آن روز برای خرید میوه به مغازه ی دوستم رفته
بودم.وقتی مشغول خرید میوه بودم،چانه مغازه دار گرم شد و
شروع به صحبت کرد.از جمله در باره ی گیج زدن مردم
این دوره سخن سرایی می کردو برای مثال به من
گفت:اولین مشتری که بیاد تو مخش را می زنم و تو فقط
نگاه کن.از شما چه پنهون باز شیطنت ما گول کرد و به
تماشا ایستادیم.آقایی با ظاهر مرتب کارمندی وارد
مغازه شد و تقاضای خرید گوجه فرنگی کرد.
مغازه دار او را به سمت گوجه فرنگی ها هدایت نمود و
بنده ی خداشروع به برداشتن گوجه کرد.در این اثنا مغازه
دار رو به
من کرد و داد سخن از گرانی ها ،هرج و مرج ها و آشفتگی بازار سر داد.آقاه گوجه ها
رو گذاشت روی ترازو و از
مغازه دار پرسید:چقدر شد؟دوست مغازه دار ما هم نه تر
کرد و نه خشک،گفت:1 کیلو شد بعبارتی 4000 تومان.
دود از سر من بلند شد ولی در کمال تعجب دیدم آقای
کارمندیان پول را پرداخت کرد و بدون هیچ صحبتی از
مغازه بیرون رفت.با نگاهی شماطت بار به مغازه دار
منتظر واکنش شدم.ناگهان جلدی از پشت پیشخوان پرید و
مشتری را صدا زدو او را به مغازه بر گرداند.مغازه
دار گفت:آخه مرد حسابی مگه هر کی هر چی طلب کرد تو
باید فرتی پرداخت کنی.آخه به عقل جور در میاد که وسط
چله ی تابستان گوجه فرنگی کیلویی 4000 تومان باشد.
اگه هم اطلاعی نداری نباید هر چی گفتند در بیاری بدی
و جیکت در نیاد!؟عرض اندام مغازه دار که تمام شد ؛
آقای کارمند با ژستی عاقلانه ابراز داشت: مرد حسابی
صبح که از خونه می زنم بیرون ؛می رم اداره هر نه نه قمری می یاد چیزی می گه ،منم
میگم چشم.مشتری طلبکاره،رئیس چشم انتظاره،چای ریز با نگاهش دعوا داره و
خلاصه تا
کله ی ظهر جنگ اعصاب ردیفه!ظهرکه میام خونه عیال با ایادیش طلب پول می کنه ؛می گم
ندارم
،میگن:به درد نمی خوری!از ترس صاحب خانه صبح زود
میام بیرون و تا آخر شب خونه نمی رم چون پول
پرداخت کرایه خونه ندارم.حتی این قدر حقوق برام نمی
مونه که یک دو چرخه بخرم.همه رو هم با خواهش تمنا
خام می کنم تا آخر برج بیاد شاید فرجی بشه.از زمین و
زمان دارم منت می کشم،اونوقت میام اینجا یک کیلو گوجه
فرنگی بخرم میگید چهار هزار تومان میشه!آخه به درک
که میشه.یعنی اونقدر من بدبختم که بیام اینجا و منت یک
کیلو گوجه فرنگی رو هم بکشم!از رئیس بکش،از زن و بچه
بکش ،از مشتری و بقال و صاحب خونه بکش از گوجه
فرنگی هم منّت کشی!!آخ به جهنم که کیلویی چنده!آخه
انسان هم ظرفیتی داره ولی دیگه منّت کشیدن برای گوجه
فرنگی حرف زوره.به همین خاطر گوشام بستم و هیچی
نگفتم تا برم اونا رو بدم درست کنند و کوفتم کنم.
آره داداش من، اون جورام نیست که هیچ کسی هیچی حالیش
نشه اما گاهی وقتا خودتو به گیجی زدن می تونه کمی
از مشکلاتت رو کم کنه!!ما هاج و واج نگاهش کردیم و
دست از پا دراز تر هیچی برای گفتن نداشتیم.بگمانم حق
با او بود .منّت همه را کشیدن یه طرف، منّت گوجه
فرنگی کشیدن هم خودش حرفیه!!!؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸ ساعت 16:42 توسط عليرضا
|
این روزا که ایران سیاه پوش سومین امامش است و هر کسی سعی دارد ارادت قلبی خود را با آن امام همام ابراز دارد ،فرصت مناسبی برای محک دل می باشد.
چنانچه بتوان به هر طریق ممکن اشکی از دل بر آورد و بر گونه جاری ساخت عظمت معجزه حسینی را به صراحت درک خواهید نمود.این روزا فرجه ی جانانه ای
است برای کسانی که به جهت سالها نگریستن سنگدلی برآنها مستولی شده و فکر می کنند که اینکاره نیستند.حتی آنان که این اشک ریختن ها را به تمسخریا شوخی
می گیرند بایستی متوسل ضمیر پاکشان شوند تا شاید معبود گوشه ی چشمی به آنها روا دارد و قطره ای از درد حسینی بودن را نصیبشان سازد.آنهایی که همه روزگاران
سال را به مشغله می پردازند باید بدانند در این ایام خاص کار تعطیل است و تنها بده بستانها باید با حسین بن علی صورت پذیرد.برایتان نسخه ای خواهم پیچید که تنها
هزینه اش فقط خلوص نیت است و بس : کافیست قدمی پیش نهید و در خیل عزا داران و در جمع سیاه جامگان سعی نمائید با ریتم جمعیت هارمونی وار بر سینه زنید
بلکه قلب خفته تان بیدار گردد.آری در سوگ حسین آرام آرام بر سینه زنید ویا ابا عبدا... زمزمه کنید خواهید دید دلتان بیدار واز چشمه های خشکیده اشکتان روان
خواهد شد.این معجزه فقط همین روزها و شبها به آسانی میسر است و در غیر این ایام بیدار کردن وجدان خفته ممارست ها می طلبد که از عهده ی هر کسی بر نمی آید.
هر کس به نسبت بضاعت خویش در راه حسین گام بر می دارد تا اشکش روان شود یا اشکی را روان سازد.عکاسی که چشمان اشک آلودش مانع عکس گرفتنش از
پیرزنی می شود که تمام بضاعتش را در اسپند دود کردن در مسیر دسته های عزا داری خلاصه می نماید.پیرمرد نیازمندی که تنها سرمایه ی زندگیش - بره ای- را
کشان کشان از روستا آورده تا خوراک عزا داران نماید.قمه زنانی که به ضرب تیغ فرقشان را می شکافند تا بلکه دردشان آید و اشکشان در آید!عزا داری که در سوگ
امامش هوش از دست داده و بروی دست جماعت حمل می شود.نوزاد چند ماهه ای که تنها سهمش از عزا داری پیشانی بندی است که مادرش به او عطا نموده است.
آقای آلا کارسانی که با تریپی مشکی و احتمالا صاحب منصب همنوا با جمعیت اما جدا از آنها سعی در عزا دار نشان دادن خویش است.جوانکی با هیبت دخترانه از
پشت سرو سبیل های کلفت بر چهره بی تابانه و گریان بر سر و صورت می کوبد.کارگزارانی که به شبیه خوانی،تعزیه ،زنجیر زنی و علم خویش دل بسته اند یا
مرثیه سرایانی که طبل،سنچ،و حتی ارگ ورپ را به خدمت گرفته اند همه و همه سعی در جاری ساختن اشک فراق دارند.اما اینکه اشکشان بریزد یا نه بسته به
نیتشان دارد.همگی امید وارند خدا مددشان کند و صاف دلشان سازد.باری به هر جهت هر کس باید خویشتن خویش را بیازماید،این امتحان می تواند حین آشپزی برای
عزا داران چهره نماید یا در طبق طبق ساختمان های سر به فلک کشیده،مهم اشکی است که باید ریخت.اشکی که آتش دوزخ نشاند و بهشت به ارمغان آورد.
((یا حسین مظلوم))
+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ ساعت 1:13 توسط عليرضا
|
تو اون دورانی که خدا خدای راننده های اتوبوس جماعت بود و مسافرا را از لحاظ قد و هیکل می پسندیدند بعد سوار می کردند،من و دوستم می خواستیم دم عیدی از
پایتخت بیاییم شهرستان.ساعتها در هیاهوی ترمینال علافی می کشیدیم و از زمین و زمان ناامید شدیم و بلیط نیافتیم.یه دفعه یه شاگرد راننده پیشنهاد داد خداداد تومان
پول می گیره و ما رو در جعبه بغل اتوبوس جا میده و به مقصد می رسونه.هنوز در شیر و خط پیشنهاد سرگردون بودیم که چند تا نامزد برای صندوق بغل اتوبوس
پیداشون شد.تردید رو بی خیال شدیم و به شاگرد راننده پول دادیم.گفت:دستشویی برید که عمرا تا شهرستان نمی ذارم پیاده شید و اگر پلیس راه بو ببره جریمه هم با
خودتونه و ما هم پذیرفتیم.وقتی برگشتیم شاگرده ساک و چمدونا را به قدری قشنگ ردیف کرده بود که خدایی فکر کنم یه عمر این کاره بوده و ما در راه مانده ها چهار
دست و پای در بین اسباب و اثاثیه ها جای گرفتیم.یه سربازی هم بینمان بود و تعریف می کرد که از فلان شهر تا پایتخت رو هم دیشب در جعبه بغل به صبح رسانده و
امشب دومین شب مسافرت صندوقیش محسوب می شد.به هر حال از دیدن اینکه زنده مونده بود،امیدوارتر شدیم.اتوبوس که راه افتاد دو سه تا چراغ که تو
فضای صندوق روشن بود به یک لامپ کو چولو تقلیل یافت.فضای وهم انگیزتوام با نگرانی وصف ناشدنی.آخرین خروجی های پایتخت بود که اتوبوس ایستاد و ما
مکالمه و چانه زدنهای چند نفر را شنیدیم سپس در باز شد و تعدادی اسباب و اثاثیه رو به زور چپوندن توی صندوق و اتوبوس شروع به طی مسیر کرد.
سر جمع 6 تا مسافر بودیم ،اونم در میان یه عالمه چمدون.یک ساعتی که رد شد هر کدوممان سعی کردیم به نحوی دراز بکشیم و بی خیالی طی کنیم.کمبود جا باعث شده
بود که جوراب یکی دم دهن اون یکی و یا پشت به پشت بغل دستی جا خوش کنیم. بوهای آشنا و ناشناس سرگردان هم که جای خود داشت.حال تصور کن که آقا سربازه تصمیم بگیره یه پکی به سیگارش بزنه و نفر دیگه هم
از دل درد شکایت بکنه! یکی خاطره می گفت و دیگری زیر لب ترانه ی دهه ی 40 رو زمزمه می کرد.منم که مالیخولیایی شده بودم دائم خودمو برده ای در یک
کشتی طوفان زده متصور می کردم که هر لحظه منتظر صدای کاپیتانه که بادبانها رو بکشید!! اتوبوس اون شب دو بار ایستاد و ما هر کداممان سعی در پنهان کردن
خود در پشت ساکها داشتیم.بماند که آیه الکرسی رو هم خوندیم که از دست پلیسا ،جریمه و سرگردانی احتمالی در امان بمانیم که ماندیم.
صبح زودبود که به شهرستان رسیدیم و مسرور از تجربه ی تلخمان منتظر باز کردن درب صندوق بودیم. مجسم کنید که دربها باز شد و ما به اولین چیزی که
چشممان افتاد جمعیت سیاه پوشی بود که گریان و به سر زنان یه جنازه کفن شده و بسته بندی در نایلکس رو درست از بغل گوشمان کشیدن بیرون و روی سرشان
گرفتند.آره ما علاوه بر اون مکافات ها شب تا به صبح رو کنار یه جسد گذرانده بودیم و ناگهان یاد چانه زدنهای آخرین خروجی پایتخت افتادیم که این خدا بیامرز رو
همسایه ما کرده بود تازه حالا منشا بوهای ناشناس رو در می یافتیم.بوی صدر و کافور!
هنگام خارج شدن باز شاگرد راننده از هر کدوممون یه مبلغی گرفت و مدعی شد که پلیس راه جریمه کرده ،در حالیکه اون شب تا به صبح یک بار هم درب
صندوق ها باز نشد.عجب شبی بود همسفری با مردگان!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ ساعت 22:35 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و قلم فرسایی ها را ابتدا بر پاپیروس نوشته به مدد کبوتر به نسل آدمیان می رساند تا اینکه بر حسب اتفاق و در پی برخورد با نابغه ای و اطلاع از اختراع کامپیو تر در 50 سال پیش تصمیم بر آن شد که انتقال تراوشات مغزی از این پس به جای دود و پیک چاپار بر امواج اینترنت سوار و روانه ی اکناف گردد. بنابر این از میان 50 نام ارائه شده،همدل مقبول افتاد که در حال حاضر دارید حالش را می برید. در ضمن اگر چشمتان به جمال روشنفکر،لاما،دالایی لاما، غوغا.... یا هر بنده خدایی روشن شد، جملگی همدل هستند و محوریت نگاشته ها هم از هر علف یک کلف است و بس.
عارض به حضورتان می شود چون مخچه ی نگارنده از نوع عامه بوده و از درک بد یهیات اولیه عاجزو بسیار بسیار به این دنیای فانی لعنتی زود گذر دلبستگی خاص دارد.
لذانه انحراف به چپ دارد و نه از شانه ی خاکی راست عدول می کند،در مجموع فراتر از ظرف زمان و مکان قرار داشته به نحویکه ژول ورن نویسنده ی فرانسوی هم نمی توانست تولد این چنین زاخار و گاگلی را پیش بینی نماید.
الغرض اگر جایی غلطی را غلوط نوشته،اصلا غلط کرده نوشته و عفو شما را می طلبد،بخوانید و در گذرید.
به یاد داشته باشید پهلوان زنده اش خوبه! چی بود،چی شد،اینا همه حرفه و دو پول سیاه هم نمی ارزه.
آمده ایم که بجنبانیم حال فرقی نمی کنه چی رو یا چه کسی رو. منظور جنباندنه از سعدی و حافظ گرفته تا بر و بچ رپ،شایدم وجدان راکد جنابعالی رو.
اصلا ما سیخیم،تیغ تیز کاکتوسیم. باور کنید برای همه مون این تلنگر لازمه. این همون جنباندنه که گفتیم. گفتم که فکر بدی به سرتون نزنه!
و دست آخر اینکه از کلیه ی دوستان،آشنایان و بستگان که از راه های دور و نزدیک قدم رنجه نموده در این وبلاگ حضور به امر رسانده اند کمال تشکررا داریم،جای لینک هم کم داریم،امیدواریم در مجلس شادیتان جبران نماییم.