ترا سپاس
و چه غمگنانه شبی بود که پدر ،فرزندان را به گرد خویش حلقه نمود و سخن از رفتن کرد.
اشک آویزان چشمان و گوش ها تیز سخنان آن پیر جهاندیده.آن هنگام که صدای دو رگه اش نشان
از پیری می داد با آمیختگی به حزن وداع ،صحبت از فرتوتی جسم و عزیمت عنقریبش کرد.
او از ملاقاتهایش با پیک اجل گفت که این روزها و شبها بیش از پیش به دیدارش می آیدو خود
نشانی از پایان اعتبار یک عمر نفس کشیدن است.همه دردل خون می گریند اما سعی در طبیعی
جلوه دادن خویش دارند.پدر دارد خداحافظی می کند آنهم برای همیشه ،او صحبت از هجرتی بی
بازگشت می نماید.سخت است گوش جان سپردن به سخنان آن فداکار فرزانه اما حقیقتی است
بسیارجانکاه و تلخ.او گفت که این بار دست خالی تر از همیشه می رود و تمام انتظارش دعای
آمرزش خیر پشت سرش است.پدر از دهان گوهر می فشاند و فرزندان از چشم دُرّ غلتان.
به همین راحتی و در نهایت از خود گذشتگی ما حصل تلاش یک عمرش را آگاهانه بین جگر
گوشه ها تقسیم می نماید.گلهای زندگیش نیز هر یک به نوبه ی خود با دلی اندوهگین و سری
خمیده به احترام با با بوسه بر دستان پر چروک او می زنند وتن به وداع جانانه ای می دهند؛
وداعی که سلامی در پی نخواهد داشت.پدر می خواهد میهمان همیشگی خدا شود.پدری که هیچ گاه
نبودش را فرزندانش احساس نکرده بودند ،غایب ابدی دفتر خاطرات ذهن فرزندانش خواهد گردید
هر چند این خداحافظی آخر است اما سایه ی مرگ و نیستی هرگز نمی تواند او را در دل بچه ها
بمیراند.شجاعتش،کلامش،صفات پسندیده اش همه و همه در کالبد فرزندان و در ایام زندگی جاری
خواهد بود.آن شب بالشت بستر بچه ها به ترنم اشک دیده ها یشان با این زمزمه خیس گردید که:
پدر،از صمیم قلب دوستت داریم و ترا سپاس می گویم برای یک عمر تلاش،عرق ریختن و سر
بلند زیستن.علی نگهدارت بابای خوب و بهشت جاویدان گوارای وجودت.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و