ول کن دیگه!
امروز:ول کن دیگه لعنتی!می بینی که جراحها بطن چپ و دهلیز راست،آئورت و مائورت برات
نذاشتند .مگه نمی گی همه جا ت رو بهم ریختند و اثری از تیر عشق دیده نشده!های بگو این ور
دلم اوفینا،انور دلم اوفینا.بابا جریان مال بیست سال پیش بود.یارو پرید و رفت.هنوز که هنوزه میگی
اگه می شد...
کچل وامونده،تو که هر جات رو فشار میدند قلنجت می گیره ،اگه عشقی هم تا حالا مونده بود از
این سوراخای سرنگ و سرم تنت زده بیرون ...بنده خدا هم که می گی رفته پی کارش و چند تا
بچه ی دم بخت داره.پس دیگه چه مرگته!حالا برو فس فس سیگار بکش و شکل و شمایل قلب رو
درخت و دیوار بنداز....آخرش چی؟والّا بلّا قباحت داره...داری می میری هنوز دست نمی کشی.
بابو،گنگ،ددو!!ول کن دیگه!
باشه،دیگه از فردا بی خیالش می شم.صبحا میرم ورزش و انقدر از خودم کار می کشم که
فراموشش کنم.پدر سوخته !یعنی تو این قدر از خودت جبروت و غیرت نداشته باشی...حالانشونت
میدم.آ......آ......خلاص!
فرداش:ای بابا!خودمونیم.عجب فرصتی بود.یادش بخیر.....!ای.....هی.....!!
پس فرداش: میگن حبیب آقا مرده!طفلکی سالم بودش ،نمی دونم چه جوری سکته کرد.ولی خوب
این اواخر بد جوری قاطی کرده بود و حالا که فکر می کنم خیلی وقته با خودش مشکل داشته....
خدا بیامرزدش تا دم مرگ هم همیشه لاف عشق می زد.یادتونه هر وقت می دیدیمش می خوند:
بی تو مهتاب شبی...
راستی یه چیزی بگم ولی جایی نقل نکنید ها!تو ختم حبیب آقا ،شوکت خانمم هم آومده بود.خیلی
سعی می کرد طبیعی رفتار کنه اما چادرش رو انداخت رو سرش و های های گریه کرد.میگما
اگه پدر و مارشون می ذاشتند بهم برسند شاید...
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و