخت داره.پس دیگه چه مرگته!حالا برو فس فس سیگار بکش و شکل و شمایل قلب رو

 

درخت و دیوار بنداز....آخرش چی؟والّا بلّا قباحت داره...داری می میری هنوز دست نمی کشی.

 

بابو،گنگ،ددو!!ول کن دیگه!

 

باشه،دیگه از فردا بی خیالش می شم.صبحا میرم ورزش و انقدر از خودم کار می کشم که

 

فراموشش کنم.پدر سوخته !یعنی تو این قدر از خودت جبروت و غیرت نداشته باشی...حالانشونت

 

میدم.آ......آ......خلاص!

 

فرداش:ای بابا!خودمونیم.عجب فرصتی بود.یادش بخیر.....!ای.....هی.....!!

 

پس فرداش: میگن حبیب آقا مرده!طفلکی سالم بودش ،نمی دونم چه جوری سکته کرد.ولی خوب

 

این اواخر بد جوری قاطی کرده بود و حالا که فکر می کنم خیلی وقته با خودش مشکل داشته....

 

خدا بیامرزدش تا دم مرگ هم همیشه لاف عشق می زد.یادتونه هر وقت می دیدیمش می خوند:

 

بی تو مهتاب شبی...

 

راستی یه چیزی بگم ولی جایی نقل نکنید ها!تو ختم حبیب آقا ،شوکت خانمم هم آومده بود.خیلی

 

سعی می کرد طبیعی رفتار کنه اما چادرش رو انداخت رو سرش و های های گریه کرد.میگما

 

اگه پدر و مارشون می ذاشتند بهم برسند شاید...    

 

عشق بهتر است یا تحصیل؟


 

دارای نازنینم،سلام

 

خیلی متاسفم که برای اولین بار عوض کنار هم نشستن و درد دل کردن می بایست پناه

 

 بر اوراق وقلم ببرم و شکایت دل خویش به آنها بگویم چرا که ناگزیرم. ناگزیرم زیرا

 

با اینکه سالهاست برای لحظه لحظه ی زندگیمان دعا می کنم تا دادار متعال همچنان

 

 پشتیبان تو همسر نازنینم بماند،اما حقیقتی تلخ مدتی است مرا می آزارد.مهربانم

 

 راستش از زمانی که با کتاب ور می رفتی تا لیسانس خویش را تحصیل نمایی من غم

 

غریبی را در کنج دلم پذیرا شدم اما سخنی بر زبان نراندم زیرا موفقیت تو کمیابی ما

 

بود.سختیها متحمل شدیم و سرهای بی شام زیادی زمین گذاشتیم تا تو بتوانی به

 

خواسته ات برسی.همیشه سعی نمودم مشوقت باشم و راه را برای پیشرفتت هموار

 

سازم. هرگز آن روز بیاد ماندنی پایان تحصیلات و کسب مدرکت را که از شادمانی

 

گویی بر ابرها گام می نهادی ،فراموش نخواهم کرد.آن شیر موز عصرانه در کافه

 

تریای پارک و آن کلام های عاشقانه ای که به عنوان تشکر نثارم داشتی خستگی

 

زحماتم  را زدود.اما افسوس که آن شادمانی در حد همان شیر موز باقی ماند و بس.

 

آخر تو همسر خوبم صحبت از فرداها کردی ،از امیدهای آینده ات برای تحصیل در

 

 مقاطع بالاتر.از اشتیاق وافرت برای درس خواندن و من لبخند بر لب داشتم و آزردگی

 

در دل که مبادا درس جای مرا در دلت بگیرد.اما سر جنباندم به نشان آرزوی موفقیت.

 

دیگر خسته شده ام،اصلا تاب دیدن کتابهایت را که چون هوویی رقیبم گشته اند، ندارم.

 

آری گلم،دیر زمانیست که خواسته یا ناخواسته و اندک اندک کتاب،دفتر و جزوه دارد

 

بینمان فاصله ای خزنده ایجاد می کند.هر چند سعی داری آنها را در قیاس با من کم

 

 اهمیت جلوه دهی اما به واقع خلاف خواسته ات در جریان است.حال که چشم به راه

 

کسب نتیجه ی فوق لیساست هستی از خدای مهربون می خواهم ترا موفق ننماید تا باز

 

 روزهای خوب با تو بودن مفهوم خود را بیابد.حق می دهم به خدا که با چه بندگان

 

عجیبی سر وکار دارد؛یک روز نذرو نیاز قبول شدن و روز بعد التماس جهت مقبول

 

نیافتادن نذرت، خدایا شرمنده ی کرمتم. از صمیم قلب آرزومندم که هرگز و برای

 

هیچ کس درس و مشق جای مهر و عاطفه را نگیرد.

 

 این را هم خوب می دانم که این افکار حسودانه می بایست فقط بروی کاغذ بماند و

 

چشم به راه تقدیر بمانم.

 

دوستدارت:سارا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشکی که باید ریخت



این روزا که ایران سیاه پوش سومین امامش است و هر کسی سعی دارد ارادت قلبی خود را با آن امام همام ابراز دارد ،فرصت مناسبی برای محک دل می باشد.

چنانچه بتوان به هر طریق ممکن اشکی از دل بر آورد و بر گونه جاری ساخت عظمت معجزه حسینی را به صراحت درک خواهید نمود.این روزا فرجه ی جانانه ای

است برای کسانی که به جهت سالها نگریستن سنگدلی برآنها مستولی شده و فکر می کنند که اینکاره نیستند.حتی آنان که این اشک ریختن ها را به تمسخریا شوخی

می گیرند بایستی متوسل ضمیر پاکشان شوند تا شاید معبود گوشه ی چشمی به آنها روا دارد و قطره ای از درد حسینی بودن را نصیبشان سازد.آنهایی که همه روزگاران

سال را به مشغله می پردازند باید بدانند در این ایام خاص کار تعطیل است و تنها بده بستانها باید با حسین بن علی صورت پذیرد.برایتان نسخه ای خواهم پیچید که تنها

هزینه اش فقط خلوص نیت است و بس : کافیست قدمی پیش نهید و در خیل عزا داران و در جمع سیاه جامگان سعی نمائید با ریتم جمعیت هارمونی وار بر سینه زنید

بلکه قلب خفته تان بیدار گردد.آری در سوگ حسین آرام آرام بر سینه زنید ویا ابا عبدا... زمزمه کنید خواهید دید دلتان بیدار واز چشمه های خشکیده اشکتان روان

خواهد شد.این معجزه فقط همین روزها و شبها به آسانی میسر است و در غیر این ایام بیدار کردن وجدان خفته ممارست ها می طلبد که از عهده ی هر کسی بر نمی آید.

هر کس به نسبت بضاعت خویش در راه حسین گام بر می دارد تا اشکش روان شود یا اشکی را روان سازد.عکاسی که چشمان اشک آلودش مانع عکس گرفتنش از

پیرزنی می شود که تمام بضاعتش را در اسپند دود کردن در مسیر دسته های عزا داری خلاصه می نماید.پیرمرد نیازمندی که تنها سرمایه ی زندگیش - بره ای- را

کشان کشان از روستا آورده تا خوراک عزا داران نماید.قمه زنانی که به ضرب تیغ فرقشان را می شکافند تا بلکه دردشان آید و اشکشان در آید!عزا داری که در سوگ

امامش هوش از دست داده و بروی دست جماعت حمل می شود.نوزاد چند ماهه ای که تنها سهمش از عزا داری پیشانی بندی است که مادرش به او عطا نموده است.

آقای آلا کارسانی که با تریپی مشکی و احتمالا صاحب منصب همنوا با جمعیت اما جدا از آنها سعی در عزا دار نشان دادن خویش است.جوانکی با هیبت دخترانه از

پشت سرو سبیل های کلفت بر چهره بی تابانه و گریان بر سر و صورت می کوبد.کارگزارانی که به شبیه خوانی،تعزیه ،زنجیر زنی و علم خویش دل بسته اند یا

مرثیه سرایانی که طبل،سنچ،و حتی ارگ ورپ را به خدمت گرفته اند همه و همه سعی در جاری ساختن اشک فراق دارند.اما اینکه اشکشان بریزد یا نه بسته به

نیتشان دارد.همگی امید وارند خدا مددشان کند و صاف دلشان سازد.باری به هر جهت هر کس باید خویشتن خویش را بیازماید،این امتحان می تواند حین آشپزی برای

عزا داران چهره نماید یا در طبق طبق ساختمان های سر به فلک کشیده،مهم اشکی است که باید ریخت.اشکی که آتش دوزخ نشاند و بهشت به ارمغان آورد.

((یا حسین مظلوم))   

همسفر



تو اون دورانی که خدا خدای راننده های اتوبوس جماعت بود و مسافرا را از لحاظ قد و هیکل می پسندیدند بعد سوار می کردند،من و دوستم می خواستیم دم عیدی از

 پایتخت بیاییم شهرستان.ساعتها در هیاهوی ترمینال علافی می کشیدیم و از زمین و زمان ناامید شدیم و بلیط نیافتیم.یه دفعه یه شاگرد راننده پیشنهاد داد خداداد تومان

پول می گیره و ما رو در جعبه بغل اتوبوس جا میده و به مقصد می رسونه.هنوز در شیر و خط پیشنهاد سرگردون بودیم که چند تا نامزد برای صندوق بغل اتوبوس

پیداشون شد.تردید رو بی خیال شدیم و به شاگرد راننده پول دادیم.گفت:دستشویی برید که عمرا تا شهرستان نمی ذارم پیاده شید و اگر پلیس راه بو ببره جریمه هم با

خودتونه و ما هم پذیرفتیم.وقتی برگشتیم شاگرده ساک و چمدونا را به قدری قشنگ ردیف کرده بود که خدایی فکر کنم یه عمر این کاره بوده و ما در راه مانده ها چهار

دست و پای در بین اسباب و اثاثیه ها جای گرفتیم.یه سربازی هم بینمان بود و تعریف می کرد که از فلان شهر تا پایتخت رو هم دیشب در جعبه بغل به صبح رسانده و

امشب دومین شب مسافرت صندوقیش محسوب می شد.به هر حال از دیدن اینکه زنده مونده بود،امیدوارتر شدیم.اتوبوس که راه افتاد دو سه تا چراغ  که تو

فضای صندوق روشن بود به یک لامپ کو چولو تقلیل یافت.فضای وهم انگیزتوام با نگرانی وصف ناشدنی.آخرین خروجی های پایتخت بود که اتوبوس ایستاد و ما

مکالمه و چانه زدنهای چند نفر را شنیدیم سپس در باز شد و تعدادی اسباب و اثاثیه رو به زور چپوندن توی صندوق و اتوبوس شروع به طی مسیر کرد.

سر جمع 6 تا مسافر بودیم ،اونم در میان یه عالمه چمدون.یک ساعتی که رد شد هر کدوممان سعی کردیم به نحوی دراز بکشیم و بی خیالی طی کنیم.کمبود جا باعث شده

بود که جوراب یکی دم دهن اون یکی و یا پشت به پشت بغل دستی جا خوش کنیم. بوهای آشنا و ناشناس سرگردان هم که جای خود داشت.حال تصور کن که آقا سربازه تصمیم بگیره یه پکی به سیگارش بزنه و نفر دیگه هم

از دل درد شکایت بکنه!  یکی خاطره می گفت و دیگری زیر لب ترانه ی دهه ی 40 رو زمزمه می کرد.منم که مالیخولیایی شده بودم دائم خودمو برده ای در یک 

کشتی طوفان زده متصور می کردم که هر لحظه منتظر صدای کاپیتانه که بادبانها رو بکشید!! اتوبوس اون شب دو بار ایستاد  و ما هر کداممان سعی در پنهان کردن

خود در پشت ساکها داشتیم.بماند که آیه الکرسی رو هم خوندیم که از دست پلیسا ،جریمه و سرگردانی احتمالی در امان بمانیم که ماندیم.

صبح زودبود که به شهرستان رسیدیم و مسرور از تجربه ی تلخمان منتظر باز کردن درب صندوق بودیم. مجسم کنید که دربها باز شد و ما به اولین چیزی که

چشممان افتاد جمعیت سیاه پوشی بود که گریان و به سر زنان یه جنازه کفن شده و بسته بندی در نایلکس رو درست از بغل گوشمان کشیدن بیرون و روی سرشان

گرفتند.آره ما علاوه بر اون مکافات ها شب تا به صبح رو کنار یه جسد گذرانده بودیم و ناگهان یاد چانه زدنهای آخرین خروجی پایتخت افتادیم که این خدا بیامرز رو

همسایه  ما کرده بود تازه حالا منشا بوهای ناشناس رو در می یافتیم.بوی صدر و کافور!

هنگام خارج شدن باز شاگرد راننده از هر کدوممون یه مبلغی گرفت و مدعی شد که پلیس راه جریمه کرده ،در حالیکه اون شب تا به صبح یک بار هم درب

 صندوق ها باز نشد.عجب شبی بود همسفری با مردگان!!