آخیش
اگه بدونید چه حالی کردم از اون پنج شنبه ای که تصمیم گرفتم در حد افراط پول زبون بسته به
مطبوعات بدهم.هر چی گیرم آمد خریدم،چه مربوط به علاقه ام و چه بی ربط به آن.اونقدر خریدم که
به زور در زیر بغلم جای گرفت.همه رو آوردم خونه وروی هم تلمبار کردم.کتری را روی گاز
گذاشتم و راحت ترین لباس منزل را به تن کردم.بعد از اینکه صبحانه را ردیف کردم.چهار
چنگولی افتادم به جان جراید.با نهایت ولع شروع به خواندن کردم.تصمیم گرفته بودم بعد از یک
عمر ور رفتن با آنها اعتیادم را به خواندن کنار بگذرم.آن روز را تا غروب به خواندن مشغول
بودم.خواندم و خواندم تا اینکه بالاخره تمام شد و گذاشتمون کنار.آخیش دیگه راحت شدم .چی بود
اون همه جفنگیات جور واجورو کلیشه ای که در مغزم تزریق می کردم.باور بفرمائید همان هایی
که دور و بر محصولات گوتنبرگ نپریدند قشنگ تر و سالم تر زندگی کردند.تا کی یک فرم
اطلاعات را به اشکال گوناگون چپ و راست بریزیم تو کاسه ی مغزمون.آره حالا افکار خونه ی
مغزمون درست عین مونیتور اتاق عمل خط صاف صاف نشون میده.عجب راحت شدم از مرگ
اطلاعات زرد مغزم.حالا دارم کم کم سعی می کنم که دور و بر گیشه ی مطبوعات هم پیدام نشه تا
مبادا اخبار تیتر وار هم به چشمم بخوره.شاید باورتون نشه وقتی مغزت باز باشه طبیعت یه جور
دیگه بنظر میاد.آدما دیگه زیر آب زن نیستند ،مدام جنگ سپید و سیاه بر قرار نیست.همه بی آزار
در پی کار خودشو نند و کسی به کسی کار نداره.دیگه نباید منتظر باشی که یا از آسمون بمب
بریزه رو سرت یا دچار انواع و اقسام بیماریهای اپیدمی بشی!خیلی راحته چون نمی دانی در
آسایشی.بَه چه خوبه ندانستن و بی اطلاع بودن از همه چیز و بالطبع مسئو لیت گریزی و سلب
مسئولیت از خودت!!مشکل از کجا بود نمی دانم اما چون نمی دانم سالم خواهم ماند!مطبوعات
مقصر بودند یا افکار در گیر من؟به هر روی با حذف کاغذ های اخبار ؛انگاری قدرت تصمیم
گیری بهتری یافته ام.حالا منم و یه اندیشه ی سفید که باید مراقبش باشم بی خود و بی جهت خط
خطی نشه!؟چه ناگوار بود دانستن و هیچ غلطی نتونستن کردن!!!! در نهایت تاسف برای خودم
خوشحالم که هر چند دیر اما دیگه آزاد آزادم. آخیش عجب شنبه ی راحتی در پیش خوام داشت!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و