غبطه می خورم به ضمیرهای صافی که در طول عمرخدشه ای به جهت سادگی بر آنها وارد

 

 نمی شود،ضمیرهای سپیدی که انگار برای بهشت رفتن آفریده شده اند.

 

غبطه می خورم بر نادان ها که جهالت جایی برای دانائیشان قائل نشده و بی محابا خبط می کنند

 

بدون انکه هراسی به دل داشته باشند از حساب و حسابرسی.

 

غبطه می خورم بر دانائیهایم که نمی گذارد همچو عامه بی خبر از دنیا و ما فیها سر بر بالین نهم.

 

غبطه می خورم بر اینکه زیاده از عقلم می فهمم و چون می فهمم نمی توانم راحت از خیلی چیزها

 

بگذرم.

 

غبطه می خورم بر نادرستیها که راهشان را می دانم اما قادر به انجامشان نیستم.راههای

 

سهل الوصول اما خطا.

 

غبطه می خورم بر جماعتی که براحتی به بازی گرفته می شوند به دست ریاکاران قلیل.

 

غبطه می خورم که دانسته با ندانسته ها می آمیزم تا همرنگ محیط بمانم.

 

غبطه می خورم که ثابت نزهت پیشه ام اما غلیان فضاحت را به عینه می بینم.

 

غبطه می خورم که فقط دم از همدلی می زنم و عالم بی عملی بیش نیستم.

 

غبطه می خورم که نردبان خیلی ها گشتم اما همچنان در گیر پله ی اولم.

 

غبطه می خورم که از خوان نعمت الهی با آنکه می توانستم بهره ای نجستم و به نگاه بسنده نمودم.

 

غبطه می خورم بر خواهران و برادرانم که سر در گم تاریکی ها یند و نمی توانم چراغشان باشم.

 

غبطه می خورم بر ثانیه هایی که می توانستم بیاسایم اما لحاف و بالشت را حسرت به دل گذاشتم.